"جمهورى آخوندى" يا جمهورى اسلامى؟

"فرد هاليدى" يکى از سخنرانان کنفرانس بررسى مسائل ايران بود که در شهر کاونترى برگزار شد. وى سخنرانى خود را تحت عنوان "ايران پس از آخوندها" ارائه داد. متن اين سخنرانى در هفته نامه نيمروز (شماره ٣٦١ و ٣٦٢) تحت عنوان "دوران بعد از آخونديسم" چاپ شده‌است. فرد هاليدى استاد دانشکده اقتصاد و علوم سياسى دانشگاه لندن است، به قول خودش بيش از سى سال است در زمينه مسائل ايران مطالعه ميکند و در باره ايران و اسلام کتابها و مقالات متعددى نوشته است. در اين سخنرانى چند تز بطور برجسته به چشم ميخورد که ارزش بررسى دارند: حکومت ايران "جمهورى آخوندى" است و نه جمهورى اسلامى، اسلام خوب و بد دارد و نبايد انواع اسلام را با يک چوب راند، و بالاخره انقلاب چيزى است که بايد از آن اجتناب کرد.

"جمهورى آخوندى" به جاى جمهورى اسلامى در ميان طيف اپوزيسيون، آنانى که معتقدند در ايران آخوندها حاکمند و تمام آمال خود را به ايران منهاى آخوندها خلاصه کرده اند بسيارند. مسخره ترين شکل اين طرز تلقى را در لفاظيهاى مجاهد ميتوان سراغ گرفت که "خمينى دجال" و تخم و ترکه عباپوشش را فتنه اصلى ميداند و کار ارتش رهاييبخش هم دفع اين فتنه است. ادبيات سياسى سلطنت طلبان پر از آلرژى ضد آخوندى است. بنى صدر فقط با "ملاتاريا" دعواى ارث دارد و در غياب اين لفظ من درآوردى زبانش قفل ميشود. تز "جمهورى آخوندى" فرد هاليدى نسخه دانشگاهى همين تبيين از حاکميت سياسى در ايران است.

هاليدى مدعى است که رژيم فعلى ايران "به جاى اينکه يک جمهورى اسلامى باشد، يک جمهورى آخوندى است." و مشغله فکرى وى هم در اين سخنرانى "بحران در اين جمهورى و احتمالأ انهدام آن است." هاليدى تقلاى زيادى مى کند تا ريشه فلاکت و بيحقوقى کنونى مردم ايران را زير سر آخوندها جستجو کند و نه جمهورى اسلامى. تمام اين تلاش به خاطر اينست که از "دوران بعد از آخونديسم" جامعه‌اى را تصوير کند که در آن شر آخوند (به قول خودش بخش نادان روحانيت) از سر مردم کم شده اما بر سيماى مناسبات طبقاتى، طبقات اجتماعى، دولت طبقاتى، اسلام و روحانيت و ارتش و نهادهاى سرکوب حتى لک هم نيافتاده است. هاليدى براى توضيح تز خود قبلا آخوند و آخونديسم را معنى ميکند که اولى "عضو محافظه کار، چه از نظر سياسى و چه از نظر اجتماعى طبقه روحانى است که در امور مداخله ميکند" و دومى حاکى از "دخالت بيجا، بدون دعوت و مستبدانه طبقه روحانى در امور سياسى" است. موضوع انتقاد ايشان اسلام نيست، حاکميت سياسى اسلامى نيست، دستگاه روحانيت به عنوان جزئى از اين حاکميت نيست، رژيم اسلامى با ارتش و پليس و پاسدار و دادگاه و مجلس و ايدئولوژى و مهمتر از همه مناسبات طبقاتى حاکم نيست. بلکه فقط و فقط "دخالت بيجا وبدون دعوت اعضاء محافظه کار طبقه روحانى" است.

هاليدى ميگويد: "آخونديسم يا جمهورى آخوندى" بر چهار پايه متکى است ١- قدرت سياسى در دست روحانيت است. ٢ - نهادهاى مذهبى در زندگى سياسى و اجتماعى نقش مرکزى و مستمر دارند. ٣- "تفسيرى طق" از اسلام واقعى، اعمال صحيح اسلامى و ارزشهاى مناسب فرهنگى رايج است. و بالاخره ٤- "فرهنگ و سياست زورگويى و ايجاد وحشت" توسط آخوندها اعمال ميشود. اين نوع کاراکترسازى از جمهورى اسلامى چند ايراد اساسى دارد. چهره‌هاى توذوق زن يک حاکميت تمام‌عيار طبقاتى را برجسته ميکند و کل رژيم را که دربرگيرنده نهادهاى قضايى، ايدئولوژيک، سياسى و سرکوب است پشت اين چهره‌ها پنهان ميکند. اين تز اليت حاکم را به مشتى آخوند بدجنس تقليل ميدهد و از اين طريق کاراکتر و مضمون طبقاتى، وظايف تاريخى و سياسى حاکميت را پنهان ميکند. حاکميتى که در صفوف اولش معمم و مکلا دوش بدوش هم جانفشانى ميکنند. از پشت غلظت آخوندى اين تز نميتوان ديد که حکومت اسلامى وظايف خود را از طريق مجموعه‌اى از نهادهاى ايدئولوژيک و سرکوب پيش ميبرد. نميتوان ديد که مسجد و نماز جمعه و دادگاه و زندان و ارتش و پليس ارکان جدايى نشدنى حاکميت اسلامى در ايران است. معلوم نميشود که طبقه‌ متکى به کيسه هاى مليارددلارى از جمله ميلياردرهاى بازار که وقت آخوند شدن هم ندارند کجاى حاکميت طبقاتى قرار ميگيرند. اين تز وظيفه طبقاتى و سياسى‌ سرکوب انقلاب را با "فرهنگ و سياست زورگويى و ايجاد وحشت از جانب آخوندها" توضيح ميدهد.

رژيم اسلامى رژيم سرکوب انقلاب بود و براى اين کار امام جمعه معمم دست در دست نخست وزير مکلا، پاسدار دوش بدوش ارتشى، ساواما متکى بر تجربه کارساز ساواک با مهارت کنار هم بکار برده شدند. اگر دست اندرکاران "جمهورى آخوندى" را کنار هم رديف کنيم اين قيافه ها را که يک درميان ملا و مکلا هستند خواهيم ديد: مطهرى و سروش، باهنر و بازرگان، رفسنجانى و بنى صدر، گيلانى و لاجوردى، و ... اگر اين اليت را از غربالى رد کنى که فقط آخوند از سوراخش رد ميشود آنچه در ته غربال ميماند سروش، بازرگان، بنى‌صدر و لاجوردى هستند که در صف اول و در رأس نهادهاى ضرورى "جمهورى آخوندى" آقاى فرد هاليدى خدمات شايسته انجام داده‌اند. آيا آقاى هاليدى با جمهورى اين حضرات که عبا بردوش ندارند و در ميانشان دکتر و مهندس هم پيدا ميشود هيچ مشکلى دارد؟ اين نوع تحليل سياسى علاوه بر سطحى بودن و بيربطى‌اش به حقايق جامعه ايران منفعت معينى را منعکس ميکند. واقعيت اينست که فردهاليدى هم مثل هر آدم اين دنيا مناسبات و ارزشهايى را نمى پسندد و خواهان مناسبات و ارزشهاى معينى است و براى همين هم تحقيق و سخنرانى ميکند. ايشان هم مانند صاحبنظران اپوزيسيون بورژوايى ايران براى منافع طبقاتى معينى دل ميسوزاند و از زاويه همان منافع به دنيا نگاه ميکند. از نقطه نظر اين منافع نبايد گذاشت ارکان جامعه متزلزل شود. بايد بنيادهاى اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى مناسبات موجود را حفظ کرد. در يک کلام تز "جمهورى آخوندى"، تز طرفداران مناسبات موجود طبقاتى بدون "بخش نادان روحانيت" است.

"دوران بعد از آخوندها" مشخصات اقتصادى، سياسى و اجتماعى جامعه آلترناتيو يک وجه مهم است که نشان ميدهد يک جريان سياسى چقدر به زندگى سعادتمند، برابر و آزاد انسانها ربط دارد. آشنايى مردم ايران با انقلاب از طريق کتابهاى تاريخ نيست بلکه خود در يک انقلاب نقش فعال داشته اند و ديده اند که چگونه اگر تصوير روشنى از اهداف خود نداشته‌باشند جهنمى مثل رژيم اسلامى بر سرنوشتشان حاکم ميشود. اين در مورد طبقه کارگر به نحوى اولى صادق است. طبقه کارگر ايران در انقلاب نقش فعال داشت اما نتوانست رهبرى انقلاب را در دست گيرد. طبقه کارگر ايران ديد که در جريان انقلاب "شاه رفت، خمينى آمد" اما کارگر همچنان برده مزد ماند و سفره‌اش همچنان خالى. اين تجربه نشان داد که براى رسيدن به رفاه و آزادى و برابرى نميتوان فقط در انقلاب شرکت فعال کرد بلکه بايد آنرا رهبرى کرد. نميتوان فقط به کنار گذاشتن چهرهاى سياسى دوره قبل اکتفا کرد بلکه بايد کل يک رژيم سياسى و ارکان سياسى و ايدئولوژيک آنرا نابود کرد. نميتوان فقط به نابودى حاکميت سياسى بسنده کرد بلکه بايد بنياد طبقاتى جامعه - مناسبات کار مزدى - را زير و رو کرد.

مسلمأ از آقاى هاليدى که در سراسر سخنرانيش بدگويى از کمونيسم و انقلاب موج ميزند انتظار صحبت از برابرى انسانها در افق بعد از جمهورى اسلامى عبث است. مسئله اينست که ايشان در تصوير خود از "دروان بعد از آخوندها" بمراتب حتى از انتظار عمومى مردم عقبتر است و در قالب يک روشنفکر کم توقع و مسخ شده در جا ميزند. به چهار مشخصه اصلى آينده مورد نظر ايشان نگاه کنيد: ١- آخوندها از مقامات سياسى عاليه "کناره گيرى" ميکنند و اختيارات ولايت فقيه پايان مييابد. ٢- اختيارات مساجد در اظهار نظر در مورد مسائلى مثل آموزش و پرورش، قانون، لباس پوشيدن و غيره "محدود" ميشود. ٣- در نتيجه بحث در مورد "تنوع فرهنگها و مذاهب"، به اين واقعيت که ايران مثل تمام کشورها مجموعه‌اى از اديان و فرهنگهاى مختلف است پى برده ميشود. ٤- فرهنگ "تساهل و کثرت گرايى واقعى" گسترش مييابد که "منجر به دمکراسى به تمام معنى" ميشود.

توقع اينکه سران سياسى رژيم اسلامى صندليهاى حاکميت را طى يک مراسم توديع ترک کنند يک فانتزى سياسى است. "محدود کردن" نقش مساجد در دخالت در جامعه مدنى فقط ميتواند سر کم توقعتيرين و مسخ‌شده‌ترين آدمها را گرم نگاه دارد و حقيقتأ ربطى به حقايق سياسى جامعه ايران و توقعات يک نسل انقلاب ديده ندارد.

آرزوى اينکه دستاورد يک تحول سياسى در ايران "پى بردن به تنوع مذاهب" باشد و نه پاک کردن مذهب با تمام تنوعاتش از حيات اجتماعى انسانها، بشدت حقير است. و بالاخره فرهنگ تساهل و کثرت‌گرايى اسم ديگرى براى "نسبيت گرايى" فرهنگى است که براساس آن قرار است انسانها شنيعترين بيحرمتى به انسان بغل‌دستيشان، مثلأ شکنجه‌اى بنام ختنه دختران نوجوان در بخشى از جوامع اسلامى را ببينند و به خاطر احترام به "فرهنگ و مذهب متفاوت" خم به ابرو نياورند. خود آقاى هاليدى در اين مورد جاى شبهه باقى نميگذارد وقتى استنتاج ميکند که: جدايى مذهب و زندگى اجتماعى "نسبى" است و "عمق آن بستگى به جوامع مختلف دارد". يعنى اينکه مردم ايران حتى بعد از کنار زدن سايه شوم جمهورى اسلامى بايد دست‌درازى مذهب در زندگى مدنيشان را تحمل کنند. اين کم توقعى را سخنران از جامعه‌اى انتظار دارد که رژيم اسلامى مذهب را لخت و عور در مقابلشان قرار داده و نشان داده که حذف کامل دخالت مذهب از زندگى اجتماعى يک وجه مهم از رهايى جامعه است. خود هاليدى ناگزير است اعتراف کند که واکنش ناشى از حاکميت جمهورى اسلامى "نه تنها رژيم، بلکه بيشتر از آن را با خود خواهد برد." اما با اين وجود تبليغ ميکند که گويا خود مردم هستند که مايلند ارزشهاى اسلامى همچنان زندگيشان را تباه کند. ميگويد که آينده نظام سياسى ايران را جوانان شکل خواهند داد که يکى از مشخصاتشان اينست که "نميخواهند به ارزشهاى اسلامى توهين شود". اگر به جاى عباس ملکى (معاون وزير خارجه رژيم اسلامى) نمايندگانى از نسل جوان در اين کنفرانس حضور داشتند که ارزشهاى اسلامى روزگارشان را تاريک کرده است حتما به بيمايگى اين ادعا ميخنديدند و سخنران را حالى ميکردند که چگونه زندگى در سايه شوم يک رژيم اسلامى به آنان ياد داده‌است که يک پاى سعادتشان خشکاندن لنجزار ارزشهاى اسلامى است. ارزشهايى که حرفه‌شان چيزى جز توهين به تمايلات و عواطف انسانى جوانان نبوده است. ارزشهايى که زنان جوان را در کيسه‌اى به نام حجاب زندانى کرده و مردان جوان را با نام خدا و کربلا و قدس در خدمت سياستهاى رژيم اسلامى قربانى کرده است. ارزشهايى که جوان نمونه‌اش چيزى نيست جز تجسم عبوسى و بى‌عاطفگى و غم‌پرورى و عقل‌باختگى و شهادت‌طلبى و فالانژمسلکى. به استاد ميفهماندند که هفده سال زندگى زير حاکميت ارزشهاى اسلامى نشان داده که قالب ارزشهاى اسلامى حتى براى حقيرترين نوع زندگى هم تنگ است و براى انسانى زندگى کردن ميبايست آنها را از حيات اجتماعى جارو کرد.

در "دوران بعد از آخونديسم" مورد علاقه فرد هاليدى قرار است اسلام به زندگى نکبت بارش ادامه دهد. اجازه بدهيد روى همين اندکى مکث کنيم.

"اسلام خوب و بد دارد، اسلام جاودانه است"هاليدى اطمينان ميدهد که روند بعد از رژيم اسلامى "نه تنها ضد اسلامى نيست بلکه اجازه ميدهد که يک اسلام آزادتر و مبتکرتر شکوفا شود. اکثريت عظيم مردم ايران همواره مسلمان بوده اند و مسلمان خواهند ماند. آنها هم مانند ديگر ملتهايى که اسير بنيادگرايى هستند ميدانند که دو نوع مسلمان وجود دارد..." و همچنين ادعا ميکند که "دوران بعد از آخونديسم را نبايد با دوران بعد از اسلام اشتباه کرد چون اصلا اسلام هم مانند هر دين بزرگ ديگرى پايان ندارد و پايانش هم دلخواه کسى نيست."

آقاى هاليدى که در مورد اسلام و ايران کتابهاى متعددى نوشته‌اند بايد مطلع ميشدند که خاورميانه پر از حکام و نظريه پردازان و فعالين رنگارنگ اسلامى است که براى سازگار کردن اسلام با نيازهاى دنياى کنونى عرق ريخته‌اند، که اسلام را به رنگهاى مختلف درآورده‌اند، که معتقدند اسلامشان مدرن است و با اسلام سنتى فرق دارد، که معمولا سوربن و آکسفورد ديده هستند و آخوند هم نيستند، اما دستاوردشان براى بشريت چيزى جز کتابسوزان و تحقير زنان و چادر و قطع دست و سنگسار و غيره نبوده‌است. حقيقت اينست که همه اين جماعت سرشان در يک آخور است و به همين دليل هر کدام از ديگرى آدمکشتر و مرتجعتر هستند.

براى مردمى که به نحوى سايه شوم يکى از شاخه‌هاى اسلام را بالاسر خود ديده‌اند بى‌پايگى تز "اسلام خوب" براحتى قابل درک است. مثلأ به مورد رفتار اسلام با زن نگاه کنيد: از "اسلام آمريکايى" شيوخ عرب گرفته تا "اسلام ضد آمريکايى" رژيم اسلامى هر کدام دست ديگرى را در تجاوز به حقوق زنان از پشت بسته است.

حتى فمينيسم اسلامى که با پز برابرى‌طلبى ظاهر ميشود و احتمالأ از نظر آقاى هاليدى نمونه‌اى از اسلام نوع دوم است چيزى جز نسخه تازه‌اى از تحقير زن نيست. آرزويش اينست که زن بتواند به تنهايى عازم حج شود. مطالبه‌اش از حکام اسلامى اينست که زن هنگام سنگسار مثل مرد تا کمر در خاک چال شود تا حکم الهى بطور برابر در حق زن و مرد اعمال شود. ميخواهد زن هم به مسند قاضى شرع جلوس کند تا شانه به شانه برادران اسلامى‌اش در جارى کردن احکام الهى نقش برابر داشته باشد. در يک کلام از نگاه "مسمان نوع دوم" هم انسان حقير است و زن هم بايد در حقارت همپاى مرد باشد. اين تشابه در ميان شعب اسلامى تصادفى نيست. همه از مذهب تغذيه ميکنند که در مورد برابرى و آزادى انسان بطور اعم و زن بطور اخص تفاوتى باهم ندارند.

و اما در مورد شکوفاشدن اسلام آزاد و مبتکر. اسلام و آزادى از دو سنخ متفاوتند. اگر بندگى و قيادت مطلق انسان در مقابل خدا و نوچه هاى زمينى اش را از اسلام بگيرى ديگر چيزى برايش باقى نميماند. جمهورى اسلامى و ولايت فقيه نمونه‌هاى مجسمى هستند که نشان ميدهند ظرفيت اسلام در بيحرمتى به افکار و آراء انسان در تعييين سرنوشت خود بى انتهاست.

"شکوفا شدن اسلام مبتکر" تا همينجا خسارات جبران ناپذيرى به بشريت وارد کرده است و کوتاه کردن شر اسلام و ابتکاراتش ازسر مردم هر چه زودتر بهتر. واقعيت اينست که هر ابتکار جديد اسلامى چيزى نيست جز حلقه‌اى جديد که بر زنجير مذهب اضافه ميشود. به نمونه‌هايى از ابتکارات جديد اسلامى توجه کنيد:

با اينکه جمهورى اسلامى خود در استقرار آپارتايد جنسى هفت خط است اما ايده زنانه مردانه کردن پياده‌روها توسط "برادران طالبان" در افغانستان نشان داد که هنوز ابتکارات اسلامى در اين مورد جاى شکوفا شدن دارد. برنامه نويسان اسلامى ابتکار به خرج داده‌اند و کلام خدا را بطور کامل در حافظه کامپيوتر وارد کرده‌اند و به يمن اين ابتکار اسلامى در حجره هاى حوزه علميه آخوندها ريش تا ريش پشت کامپيوتر مينشينند و با يک اشاره انگشت يک دوجين آيه مورد نياز بيرون ميشکند و از اين دستاورد بشرى به نحو احسن عيله بشر استفاده ميکنند. و اخيرأ به ابتکار يک مسلمان مبتکر، نرم افزار کامپيوترى "ابوصمامه" به بازار عرضه شده که در اقصى نقاط جهان مومنين را از ساعات شرعى نماز از طريق پخش اذان مطلع خواهد کرد. ميبنيم در دنياى تکنولوژى مدرن، اسلام خيلى هم از قافله عقب نمانده است. فقط يک چيز "کوچک" از چشم محققينى مثل هاليدى دور ميماند: اينکه اسلام از تکنولوژى مدرن عليه افکار و آراء و دستاوردهاى مدرن بشريت استفاده ميکند.

انقلاب چيزى است که بايد از آن اجتناب کرد!

هاليدى در کل سخنرانى خود آلرژى ضدکمونيستى خاصى را حمل ميکند و تا ميتواند قباحت و نکبت رژيم اسلامى را به انقلاب ربط ميدهد. اشارات متعددش به "حکومتهاى کمونيستى"، "کشورهاى انقلاب زده"، "جنبشهاى انقلابى"، "رژيمهاى انقلابى"، "بى‌اعتبار شدن انقلاب ايران"، "تجربه کشورهاى اسلامى و همچنين کمونيستى"، و خنده دارتر و ابلهانه‌تر از همه قرار دادن آخوندها و رهبران کمونيست در يک صف قرار است کمونيسم و انقلاب را از سکه بياندازد.

براى تخطئه انقلاب و کمونيسم ايشان آنقدر پيش ميروند که به رژيم اسلامى در مقايسه با "استانداردهاى حاکم بر رژيمهاى انقلاب قرن بيستم" به خاطر تحمل "کثرت‌گرايى" و "آزادى بيان" مدال ميدهند. اين اظهارات مايه تعجب ما کمونيستهاى دهه نود نميشود که ميدانيم بدگويى از انقلاب و کمونيسم شغل دوم محققينى است که از زيرورو شدن بنيادهاى نظام سرمايه‌دارى بيزارند. فردهاليدى هم يک نمونه در کنار دهها نمونه اش. علاقه آقاى هاليدى براى ترساندن مردم ايران از انقلاب از همين سنخ است. آقاى هاليدى خواهان ايران بدون "بخش نادان روحانيت" است که در آن قرار است بر بنياد اقتصادى جامعه خللى وارد نشود، بر چهره طبقات دارا لک نيافتد، "دين بزرگ اسلام" به حيات خود ادامه دهد، مردم ايران مسلمان بمانند و مذهب هم "بطور نسبى" در زندگى اجتماعى دخيل بماند، دادگاه و ارتش و پاسدار و پليس هم به وظايف تاريخى خود براى سرکوب کارگر و کمونيست و معترض ادامه دهند. آيا ميتوان همه اينها را خواست و در عين حال به انقلاب و کمونيسم روى خوش نشان داد؟

چاپ شده در انترناسيونال شماره ٢١، خرداد ١٣٧٥، ژوئن ١٩٩٦