منتشر شده در هفته نامه ايران پست شماره ٥٠
٢٤ مارچ ٢٠٠٠، ٤ فروردين ١٣٧٩
دين و سرمايه
براى رهايى کامل از دين بايد از مناسبات سرمايه دارى رها شد
دين، در هر شکل و با هر پوششى يک خرافه است. خرافه دين نشانه مسلم بى ارادگى، زبونى، درماندگى و بى نقشى انسان در سرنوشت خود است. دنياى دين، دنياى يکه تازى نيروهاى بيگانه اى است که بر سرنوشت انسان درمانده و مستاصل چنگ انداخته اند. اين نيروها که اينچنين خود را به مثابه نيروهايى خارج از اراده انسان، در مقابل انسان و مسلط برسونوشت او نشان ميدهند، خود انعکاس ذهنى مناسباتى واقعى است که در جهان واقعى سرنوشت انسانها را رقم ميزنند.
اين تحليل مارکس هرروز صحت خود را بيش از پيش نشان ميدهد که در جامعه سرمايه دارى، انسان، نه با کار خود، نه با محصول کار خود، نه با همنوع خود و نه با طبيعت امکان رابطهاى آزادانه، آگاهانه و منطقى ندارد. انسانها نميتوانند با يک همکارى آگاهانه و آزادنه و داوطلبانه، بر طبق طرحى از پيش تهيه شده، توليد را براى رفع نيازهاى اجتماعى سازمان دهند. انسان در پروسه توليد دخيل است اما در رابطه با سازماندهى هدفمند آن بى اختيار است. رابطه آگاهانه و هدفمند انسان با کار، توليد، طبيعت و انسان در درون نظام سرمايه دارى ممکن نيست. در جامعه سرمايه دارى، محصول اجتماعى کار انسان به عنوان نيروهايى بيگانه از انسان و در مقابل رفاه و آزادى انسان قرار ميگيرند.
به اين ترتيب، مادام که رابطه سرمايه برقرار است، مادام که انسان اسير رابطه اى خارج از کنترل و اراده خود است، مادام که کار انسان، محصول اجتماعى کار انسان از اراده و کنترل او خارج است، مادام که انسان در جهان واقعى اسير رابطه و نيروهايى بيگانه از انسان و مسلط بر او است، مادام که مناسبات کار مزدى انسان را به گرسنگى ميکشاند، بيخانمان ميکند، بيکار ميکند، به دزدى ميکشاند، به تن فروشى وادار ميکند، و به طور کلى سرنوشت بشر را در وراى اختيار و کنترل او رقم ميزند و مانع سازمان دادن آگاهانه و آزادانه زندگى سعادتمند توسط خود انسان ميشود و بالاخره مادام که انسان در استيصال است دين به عنوان انعکاس ذهنى اين جهان بيگانه توليد و باز توليد خواهد شد.
خرافه دين اگر چه خود محصول تسلط مناسبات و نيروهايى بيگانه از آمال انسانى بر سرنوشت انسان است اما کارش کمک به بازتوليد و تداوم همين جهان بيگانه است. کارش توليد و تحکيم بى ارادگى و درماندگى انسان در قبال سرنوشت خود است. دين اين نقش را به طرق مختلف ايفا ميکند: گاهى انسان تحت سلطه اش را خواب ميکند و گاهى نفرت انگيزترين هيجانها را بر همين انسان مفلوک تحميل ميکند. زمانى تخدير ميکند؛ زمانى "بيدار" ميکند. فرقى نميکند. در هر دو حالت، انسان دين زده عاجز از دخالت در سرنوشت خود براى رسيدن به يک جامعه سعادمند است. در اولى، پشت به حقايق دردناک زندگى ميکند؛ و در حالت دوم تحت تاثير تبليغات مذهبى و در راه آمال تزريق شده توسط همين مذهب، به هر جنايتى تن ميدهد. تجربه حکومتهاى شوم مذهبى واقعيتى انکار ناپذير از حالت دوم است. حکومتهاى مذهبى در بيست سال اخير، نمونه هاى مسلمى از بکار گرفتن دين و نيروهاى مذهبى توسط سرمايه دارى معاصر بر عليه سعادت انسانى است.
يک جامعه آزاد، جامعه اى رها از مناسبات طبقاتى به طور کلى و مشخصا مناسبات سرمايه دارى است. اما در عين حال، يک جامعه آزاد، جامعهاى رها از هر نوع خرافه و مشخصا خرافه دين است. جامعه اى است که در آن نه تنها دين بلکه نياز به دين رخت بربسته است. جامعه اى که در آن، دين به عنوان يادگار شرم آور مقطعى از حيات انسان جايش در موزه هاست. اين سعادت نصيب نسلى خواهد شد که مناسبات طبقاتى سرمايه دارى را زير و رو کرده، کار مزدى را نابود کرده، دنيا را بر روى پاهايش قرار داده و مقدرات خود را بدست گرفته است. فقط در اين صورت است که نه پروسه کار، نه محصول اجتماعى کار، از انسان بيگانه نيست. کار، اجبارى براى زنده ماندن نيست، کار نياز انسان است، محصول کار نه در مقابل انسان بلکه در خدمت اوست. فقط در اين صورت است که زمينه هاى دين در دنياى واقعى خشک شده و جايى براى توليد خرافه دينى نمانده است.
آيا رهايى کامل از دين، صرفا با کار سياسى، پيشرفت دانش بشرى و کار فرهنگى امکانپذير است؟ نه. اگر دين در جهان واقعى ريشه دارد، ريشه هاى دين را بايد در همين جهان واقعى خشکاند. نميتوان در يک جامعه طبقاتى و مشخصا در يک جامعه سرمايه دارى از شر دين به طور کامل رها شد.
مصاف بشريت معاصر عليه دين، در وهله اول مصافى بر سر کنار زدن عملى جريانات مذهبى از مقابل سعادت انسان در همين دنيا است. از طريق يک مبارزه سياسى متشکل و بدست گرفتن قدرت توسط يک دولت سکولار ميتوان و بايد دين را از نهادهاى سياسى و ادارى و آموزشى جامعه بيرون ريخت. تا پشت دروازه هاى «امر خصوصى» به عقب نشاند طورى که فقط مزاحم فرد معتقد باشد. اما اين هنوز گام اول است. پايان کار نيست. مذهب ميتواند هنوز در خود آگاهى فرد اسير در مناسبات طبقاتى خود را بازتوليد کند. رهاشدن از اين ديگر کار سياست نيست، کار دولت نيست، کار مقررات اجتماعى نيست، کار آگاهگرى نيست، کار جدايى دين از دولت نيست. اين حتى با کوتاه کردن دست دين از نهادهاى مدنى جامعه هم هنوز به طور کامل ميسر نخواهد شد. دين در اين سنگر، اگرچه با کمترين ظرفيت آلوده کردن حيات اجتماعى، به حيات خود ادامه خواهد داد تازمانيکه که مناسباتى که اين تبيين دينى را توليد ميکند خود زيرورو شود.
رايج است که "دين محصول جهل بشر است و در نتيجه پيشرفت دانش بشرى خود بخود کنار خواهد رفت». اين تبيين از دين امروز بهيچ وجه راهگشا نيست. اين يک مشاهده بديهى است که دين در دنياى معاصر به حيات فعال خود در جوار عظيم ترين پيشرفتهاى علمى ادامه ميدهد. محافل مذهبى، اتفاقا امروز در ميان روشنفکران و دانشجويان دپارتمانهاى علمى فعال است. خود مذهبيون از دانش بشرى تا ميتوانند براى پيشبرد مقاصد سياسيشان استفاده ميکنند. «بتله هم» را از طريق اينترنت طواف ميکنند؛ قران را بار خورجين و سوار بر الاغ در کوره راهها نميچرخانند، در شاهراه اينترنت ميگذارند. ناشناخته هاى طبيعت و جهان، امروز به هيچ وجه حضور دين در زندگى مردم را توضيح نميدهند. ما در آغاز تاريخ قرار نداريم که در آن، نيروهاى ناشناخته طبيعى بودند که بازتاب خيالى خود را در سر انسان منعکس ميکردند. امروز که پيشرفتهاى خيره کننده دانش بشرى، دنياى ناشناخته هاى طبيعت را درنورديده، بيش از پيش اين حکم مارکس صحت دارد که اين نيروهاى اجتماعى هستند که به صورت نيروى فعال بيگانه در مقابل انسان قرار ميگيرند. نيروهاى راز آلود طبيعى، امروز جاى خود را به نيروهاى راز آلود اجتماعى داده اند. نيروهاى بيگانه در مقابل انسان، بيش از پيش خصوصيات اجتماعى به خود گرفته اند.
قابل تامل است که اگرچه دانش اقتصاد سياسى پيشرفتهاى گسترده اى داشته اما همچنان بازتاب مذهبى واقعيت برسرجايش است. اين، به قول مارکس از آنجاست که به صرف پيشرفت دانش، خود واقعيت از بين نميرود. به موازات پيشرفت در عالم انديشه، در عالم واقعى مناسبات سرمايه دارى هنوز بورژوا را به ورشکستگى ميکشاند، کارگر را بيکار و بيخانمان و بى پناه ميکند و هيچ درجه اى از پيشرفت دانش نميتواند جلوى اين ها را بگيرد. با هيچ سطحى از عمق يابى و پيشرفت دانش اقتصاد سياسى نميتوان از چنگال دين رها شد چون با هيچ سطحى از اين پيشرفت نميتوان انسان را از زير سلطه نيروهاى اجتماعى بيگانه از انسان و نيازهاى انسانى در آورد. براى رهايى بشر از دين بايد انسان از کنترل همين نيروهايى که در مقابل او قرار دارند رها شود. و اينکار فقط از طريق يک عمل طبقاتى-اجتماعى، يک انقلاب اجتماعى، يک انقلاب در همه جوانب اقتصادى، اجتماعى، سياسى و فرهنگى جامعه، و مشخصا يک انقلاب کارگرى و کمونيستى امکانپذير است. عمل طبقاتى-اجتماعى اى که تمام وسايل توليد را به مالکيت جامعه درآورد، امکان فراهم کند که اين وسايل توليد با طرح آگاهانه براى رفع نيازهاى انسانى بکار برده شوند. در اينصورت انسان ديگر نه در مناسبات اقتصادى و نه در جهان ذهنى اسير نيروهايى نخواهد بود که توسط خودش توليد شده اما در مقابلش قرار گرفته اند. تنها در اينصورت است که انعکاس مذهبى محو خواهد شد چون نيروى بيگانه اى که در مذهب منعکس ميشود محو شده است.