وقت شناسى يک مسلمان و سکولاريسم قلابى سلطنت طلب
هيچ حجمى از آثار فرهنگى و ادبى قادر نبود به اندازه حاکميت جمهورى اسلامى محتواى واقعى مذهب را بيرون بريزد. جمهورى اسلامى نمونه زنده، مجسم و اينجهانى مذهب است. جمهورى اسلامى نشان داد که مذهب مخصوصا اگر در قدرت سياسى باشد چه ترکيب نفرت انگيزى ببار مياورد. حاکميت رژيم اسلامى - اگر چه به بهاى سنگين و جبران ناپذير انسانى - اما بهر حال قدرتمندتر از هر چيزى محتواى مادى و زمينى مذهب و اسلام را بيرون ريخت: مذهب در مقابل تعقل و دانش، مذهب در مقابل برابرى اجتماعى و اقتصادى، مذهب در مقابل آزادى، مذهب در مقابل آزادانديشى، مذهب تداعى کننده حقارت مطلق انسان در مقابل نيروهاى آسمانى و زمينى و بطور کلى مذهب تجسم جهالت و نابرابرى و بندگى انسان.
رژيم اسلامى جان کندن خود را ميتواند به ضرب قانون مجازات اسلامى و مانور بسيجيان و چاقوکشى انصار حزب الله اندکى طول دهد اما با هر روز ادامه حياتش بيشتر بنيادهاى فکرى و اجتماعى خود را ميپوساند و در لجنزار خود خفه ميشود. در طول سالهاى گذشته هر چقدر اسلام بيشتر بر نهادهاى سياسى، اجتماعى و مدنى پنجه افکنده و سايه شومش را در اعماق زندگى سياسى، فردى و اجتماعى مردم گسترانده همانقدر بيشتر به موضوع تنفر عمومى تبديل شده است. و همچنين هر چقدر بيشتر احکام فقهى اش را بر کارکرد دولت تحميل کرده همانقدر بيشتر ضرورت تکاندن اسلاميت از پيکره دولت را به عنوان زمينه سياسى و ادراى و حقوقى مناسب براى سرمايه دارى آشکار کردهاست.
شکل گيرى انواع اپوزيسيون اسلامى از جمله لوتريسم عبدلکريم سروش در پاسخ به ضرورتهاى ناشى از اين واقعيت ريشه دارد و به دليل همين ضرورتها بخشهايى از ژورناليسم بورژوايى را مسحور خود ميسازد.
فعاليت سروش سه وجه دارد:اولا، سروش ميخواهد از رخت بربستن اسلام و مذهب از حيات ذهنى جامعه جلوگيرى کند. ميخواهد با جدا کردن حساب اسلام از آخوند و ولايت فقيه و رژيم اسلامى، خود اسلام را نجات دهد. و آنهم نه نجات اسلام به خاطر اسلام بلکه به خاطر خاصيتهاى زمينى اش در قبال حفظ مناسبات موجود. ثانيا، رسالت "لوتر اسلام" فراتر از تقلاى مذبوحانه براى حفظ اسلام است. کدام عالم الهيات، محض گل روى خدا کمر به خدمت مذهب بستهاست که سروش دومى باشد؟ سروش هم مثل همه مذهبيون با خواص سياسى اسلام سر و کار دارد و اهداف طبقاتى و سياسى در سر دارد. اهدافى که قرار است به رها شدن رژيم اسلامى از موقعيت بحرانى کنونى و انطباق آن با نياز سرمايه دارى ايران خدمت کند. رژيم اسلامى ضرورت تاريخى خود را هم در عرصه داخلى و هم در عرصه جهانى از دست داده است. مصرفش به عنوان يک حکومت سازمانده ضد انقلاب به پايان رسيده و اگر نتواند اسلاميت خود را به نفع يک رژيم متعارف بتکاند راهى جز حذف شدن کامل از صحنه سياسى در پيش ندارد. سروش هم اين را دريافته است و با صراحت ميگويد که دوره "انقلابى" (يعنى همان دوره سرکوب انقلاب) بسر آمده و اکنون دوره "سازندگى" است. و وى در هر دو دوره خدمتگزار است. سروش که خود در دوره "انقلابى" خدمتگزار پرکار شوراى انقلاب فرهنگى در قلع و قمع کردن هر عنصر ترقيخواهى در مراکز دانشگاهى بود اکنون در دوران "سازندگى" تقلا ميکند با کوتاه کردن دست آخوند و ولايت فقيه از نهادهاى دولتى به نياز بورژوازى ايران يعنى شکل گيرى يک حکومت متعارف خدمت کند. در حقيقت فعاليت سروش چيزى نيست جز انعکاس تمايلات بوژوازى ايران براى استقرار يک دولت متعارف در ميان محافل ناراضى دانشگاهى نزديک به رژيم اسلامى. سومين وجه تلاش سروش پيشدستى براى سد کردن و انحراف مسير اعتراض اجتماعى است. اين همان کارى است که بخش اعظم اپوزيسيون ملى و جمهوريخواه و چپ دمکرات به آن مشغول است. واقعيت اينست که اگر اوضاع به اين منوال پيش رود ممکن است سرنوشت خدا، سرمايه و دولت سرمايه هر سه به خطر افتد. ممکن است فرمان اعتراض اجتماعى بدست نيروهاى پيشرو بيافتد و راديکاليسم اجتماعى و سياسى و دخالت کارگرى و کمونيستى کل نظام طبقاتى را به خطر بياندازد. سروش هم علم مخصوص خودش - "تئورى قبض و بسط شريعت" - را بر دوش گرفته و به تلاش شکل دادن به استحاله درونى رژيم اسلامى پيوسته است. تلاشى که هدفش دور کردن ولايت فقيه و آخوندها از حکومت است بدون اينکه کمونيسم کارگرى، طبقه کارگر، ميليونها مردم زحمتکش و نيروهاى اجتماعى پيشرو در صحنه يک حرکت راديکال که يک جنبه اش هم ضد مذهبى بودن آنست حضور فعال داشته باشند. در ميان محافل اپوزيسيون بورژوايى سروش با قلبى آکنده از محبت استقبال ميشود. ژورناليستهاى وابسته به محافل سلطنت طلب که مدام ژست دلسوزى به حال "دگر انديشان" ميگيرند آنقدر از سرکوب کارگران اسلامشهر مکدر نشدند و غم به دلشان راه نيافت (قرار هم نبود) که از به هم خوردن سخنرانى سروش در دانشکده فنى. اينها بيشتر از خود سروش به معجزات امامزاده "مدرنيته اسلامى" دل بسته اند. سروش را با هر دوز و کلک بزرگ ميکنند. ميگويند که "روزنامه هاى معروف مصاحبه با او را مغتنم ميشمارند." و آنگاه به اين مومن شريک جرم يک رژيم مذهبى آدمکش لقب "قافله سالار" انديشمندانى را ميدهند که "شبح جدايى دين از دولت را به حرکت در آورده است."!! خواننده شان را دعوت ميکنند که اگر طرفدار "نظام دمکراتيک و لائيک و مدرن" هستند روى "نقش سازنده" امثال سروش حساب باز کنند. (يک خال از مدرنيته سروش اينست که ايشان در عصر شاهراههاى اطلاعاتى مفتخر است که هنوز به وحى اعتقاد دارد.)عنايت ژورناليسم سلطنت طلب به عبدلکريم سروش ميتواند دلايل متنوعى داشته باشد. مثلا شايد سلطنت طلبان از پراکندگى و بى لياقتى رهبرانشان در رنجند و ميخواهند فقدان اعتماد بنفس سياسى خود براى مبارزه با "ولايت فقيه" را با حضور امثال سروش در صحنه سياسى جبران کنند. (به قول ارسى "اى بسا اينها باشند که از عهده فقهاى حاکم کنونى بر آيند.") اما اين دلگرمى ناشى از بى اعتمادى به خود هنوز تمام موضوع را بيان نميکند. دلايل ديگرى در اين علاقمندى نقش اصلى را دارند که کاملا مربوط به اشتراک در همان اهدافى است که سروش دنبال ميکند.يک دليل ارادت سلطنت طلبان به عبداکريم سروش در اينست که هر دو خير دين را براى منافع طبقه خود در همين دنيا ميشناسند. هردو فهميده اند براى استفاده عاقلانه از دين بايد حماقت آخوندى را کنار گذاشت و دين را به کنج مسجد و خانه و دلها راند. و همچنين هر دو واقعيت بى اعتبار شدن روزافزون دين در ميان مردم را بو کرده اند و به خطر رشد بيدينى در ميان مردم واقفند و "جامعه بيدين و فارغ از احکام والاى اخلاقى" را خطرناک تلقى ميکنند. بدين ترتيب هردو ميخواهند اسلام عزيز البته بدون خرکاريهاى آخوندى در قلب مردم باقى بماند و به شغل شريف تسکين آلام ادامه دهد. و اين همان درس رضا پهلوى از تاريخ است که "پادشاهى و دين را بايد براى قوام ملى و اخلاقى ملت نگاه داشت." در حقيقت در جامعه "سکولار" هر دو "قوام ملى و اخلاقى ملت" حکم ميکند که خرافات مذهبى اشاعه يابد. حتما در چنين جامعهاى کسانى را که ميخواهند جامعه را بيدين کنند بايد سرجايشان نشاند. يکى از محورهاى تبليغى سروش مربوط به همين خاصيت دين يعنى مجاب کردن انسان براى تحمل حقارت و نابرابرى دنياى طبقاتى است. اينکه دين "زندگى ما را در مجموعه هستى ميسر و مطبوع ميسازد ... و به ما سازگارى با کيهان و هستى ميبخشد." فراتر از اين، توجه بخشهايى از ژورناليسم سلطنت طلب به سروش حاکى از يک تشخيص سياسى است که بايد ريشه اش را در اهداف طبقاتى مشترک جستجو کرد. آن نتايجى از مباحث سروش که به قول هوشنگ وزيرى منتقدين اين "دانشمند برجسته" را ميترساند و ايشان را شيفته ميکند اينست که "صاحبان فقه بايد دست از قدرت سياسى بردارند و اداره امور کشور را به کسانى بسپارند که گرچه فقه و اصول نميدانند، ولى در عوض اقتصاد و جامعه شناسى ميدانند و بلدند چگونه تورم را مهار کنند." شايد سروش که مخالف حضور آخوند در قدرت است بتواند مسلمينى از درون حکومت را قانع کند که از خر شيطان پايين آمده و وزارتخانه ها را بدست آنهايى بسپارند که "اقتصاد و جامعه شناسى بلدند." و اين البته براى بورژوايى که به خاطر "بىلياقتى آخوند" شرايط متعارف پولسازى خود را از دست داده دلخوش کننده است. نه تنها دلخوش کننده بلکه حياتى است. آنچيزى که عواطف اپوزيسيون بورژوايى را نسبت به سروش برمىانگيزد نه سکولاريسم و جدايى دين از دولت و قطع کردن دست دين از نهادهاى آموزشى و سياسى بلکه مخالفت با اسلام ولايت فقيهى و افراطى و دست و پاگير است. هر دو ميخواهند آخوند را از پشت ميز وزارتخانهها به کنج حجره ها بازگردانند و کار را به کاردان بسپارند تا فردا باند کت و شلواريها فارغ از مزاحمتهاى جنتى و الله کرم (فرمانده کنونى انصار حزبالله) لياقت خود را در خدمت سياستهاى بانک جهانى و صندوق بينالمللى پول نشان دهند. تا دولتى را سازمان دهند که بتواند يک چهارچوب ادارى و سياسى و قضايى امن براى سوخت و ساز سرمايه فراهم کند. يعنى دولتى که با اتکا به کسانى که "جامعه شناسى و اقتصاد بلدند" کار ارزان سازمان دهد و با اتکا به سيستم مدرن سرکوب، کار را ارزان نگاه دارد. اپوزيسيونيسم سروش هيچ بارقهاى از ترقيخواهى ندارد. کسى که در بر افراشتن پرچم اسلام همراه و همگام خمينى بوده، کسى که به مدت بيش از يک دهه و نيم فعال ايدئولوژيک يک رژيم سياسى ارتجاعى بوده و بعد از اينکه مذهب خود محتواى اجتماعى و سياسى خود را در مقابل مردم به نقد کشيده تازه اپوزيسيونيسم خود را با رسالت نجات اسلام تعريف ميکند چه ربطى به ترقيخواهى دارد؟ کسى که هنوز هم از خمينى و شريعتى به عنوان "دو محبوب" ياد ميکند، کسى که "با خواندن کتاب حکومت اسلامى امام در سلک مقلدان" در آمده است و فکر ميکند "امام در فتوايش عليه سلمان رشدى گوهر عزيز بودن مسلمين را جستجو ميکرده است" چه ربطى به سکولاريسم دارد؟ جدايى دين از دولت که به سروش چسبانده ميشود، جدا کردن سرنوشت دولت از دين نيست بلکه جدا کردن سرنوشت دين اسلام از رژيم ولايت فقيه از يکطرف و دور کردن فقه و آخوند از دولت از طرف ديگر است. سروش نميخواهد با رها کردن نهادهاى دولتى از قيودات مذهبى به روند سکولار شدن جامعه خدمت کند و دولت را به يک نهاد "سکولار" تبديل کند بلکه ميخواهد با جدا کردن سرنوشت اسلام از دولت اسلامى، اسلام را نجات دهد و با جدا کردن سرنوشت دولت از آخوند، دولت و مناسبات بورژوايى را. سروش هم همان درسى را از تاريخ گرفته که در مصاحبه رضا پهلوى با کيهان لندن مورد اشاره قرار ميگيرد: "اگر روزى حکومت از دين جدا شود و مسئوليت خطاها و شکستهاى حکومت بر دوش روحانيون نباشد، اعتقاد مذهبى مردم راسخ و عميق خواهد شد." ميتوان اين پيش بينى را به حساب آرزوهاى "وارث جوان" گذاشت که مايل است خدا به عنوان جفت مورد نياز شاه همچنان به حيات سراپا مخرب خود عليه انسان ادامه دهد اما در همين اظهار نظر محتواى مشترک "سکولاريسم" سلطنت طلبان و "لوتر اسلام" نهفته است. در سکولاريسم هر دو، هدف "جدايى دين از دولت" سرنوشت انسان و نيازهاى انسانى نيست بلکه سرنوشت خود مذهب است آنهم دقيقا به خاطر مصرف اينجهانى اش. به اين معنا اهداف تلاش فرهنگى سروش خيلى شبيه اهداف تلاش سياسى امثال داريوش همايون است: "سست کردن ريشه هاى جهانبينى آخوندى" با اين تاکيد که "جهان بين آخوندى را با مذهب نبايد اشتباه کرد، مذهب پيش از آخوند بوده است." معناى ساده اين عبارت انتقال ملايان به فيضيه است تا در آنجا به تکثير ملاى "خوش نيت" مشغول شوند که بعدا در جامعه "سکولار" سلطنت طلبان سخت براى "مطبوع" جلوه دادن جهنم طبقاتى به درد خواهند خورد. ژورناليسم سلطنت طلب حتما به اين واقف است که دعاوى سروش ربطى به سکولاريسم ندارد. مسئله اينست که اوج سکولاريسم خود جريان سلطنت طلب همين است. سروش رسما از "حکومت دمکراتيک دينى" صحبت ميکند و مدعى است که "در جامعه دينى ايران هرگونه حکومت غير دينى غير دمکراتيک خواهد بود." همين ادعا اولا به اندازه کافى نشان ميدهد که سروش برعکس تلاش ژورناليسم سلطنت طلب حتى به صورت فرمال هم طرفدار جدايى دين از دولت نيست. علاوه بر اين مشخصات جامعه ايران را با حکومت غير دينى سازگار نميداند. معلوم ميشود (لقب "قافله سالار جدايى دين از دولت" دروغى است که البته افتخارش بحق نصيب ژورناليسم سلطنت طلب شده است.) ثانيا، سروش و طرفدارانش در اپوزيسيون بورژايى در مقايسه با انتظارات سکولار ميليونها مردم بسيار عقبند. در حاليکه بازار مذهب فقط در ميان محافل حکومتى و مزدوران رسمى دولتى داغ است و بى اعتنايى و دهن کجى به اجبارات مذهبى يکى از خصوصيات روزمره مردم شده است، سروش تازه شجاعت به خرج داده و تفسير قران را حق همه افراد ميداند. ژورناليسم سلطنت طلب حتما تصوير خود از جامعه "سکولار" مورد دلخواهش را اينچنين ترسيم ميکند: پاسداران "سکولار" خدا و شاه دست در دست هم بر روى قربانيان هر دو حکومت رژه رفته و کليد اوين را مجددا تحويل گرفته اند. به پاس خدمات امروزى اپوزيسيون اسلامى، خدا جايگاه خود را در دلها بازيافته است و مشغول حواله دردمندان به آخرت است. آرزوى رضا پهلوى به تحقق پيوسته و "نهاد سلطنت و مذهب آشتى کرده و روحانيت اصيل ايران يعنى همان بخش سالم، پاک، خوش نيت، آگاه و فداکار روحانيت شيعه در بازسازى زندگى سياسى، اجتماعى و اقتصادى ايران نقش و سهم خود را ايفا ميکنند" يعنى در خدمت دربار پهلوى به ترويج خرافات مشغولند. آقاى سروش به پاداش خدمات امروزيش در راس وزارت فرهنگ قرار گرفته و در معيت محمد خاتمى (که به قول هوشنگ وزيرى درکسوت روحانيت است ولى آزاد انديش است) مشغول سازماندهى مبازره فکرى عليه کمونيسم و انطباق دروس اجبارى تعليمات دينى با شرايط عصر حاضر هستند و ... در اين تصوير از جامعه آينده که با يک سکولاريسم صد در صد قلابى تزيين شده است فقط يک چيز فراموش ميشود: اينکه آيا طبقه کارگر و مردم زحمتکش که خدا و مذهب و جمهورى مذهبى را در قالب جمهورى اسلامى تجربه کردهاند و شاه و سلطنت را در دودمان سلطنت، چنين فرجه اى را در اختيار سلطنت طلبان قرار خواهند داد؟ اين تماما مربوط به اينست که نيروى واقعى طرفدار جامعه مدرن، سکولار، برابر و آزاد يعنى جنبش کمونيسم کارگرى چقدر توانسته است هدايت اعتراض اجتماعى و مبارزه طبقاتى را بدست بگيرد و در صحنه سياسى نيروى تعيين کننده و موثر باشد.
منتشر شده در انترناسيونال شماره ٢٠ فروردين ١٣٧٥، آوريل ١٩٩٦