اسلام حاکم، «اسلام آلترناتيو»!

(صعود و سقوط جريانات اسلامى)

قريب دو دهه است که جريانات اسلامى در صحنه سياسى خاورميانه و شمال آفريقا فعال شده‌اند. قدرت گرفتن اسلاميون در ايران، نقطه مهمى در روند رو آمدن اين جريانات بود و آنها را از پشتوانه مادى ومعنوى دولتى برخوردار کرد. در طول اين دو دهه، تحليل زمينه هاى عروج جريانات اسلامى، جايگاه و اهميت شان در روندهاى سياسى جهانى و سير تکوين آينده شان به يک محور مهم بحث چه در سطح تئورى سياسى در ميان محافل دانشگاهى و متخصصين مسائل شرق و خاورميانه و چه در سطح انستيتوها و مراکز سياست گذارى استراتژيک وابسته به دولت‌هاى غرب تبديل شده است.

اگر از تنوع جزئى آرا بگذريم، در ميان اغلب تحليل‌ها نقاط اشتراک معينى را مى‌توان سراغ گرفت. محور رايج در اغلب اين تحليل‌ها اين است که عروج جريانات اسلامى نشانگر "بازگشت به هويت اسلامى" در ميان مردم "جوامع اسلامى" است. اسلام و ارزش‌هاى اسلامى در ميان مردم اين مناطق ريشه دار است و مردم با رجوع به اسلام و جنبش‌هاى اسلامى و "انتخاب" حکومت‌هاى اسلامى، خلاء هويتى خود را پر مى‌کنند؛ در مقابل هجوم فرهنگ بيگانه غرب واکنش نشان مى‌دهند؛ در مقابلش سد درست مى‌کنند و براى دفع آن به ريشه هاى فرهنگى و هويت بومى شان پناه مى‌برند. آنها از اين نقطه حرکت اولا: بى زمينه بودن سکولاريسم در ميان مردم اين بخش از جهان را استنتاج مى‌کنند. ادعا مى‌کنند که دستاوردهاى پايه‌اى بشريت مدرن مثلا در مورد جدا کردن مذهب از آموزش و دولت، منطبق با شرايط اجتماعى، فرهنگى و فکرى اين جوامع نيست. حضور مذهب در سياست و زندگى اجتماعى اين جوامع يک امر داده شده است. يک حقيقت پذيرفته شده و غير قابل سئوال است. ئئورى "نسبيت فرهنگى" ذهنيت غالب اين تحليل گران براى تبيين بى حقوقى تاريخى در اين جوامع است. ثانيا: مى‌گويند دخالت مذهب در قدرت سياسى، مشروعيت مردمى دارد و يک امر ديرپا و پايدار در سرنوشت آتى اين جوامع است. اين ذهينت مذهبى مردم است که اين حکومت‌ها را امکانپذير کرده و شرايط ادامه حضورشان را هم بوجود آورده است. حتى وقتى مى‌بينند که حکومت‌هاى اسلامى موضوع مبارزه گسترده مردم همين جوامع به اصطلاح اسلامى است، اين مبارزه را برسميت نمى‌شناسند. گويى مبارزه در اين جوامع، مبارزه مردم با حکومت اسلامى نيست. مبارزه براى کنار زدن حاکميت سياسى مذهبى و بدست گرفت سرنوشت نيست. مبارزه براى دست يافتن به حقوق شناخته شده انسانى، رفاه اقتصادى، دور کردن دخالت مذهب در شئونات اجتماعى و سياسى نيست. مبارزه‌اى که در يک طرف آن مردم با خواسته هاى انسانى قرار دارند و در طرف ديگر جريانات و جنبش‌هاى مذهبى. معمولا اختلافات درونى جنبش اسلامى زير ذره بين قرار مى‌گيرند و به عنوان روند اصلى سياسى معرفى مى‌شوند: اصلاح طلبان در مقابل محافظه کاران، مدرن‌ها در مقابل سنت گرايان، معتدل‌ها در مقابل افراطيون، در يک کلام اسلام مدرن در مقابل اسلام فاندامانتاليست. بدين ترتيب، مبناى تحليل سياست و روندهاى سياسى اين جوامع، کشمکش ميان جناح‌هاى درونى جنبش‌هاى اسلامى است. و نقش مردم در نهايت حمايت از قطب معتدل در مقابل قطب افراطى است. در اين تحليل‌ها، طبقات با منافع واقعى شان، جنبش‌ها با اهداف سياسى متضاد و متقابل شان، نيروهاى اجتماعى با گرايش‌ها و آرا و افکار متضادشان وجود خارجى ندارند. مردم اسلاميند، حکومت‌ها مشروعند و دنياى سياسى شان هم قاعدتا بايد در چهارچوب فرهنگ اسلامى شان محدود بماند.

"بازگشت به هويت مذهبى" يک ادعاى پوچ است مفسرين و مستشرقين غربى وقتى به خاورميانه و شمال آفريقا نگاه مى‌کنند، معمولا ياد گنبد و مناره و کبوترهاى حرم و زنان پيچيده در حجاب و آيت‌الله هاى آدم کش و حزب الله افسارگسيخته و بمب‌گذاران خودباخته مى‌افتند. اگر از دريچه نگاه اينها به "جهان اسلامى" نگاه کنيد، بزحمت خواهيد توانست نشانه هايى از افکار و آراء سکولار و مدرن ببينيد. اين دنيايى است با شاخص‌هاى اجتماعى، سياسى و روانى ثابت، جامد و آلرژيک در مقابل ارزش‌ها و مناسبات سکولار. دنيايى است که آحاد ميليونى‌اش عميقا از مذهب و خرافه هاى مذهبى متاثراند. فرهنگ تحمل ندارند، شهيد پرورند، شهادت طلبند، ماتم دوستند، زن ستيزند و همه اينها جزو داده هاى ذاتى انسان اين جوامع است. حتى زن، خود موقعيت تحقير شده و درجه دومش را درونى کرده و تا اندازه‌اى دوست دارد. و مهم تر از همه، حکومت اسلامى پديده‌اى سازگار با طبيعت اين جوامع و اين مردم است. اين تحليل گران با جمعيت شناسى ويژه‌اى سراغ اين جوامع مى‌روند. با هر تازه متولد، يک نفر به جمعيت اسلامى افزوده مى‌شود، صرفا به اين دليل که در خانواده‌اى اسلامى چشم به جهان مى‌گشايد. صدها هزار کمونيست و آته ئيست و معترض که نصيبشان از زندگى جز زندان و شکنجه چيز ديگرى نبوده و به دست سازمان‌هاى امنيت سوهارتو و ضياءالحق و ملاعمر و خمينى قتل عام شده‌اند، در آمار اين جوامع جزو جمعيت اسلامى محسوب مى‌شوند. در نظر مفسرين غربى، فردى که از بد حادثه اسم اسلامى در گوشش فوت کرده‌اند، حتى اگر مسجد محلش را نشناسد و در طول عمرش يک بار هم در مقابل خدا دولا نشده باشد، عضوى مسلمان از جامعه اسلامى است. مخصوصا بعد از عروج جريانات اسلامى، دروبين ژورناليست‌ها، دنياى اسلاميون و ارزش‌ها و مشغله هاى آنها را به عنوان دنياى مردم اين جوامع به خورد افکار عمومى جهان داده است. سال‌هاست که دپارتمان‌هاى علوم سياسى و ارتباطات بين المللى در دانشگاههاى غرب، با اين خط فکرى، متخصص براى مراکز تحقيقى دولتى و کادر سياسى براى وزارت خارجه آموزش مى‌دهند. افکار اساتيدى چون جان اسپوزيتو، ساموئل هانتيگتون و فرد هاليدى و دهها آکادميسين همفکرشان ميدان دار مباحثى از اين قبيل هستند. جان اسپوزيتو، يک متخصص دانشگاهى در زمينه جريانات اسلامى، تحت عنوان دفاع از "حقوق" مردم شرق، به دول غرب هشدار مى‌دهد که در حال حاضر خود شيوه سکولار اداره جامعه (به زعم ايشان سکولار فاندامنتاليسم) به غلط به عنوان يک شيوه مطلق و تنها راه توسعه سياسى جامعه در نظر گرفته مى‌شود و مدل‌هاى ديگر بخصوص مدل اسلامى يک شيوه آنورمال و غير منطقى و عقب مانده تلقى مى‌گردد. ايشان از دول غرب مى‌خواهد که حقوق مردم کشورهاى اسلامى را براى تعيين ماهيت حکومت و رهبريشان برسميت بشناسند. به نظر ايشان نبايد به استقرار و عمل کردن قوانين اسلامى و يا دخالت فعالين اسلامى در دولت اعتراض کرد. بايد در عمل حق تعيين سرنوشت اين کشورها (منظور حاکم شدن حکومت‌هاى اسلامى بر سرنوشت مردم) را قبول کرد. مى‌گويد که بر خلاف تمايل اقليتى از جوامع اسلامى براى سکولاريزه کردن جامعه، در ميان مردم شهر و روستا، ارزش‌ها و باورهاى سنتى غالب است و اکثريت مردم از طبقات مختلف بشدت سکولاريسم را اينترناليزه نکرده‌اند. ساموئل هانتينگتون در تز مشهورش تحت عنوان "جدال تمدن‌ها" مى‌گويد تمدن‌ها، مهم تر از هر چيزى بر اساس دين از هم متمايز مى‌شوند. مردم متعلق به تمدن‌هاى مختلف در مورد رابطه خدا و انسان، فرد و گروه، شهر و دولت، والدين و کودکان، شوهر و زن، و اهميت نسبى حقوق و مسئوليت‌ها، متفاوت فکر مى‌کنند و اين تفاوت‌ها محصول قرنهاست و بزودى محو نخواهند شد. ايشان در اثبات جامد و جاودانه بودن تفاوت‌هاى فرهنگى آنقدر پيش مى‌رود که ادعا مى‌کند: با اين که تفاوت‌هاى سياسى و اقتصادى قابل تغييرند، اما تفاوت‌هاى فرهنگى نه. مى‌نويسد در جدال‌هاى طبقاتى - ايدئولوژيک سئوال اينست: "کدام طرف هستى؟" مردم مى‌توانند در يک طرف قرار بگيرند. در حالى که در جدال تمدن‌ها سئوال به اين صورت است: "تو چه هستى؟" اين سئوال مربوط به يک امر داده شده و غير قابل دگرگونى است. البته خود ايشان مجبور مى‌شود به حقيقتى اشاره کند که کاملا با ادعاى مورد بحث مغاير است. مى‌گويد در گذشته اين اليت جوامع غير غربى، معمولا تحصيل کرده هاى اکسفورد و سوربن و... بودند که ارزش‌ها و رفتار غرب را جذب کرده بودند، اما مردم معمولى غرق فرهنگ بومى بودند. اما اين اکنون برعکس شده است. اليت اين کشورها بيشتر غرب گريز و بومى شده‌اند، در حالى که فرهنگ، روش و عادات غربى، بخصوص آمريکايى، در ميان توده هاى مردم محبوب تر شده است. با توجيهاتى مشابه، آقاى فرد هاليدى استاد دانشکده اقتصاد و علوم سياسى در لندن اظهار مى‌کند که اکثريت مردم ايران همواره مسلمان بوده‌اند و مسلمان خواهند ماند. و اين که دوران بعد از آخونديسم را نبايد با دوران بعد از اسلام اشتباه کرد، چون اسلام هم مانند هر دين بزرگ ديگرى پايان ندارد و پايانش هم دلخواه کسى نيست. گويا خود مردم هستند که مايلند ارزش‌هاى اسلامى همچنان زندگى شان را تباه کند. مى‌گويد آينده نظام سياسى ايران را جوانان شکل خواهند داد، که يکى از مشخصات شان اينست که نمى‌خواهند به ارزش‌هاى اسلامى توهين شود. به اين معنا از نظر ايشان روند بعد از رژيم اسلامى "نه تنها ضد اسلامى نخواهد بود، بلکه اجازه خواهد داد يک اسلام آزاد و مبتکرتر شکوفا شود." اينها براى اثبات ضرورت عروج جنبش‌هاى اسلامى و حاکم شدنشان در برخى کشورها به تببين‌هاى متنوع ديگرى هم متوسل مى‌شوند. از جمله اين که رشد فاندامنتاليسم اسلامى، واکنشى در مقابل استقرار "دولت - ملت" در جوامع مورد بحث است. در غرب، "دولت - ملت" محصول يک تکامل تاريخى طولانى در عرصه سياست و اقتصاد بوده است. اما در شرق پديده "دولت - ملت" يک امر تحميلى است. در اين جوامع اين "دولت - ملت" است که دچار بحران مشروعيت شده، چون اين دولت‌ها نتوانسته‌اند در يک تمدن بيگانه ريشه بدوانند. فاندامنتاليسم اسلامى بيان سياسى اين بحران است. (همين نقطه نظر را معمولا تحليل گران ايرانى به اين صورت بيان مى‌کنند که پروسه مدرنيزاسيون در ايران توسط شاه پرشتاب بود و جامعه عقب مانده نکشيد و منفجر شد و نتيجه‌اش انقلاب ٥٧ بود.) مى‌بينيم همه راهها به يک سر منشا ختم مى‌شوند. اين که فرهنگ و تمدن معينى در گوشه‌اى از جهان وجود دارد که در ذات مردم ريشه دوانده و به همين دليل مردم اين جوامع محکوم هستند براى دوره‌اى طولانى در دايره‌اى محدود از مناسبات اجتماعى و سياسى دور بزنند. اين مردم در مقابل هر جلوه‌اى از دستاورهاى بشريت انتهاى قرن بيستم چه در عرصه اقتصاد و چه در عرصه حقوق اجتماعى و سياسى واکنش منفى داشته و مقاومت نشان خواهند داد. به موازات اين آموزش‌هاى دانشگاهى، دولت‌ها و احزاب سياسى در غرب هم حمايت خود از جريانات اسلامى را با توجيهاتى از قبيل تفاوت‌هاى فرهنگى و اسلامى بودن اين جوامع پيش برده‌اند. سران وزارت خارجه آمريکا در موارد زيادى بر اين تز سياسى تاکيد کرده‌اند که حکومت‌هاى اسلامى حاصلى از فرهنگ حاکم در ميان مردم است و بايد به همين معنا هم برسميت شان شناخت. يک نمونه‌اش رابرت پاليترو، معاون وزير خارجه آمريکا، است که در گزارشى مفصل در مقابل شوراى روابط خارجى آمريکا، حاکم شدن جريانات اسلامى را به اين صورت فرمولبندى کرد که: اسلام منبع غنى الهام است و چون ايسم‌هاى ديگر مانند کمونيسم، سوسياليسم و ناسيوناليسم عرب بى اعتبار شده‌اند، مردم به ريشه هاى فرهنگى و مذهبى خود براى جهت يابى مراجعه مى‌کنند و خواهند کرد و در اين کشورها بايد اين "حق" را برسميت شناخت که مردم براى تشکيل نهادهاى حکومتى خود به ميراث فرهنگى و اجتماعى خود تکيه کنند. آنان از پشت ديوار لجن اسلامى نمى‌توانند و اساسا نمى‌خواهند اين حقيقت را ببينند که بخش اعظم مردم اين مناطق، از پيشرفت‌هاى قرن بيستم در سطح جهان متاثرند و خواست شان، زندگى مدرن و آزاد و برابر است و نه اسير جهالت و خرافات و خونريزى جريانات اسلامى شدن. اگر به سيماى شهرهاى بزرگ و صنعتى کشورهاى خاورميانه که معمولا محل اصلى جنب و جوش جريانات اسلامى است نگاه کنيم، متوجه اين حقيقت خواهيم شد: در ميان زنان و کارگران و جوانان و نويسندگان و هنرمندان و دانشجويان اين جوامع، تعداد قابل توجهى کمونيست و آته‌ئيست و آزادى خواه و برابرى طلب و معترض به افکار و آراء خرافى وجود دارند. با اين وجود، معلوم نيست چرا قتل عام کودکان مدرسه‌اى توسط دارو دسته حماس، و يا کشتار نويسندگان مترقى توسط فرقه جمال زيتونى در مصر، و سر بريدن روستائيان توسط جهادگران اسلامى در الجزاير به عنوان بازگشت به هويت فرهنگى اسلامى، به حساب اين مردم گذاشته مى‌شود. واقعيت اينست که حتى براى بخش به اصطلاح مذهبى اين مردم، مدت‌هاست که اسلام در بهترين حالت به يک سرى تکاليف و عادت‌هاى قديمى بى خاصيت تبديل شده‌است. همين سطح تعلق مذهبى هم، که حکومت‌هاى وقت تلاش کرده‌ا‌ند با آموزش‌هاى دينى و برنامه هاى فشرده مذهبى حفظ کنند، به يمن به قدرت رسيدن دار و دسته هاى مذهبى در چند کشور و بيرون ريختن کثافات نهفته در اسلام بسرعت در حال فرورريزى است. اسلام در ميان مردمى که مستقيما زير حاکميتش زندگى کرده‌اند، به يک پديده مضر به حال زندگى تبديل شده است. گرايش قدرتمند به فرهنگ سکولار در ميان جوانان فقط جاذبه هاى اين فرهنگ نيست، بلکه نوعى مقاومت و دهن کجى به فرهنگ شرقى، سنتى، اسلامى و مشخصا حامى رسمى‌اش حکومت اسلامى است که يک مشخصه پايه‌ايش خصومت با هر جنبه‌اى از سکولاريسم است. نسل جوانى که در اين کشورها و مشخصا ايران جذب مدل اروپايى زندگى شده است با همين کاراکتر و بسرعت جذب صفوف طبقه کارگر و نيروهاى اجتماعى و سياسى دخيل در سرنوشت جامعه مى‌شود و تمايلات و افکار خود را در آنها منعکس مى‌کند. به اين حقيقت که مردم مجذوب خرافات مذهبى نيستند، حتى مذهبيون هم پى برده‌اند. متوجه شده‌اند که رجزخوانى‌هاى خالى مذهبى قلب کسى را به طپش در نمى‌آورد. در اغلب کشورهاى خاورميانه، اسلاميون، ناگزير اين را به يک شيوه معمول در فعاليت شان تبديل کرده‌اند که اگر مى‌خواهند محلى از اعراب داشته باشند، بايد بخش‌هايى از دلارهاى سيا و شيوخ عرب را صرف خدمات اجتماعى کنند. در دهه هفتاد و هشتاد، "اخوان المسلمين" در مصر ناگزير شد براى حفظ حضور خود، به يک رقيب جدى در ارائه خدمات اجتماعى درمقابل دولت تبديل شود. حتى گروه "الجهاد" هم متوجه شده بود که اگر نمى‌خواهد کلاس‌هاى قرائت قرآنش محل مگس پرانى مدرسين شود، بايد به شرکت کنندگان در اين کلاس‌ها وعده لباس و غذا بدهد. راشيد غنوچى رهبر اسلاميون، وقتى ديد کارگران تونس به رجزخوانى‌هايش درباره "بازگشت به هويت اسلامى" تره هم خرد نمى‌کنند، ناگزير شد براى جلب نطر کارگران، در سخنرانى‌هايش از حقوق کارگران صحبت کند. در انتخابات اخير مجلس در ايران، حتى نمايندگان "روحانيت مبارز" که گويا "غير پراگماتيک" هستند، براى جلب آراء مردم، نه وعده مسجد و کلاس قران و "حفظ بيضه اسلام"، بلکه وعده تراکتور و گندم مى‌دادند و کلاسور در محلات توزيع مى‌کردند. ربط دادن ميدان دارى جريانات اسلامى به "بازگشت مردم به هويت اسلامى شان" يک ادعاى پوچ است. فعال شدن اسلام در خاورميانه و شمال آفريقا، نشانگر بازگشت مذهب نيست؛ رجوع مردم به هويت پايه‌اى و اصل شان نيست؛ از احياى تفکر دينى در توده مردم حکايت نمى‌کند؛ شيوع اعتقاد مذهبى در قلب مردم، اعتقاد به خدا و شيطان و بهشت و جهنم نيست. برعکس، جنب و جوش جريانات اسلامى ماهيت سياسى دارد و افت و خيزشان هم يک افت و خيز سياسى است. حتى جاهلانه‌ترين، خرافى ترين و مسخره ترين وجه فعاليت اين جريانات هم، از طرف خودشان توجيهات زمينى دارد و اساسا ابزار سياسى براى پيشبرد اهداف سياسى‌اند. جريانات اسلامى، در متن معضلات و مسائل واقعى امکان عرض اندام پيدا کرده‌اند و زمينه خود را هم با رفع اين معضلات از دست خواهند داد.

زمينه‌هاى عروج جريانات اسلامى يک بار در اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيست، در دوره تسلط استعمارى اروپا در کشورهاى خاورميانه و شمال آفريقا، جريانات اسلامى تلاش کردند از لابلاى تنش‌هاى ضد استعمارى، اسلام را به ايدئولوژى حکومتى فراگير در اين منطقه تبديل کنند. جنب و جوش پان‌اسلاميستى سيد جمال الدين افغانى که سعى مى‌کرد با دلالى مابين خليفه عثمانى، خديو مصر، شاه ايران، امير افغان و علماى آن دوره، کشورهاى اين منطقه را تحت خلافت يکپارچه عثمانى متحد کند، وجه برجسته اين تلاش‌ها بود. با حضور انديشه‌هاى تجددطلبانه و مشخصا شيوع افکار و آراء سوسيال دموکراتيک در نتيجه پيروزى انقلاب اکتبر، اين جريانات براى مدت‌ها از صحنه سياسى به حاشيه رانده شدند. چند دهه بعد از جنگ جهانى دوم، مصادف با يک وقفه طولانى در جست و خيز جريانات اسلامى بود. در اين دوره، متعاقب جنبش‌هاى استقلال طلبانه در خاورميانه و آفريقا، انواع ناسيوناليسم، ايدئولوژى حکومتى غالب در اين کشورها بود. جمال عبدالناصر شخصيت محورى و مورد رجوع چه در ميان رهبران در قدرت و چه در ميان اپوزيسيون بود. دو فاکتور، موقعيت اين ايدئولوژى‌هاى حاکم را متزلزل و شرايط را براى رو آمدن جريانات اسلامى مساعد کرد: اولا: با شکست اعراب در مقابله با اسرائيل، پايه هاى ناسيوناليسم عربى لرزيد. ديگر حکومت‌هاى موجود نمى‌توانستند با تحريک عواطف ناسيوناليستى، براى خود پايه هاى اجتماعى دست و پا کنند. يک شيفت سياسى از ناسيوناليسم عربى به ايده هاى اسلامى، به روند مورد دلخواه حکومت‌ها در اين کشورها تبديل شد. اين زمين آماده‌اى بود که در آن جريانات اسلامى در صحنه سياسى فعال شدند. هم در ميان احزاب حاکم و هم در ميان جريانات اپوزيسيون، پرچم اسلام جاى ناسيوناليسم تحقير شده و شکست خورده را مى‌گرفت: پرچم ناسيوناليستى عبدالناصر در جنگ سال ٦٧، به پرچم "جنگ مقدس اسلامى" انور سادات عليه اسرائيل تبديل شد. سرهنگ قذافى که "پان عربيسم و سوسياليسم و اسلام" را سه پايه هويت ايدئولوژيک ليبى اعلام کرده بود، به اسلام، يعنى رکن سوم اين سه پايه بازگشت. (ايشان قبلا هم گفته بود که "سوسياليسمش از مذهب حقيقى اسلام ناشى شده است"). در خارج از محافل رسمى دولتى هم، امثال شيخ مدنى، رهبر "جبهه رستگارى اسلامى" الجزاير زياد بودند که بقاياى عواطف ملى شان را که در دوره هاى جنگ استقلال کسب کرده بودند، کنار گذاشتند و يکپارچه اسلامى شدند. به قدرت رسيدن رژيم اسلامى در ايران، اگر چه اين جريانات را از يک پشتوانه معنوى و مادى برخوردار ساخت، اما در عين حال هم نقطه اوج و هم آغاز زوال اين روند محسوب مى‌شود.ثانيا: شکست ايدئولوژى‌هاى حکومتى ناسيوناليستى، فقط مربوط به موقعيت بين المللى ناسيوناليسم عربى و مشخصا به فاکتور شکست اعراب در جنگ با اسرائيل نبود. استقلال به عنوان يک پايه ايدئولوژيک دولت‌هاى حاکم براى مردم فى نفسه و در خود يک امر مقدس نبود. از نظر مردم قرار بود زير اين پرچم به فقر و محروميت دروه استعمار پايان داده شود. دولت‌هاى ناسيوناليستى، بعد از استقلال، خيلى زود نشان دادند که دولت‌هاى سازماندهى استثمار طبقاتى هستند و به رفاه و امنيت اجتماعى و اقتصادى توده مردم بيربط هستند. اگر چه اين دولت‌ها خود با بسيج توده‌اى در مقابل استعمار سر کار آمده بودند، اما فقر و محروميت ميليونى و اعتراضات فزاينده توده‌اى، خيلى زود اين دولت‌ها را در مقابل طبقه کارگر ميليونى و بخش‌هاى محروم توده مردم قرار داد. در اغلب کشورهايى که در دهه هاى گذشته اسلام سياسى به نحوى فعال بوده، شاهد روى آورى روستاييان فقر زده به شهرها، رشد حاشيه نشينى، شکل گيرى و گسترش جمعيتى وسيع از بيکاران و جوانانى که به هيچ آينده‌اى اميد نداشتند، زندگى شان در نگرانى دائمى براى پيدا کردن نان روزانه مى‌گذشت، و در فقر بيسابقه بسر مى‌بردند، هستيم. اين سيماى مشترک اغلب مراکز شهرى در کشورهاى خاوررميانه بود. قاهره، خارطوم، بيروت، دهلى، اسلام آباد و تهران سيماى مشابهى داشتند. در چنين شرايطى، خطر راديکاليزه شدن اعتراضات توده‌اى، شبحى بود که بر سر طبقات حاکم گشت و گذار مى‌کرد. هر جا چنين وضعيتى حاکم بود، توجه طبقات حاکم و دول غرب به اين جريانات افزايش پيدا مى‌کرد، چون ضديت اين جريانات با چپ، جنبش کارگرى و اعتراضات اجتماعى يک امر بديهى بود. اين جريانات، از چنين زمينه هاى مساعدى تغذيه کردند و در متن اين فقر اقتصادى و بحران‌هاى سياسى، با ادعاى آلترناتيو حکومتى و پاسخ به معضلات و مسائل جامعه به ميدان آمدند. در الجزاير، "جبهه رستگارى اسلامى" در نيمه دوم دهه هشتاد، شورش‌هاى غذا در سراسر کشور را يک برکت آسمانى تلقى کرد و در متن اين شورش‌ها رشد کرد. در سودان، زير فشار بانک جهانى و صندوق بين‌المللى پول، سوبسيد نان قطع شد، شورش‌هاى نان راه افتاد، و بر متن چنين اعتراضات حاد اجتماعى و بحران سياسى ناشى از آن بود که ژنرال نميرى "انقلاب اسلامى"‌اش را اعلام کرد و بعدها جانورانى مثل ژنرال عمرالبشير و دکتر حسن‌الترابى، تحصيلکرده سوربن، بر سرنوشت اين مردم فقرزده حاکم شدند.يک علت موجوديت جريانات اسلامى، خود دولت‌هاى "سکولار" در کشورهاى خاورميانه بوده‌است. دولت‌هاى ناسيوناليستى حاکم، هم براى ايجاد سد در مقابل رشد چپ در شرايطى که خود ورشکست شده بودند و هم براى قرار گرفتن در پشت يک ايدئولوژى حکومتى تازه و آلترناتيو، بيش از پيش به رشد جريانات اسلامى دامن زدند. اغلب اين دولت‌ها، در باد دادن به مذهب، دست کمى از آريامهر نداشتند که به عنوان سايه خدا حکومت مى‌کرد و مذهب رسمى براى "رعايا" اعلام داشته بود. از افتخارات انورسادات اين بود که عنوان "رئيس جمهور مومن" بر خود نهاد؛ در مدارس و رسانه ها برنامه هاى مذهبى را افزايش داد؛ به تعداد مساجد افزود؛ قانون اساسى را بر دو مبناى "اسلام، دين رسمى دولت است" و "شريعت، منبع اصلى قانونگذارى است" اصلاح کرد؛ و به "اخوان المسلمين" ميدان داد تا به عنوان نيروى دشمن چپ در دانشگاهها رشد کند. اکثر رهبران اين کشورها، در پشت سکولاريسم نمايشى، به جريانات اسلامى در مقابل چپ ميدان مى‌دادند. "سکولاريسم شان"، بيشتر جنبه ابراز قدرت در مقابل جريانات اسلامى بود، تا تضعيف نقش دين در جامعه. يکى مثل حبيب بورقيبه، در ماه رمضان در انظار عمومى آب پرتقال سر مى‌کشيد، ريش رانندگان تاکسى را مى‌تراشيد، اما تا مى‌توانست انجمن‌هاى اسلامى را بر عليه منتقدين چپ تقويت مى‌کرد. ديگرى مثل جعفر نميرى، از يک طرف معادل ميليون‌ها دلار مشروبات الکلى به رودخانه نيل مى‌ريخت، رقص مدل اروپايى را ممنوع مى‌کرد، ولى وقتى محاسبات قدرت ضرورى مى‌کرد، موجودى مثل حسن الترابى را به مقام دادستان کل منصوب مى‌کرد تا قوانين شرع را جارى کند. در مورد افتخارات "سکولاريستى" جناب معمر قذافى هم بايد به قطع دست و سنگسار و بستن کلوپ‌هاى شبانه و ممنوعيت مشروبات الکلى و تغيير نام خيابان‌ها به زبان عربى اشاره کرد. علاوه بر اين جذابيت جريانات اسلامى براى دولت‌هاى موجود، نقش غرب و مشخصا آمريکا، در شکل دادن و تقويت جريانات اسلامى در دوران جنگ سرد و پيش از فروپاشى بلوک شرق برجسته بوده است. تعداد زيادى از فرقه هاى فعال اسلامى، دست پرورده مستقيم سازمان سيا هستند. هنوز گوشه و کنار دنيا پر از سربازان جان بر کف خداست که در دهه هشاد در طلبه‌خانه هاى کويته پاکستان، که با پول ميليونرهاى عرب مى‌چرخيد، مغزشان پوک شده است و در آموزشگاه هاى نظامى زير نظر مستقيم سازمان سيا آموزش نظامى ديده‌اند. طالبان محصول مستقيم اين روند بود. جريانات اسلامى، در چهارچوب سياست خارجى آمريکا، موثرترين ابزار ممانعت از گسترش حيطه نفوذ شوروى عمل مى‌کردند. مشخصا اسلاميون در ايران، يک حلقه اساسى در مقابله با بلوک شرق محسوب مى‌شد. از طريق حضور فعال اين جريانات در صحنه سياسى کشورهاى همجوار اتحاد شوروى، و مخصوصا به دست گرفتن قدرت سياسى توسط آنها، غرب منطقه استراتژيک خاورميانه را از دسترسى رقيب جهانيش محفوظ نگاه مى‌داشت، بدون اين که ناگزير از تحمل عواقب حضور مستقيم خود باشد. به يک معنى، مقابله با بلوک شوروى را منطقه‌ايزه مى‌کرد. افغانستان نمونه موفق اين سياست جهانى بود. اگرچه بلوک شرق فرو پاشيد و جريانات اسلامى از اين نظر بى خاصيت شدند، اما غرب هنوز مى‌خواهد از وجود اينها در دوران بعد از جنگ سرد هم استفاده کند. تز "برخورد تمدن‌ها"، (تمدن اسلامى در مقابل تمدن غرب) خلق يک دشمن از طرف استراتژيست‌هاى غربى براى مصرف سياسى بعد از جنگ سرد است. دشمنان جديدى بايد در گوشه‌اى از دنيا وجود داشته باشند، تا زمينه رهبرى آمريکا را فراهم کند. اين دشمن تروريسم اسلامى است. سران سياسى و نظامى غرب بارها و به صراحت اين را اعلام کرده‌اند. ويلى کلس دبير سابق ناتو در بيانيه‌اى بعد از فروپاشى بلوک شرق رسما پيش بينى کرد که فاندامنتاليسم اسلامى تهديد اصلى بعد از کمونيسم در مقابل غرب است. به تمام اينها بايد موقعيت خود چپ و روشنفکران اين کشورها را افزود. بخش اعظم احزاب چپ و مشخصا احزاب پرو روس، در عرصه سياسى به لاس زدن با اين يا آن رهبر اسلامى ضد آمريکا حتى اگر يک مرتجع تمام عيار هم بود مشغول بودند. (در ايران جريانات متعلق به تفکر توده‌اى سال‌ها دنبال "اسلاميون مترقى" بودند و مى‌خواستند به اتفاق پاکسازى شده هاى وزارت ارشاد اسلامى جبهه تشکيل دهند. امروز ديگر خود وزارت ارشاد و رئيس قوه مجريه رژيم اسلامى متحدشان است.) اينها ديروز تحت عنوان مقابله با امپرياليسم زير عباى اسلاميون پرسه مى‌زدند و امروز تحت نام برقرارى "جامعه مدنى" به آخوند اقتدا مى‌کنند. و در عرصه اجتماعى هم، نه تنها عليه خرافات مبارزه نمى‌کنند، بلکه زير پوشش "احترام به عقايد توده ها"، خود يک پاى ترويج دين هستند. در ميان روشنفکران اين جوامع هم امثال جلال آل احمد کم نبودند که بيشتر مشغول توليد هيسترى ضد غربى بودند، تا اشاعه افکار و آراء مدرن و سکولار. در ايران، اين تيپ روشنفکران کار را به جايى رسانده بودند که نوشتن خاطرات سفر حج در ميانشان مد شده بود.

زمينه هاى سقوط جنبش‌هاى اسلامى انستيتوهاى متخصص در مسائل شرق، پيش بينى مى‌کردند که اگر غرب جلو رشد اسلام سياسى را نگيرد، بزودى پرده سبز بر دور آسياى ميانه و خاورميانه و شمال آفريقا کشيده خواهد شد. خود رژيم اسلامى در ايران، با داعيه گستردن دامنه نفوذ اسلام به جهان آغاز به کار کرد. در جنگ ايران و عراق دهها هزار نفر با اين شعار و آرزو به کام مرگ فرستاده شدند تا پرچم اسلام را در کربلا برافرازند و از آنجاه به سوى قدس روانه شوند. در سال ١٩٩١ موسوى خويينى‌ها به عنوان مسئول "انستيتوى مطالعات استراتژيک تهران" در پايان کنفرانسى تاکيد کرد که: "اگر ما قدرت اتمى کسب کنيم، موج انقلابات اسلامى قدرت تازه‌اى خواهد يافت و جنبش‌هاى رهايى بخش در سطح جهان به جمهورى اسلامى به عنوان ابرقدرت جديد با تمام امکانات ايدئولوژيکش نگاه خواهند کرد." محسن رضايى پيش بينى مى‌کرد که اگر بين ايران و پاکستان و افغانستان اتحادى به وجود آيد، بزودى کشورهاى آسياى ميانه و کشمير هم به اين اتحاد خواهند پيوست و چين هم از اين اتحاد استقبال خواهد کرد. (همان موقع يک مقام ارشد وزارت خارجه قيرقيزيستان گفت که دولت‌هاى آسياى ميانه دنبال کسى خواهند بود که بيشتر پول و امکانات مادى در اختيارشان مى‌گذارد. براى اين دولت‌ها، کيف پول از سمپاتى و يا اختلاف سياسى مهم تر است.) احمد خمينى در کنفرانس مربوط به استراتژى دراز مدت در مقابل پاکس آمريکانا گفت که بعد از فروپاشى مارکسيسم، اسلام جايش را گرفته است. و خمينى در پيام خود به زائرين مکه گفت که انقلاب اسلامى يک آغاز بود و "بلاد اسلامى" راه ايران را خواهند پيمود، قبل از اين که "جهان شيطانى اين حرکت ناگزير تاريخ" را بتواند از حرکت باز دارد. اين اتوپى‌هاى بيمارگونه سياسى، بسرعت در مقابل واقعيت‌هاى اجتماعى و سياسى قرن حاضر رنگ باخت. نه تنها داعيه امپراطورى اسلامى به تحقق نپيوست بلکه خود رژيم اسلامى براى حفظ خود ناگزير شده است به هر ريسمانى چنگ اندازد. آينده قدرتمندترين جريانات اسلامى را در وضعيت کنونى روبزوال رژيم اسلامى مى‌توان سراغ گرفت. جريانات اسلامى دوره سقوط خود را طى مى‌کنند. سرنوشت اينها، چيزى نيست جز تبديل شدن به فرقه هاى رو بزوال که عمليات مخرب و پر سر و صدا تمام هويت شان را تشکيل مى‌دهد. اين جريانات، فعال ماندنشان در صحنه سياسى را فقط مى‌توانند با جهاد مذهبى عليه کارگران، زنان، کودکان دبستانى، نويسندگان مترقى و توريست‌ها تامين کنند. موقعيت آتى اين جريانات را مى‌توان در آدم کشى "گروه مسلح اسلامى" در مصر ديد که کارى جز سر بريدن ژورناليست‌ها، آزار زنان و کشتن نويسندگان مترقى ندارند؛ در آدم کشان "حماس" ديد که قتل عام کودکان دبستانى شغل هر روزه‌شان است؛ در سيماى باند خالد خلخال ديد که کارش به خون کشيدن شهروندان فرانسه است؛ در گروه جمال زيتونى ديد که به کارگران نفت الجزاير اعلام مى‌کند يا دست از کار بکشند و يا جوخه هاى مرگ به سراغشان خواهد فرستاد.جريانات اسلامى، شکل گيرى و رشد خود را مديون شرايط تاريخى و جهانى و داخلى معينى بودند و با متحول شدن اين شرايط هم دوران سقوط خود را آغاز کرده‌اند. اين جريانات، در متن تضادهاى جهانى دو اردوگاه شرق و غرب، در زمينه‌اى از فقر و محروميت توده‌اى در درون اين کشورها، در ميان اعتراضات وسيع عليه دولت‌هاى ناسيوناليست طبقات سرمايه دار، در فقدان آلترناتيوهاى قدرتمند پيشرو و با اتکا به فريب مردم عروج کردند و موقعيت آينده شان هم به تحول در اين فاکتورها گره خورده است. از آنجايى که خود اسلاميون و حاميانشان دقيقا با وقوف به دوره سقوط جريانات اسلامى و به عنوان چتر نجات، تبيين جديدى از اسلام را علم کرده‌اند، بهتر است بحث سقوط اين جريانات را در بخش بعدى دنبال کنيم که مربوط به اين تبيين است.

"اسلام ميانه رو، اسلام آلترناتيو"منظورم از اسلام ميانه رو، اشاره به اسلاميونى است که مى‌گويند با حکومت‌هاى اسلامى موجود و جريانات افراطى اسلامى فرق‌هايى دارند. اينها معمولا از درون بستر رسمى جنبش‌ها و حکومت‌هاى اسلامى در آمده‌اند و ادعا مى‌کنند به عنوان نمايندگان راستين آموزش‌هاى اسلام با مشخصات مشترک زير از ديگر جريانات اسلامى متمايز مى‌شوند: افراطى نيستند، با تروريسم و خشونت مخالفند، اهل گفتگو و مسامحه‌اند، سعى مى‌کنند اصول مذهبى را با مقتضيات جهان مدرن سازگار کنند و طرفدار اسلام دمکراتيک‌اند. در ايران، سروش به عنوان ايدئولوگ اصلى اين طرز تلقى محسوب مى‌شود و خاتمى هم به عنوان رئيس جمهور اين تبيين از اسلام مدعى است که مى‌خواهد حکومت اسلامى را در جهت چنين تفسيرى از اسلام تعديل کند. "جامعه مدنى" عنوانى است که اين جريان در ايران به عنوان شعار اسلام ميانه رو انتخاب کرده‌اند. آيا اين بخش جريانات اسلامى شانس تبديل شدن به آلترناتيو واقعى سياسى در مقابل جريانات اسلامى افراطى را خواهند داشت؟ آيا همان دلايلى که اسلام و جريانات اسلامى را به قدرت پرتاب کرد، مى‌تواند زمينه‌اى براى ادامه حيات سياسى اسلام منتهى در قالبى جديد، در قالب اسلام ميانه رو باشد؟ آيا همان زمينه هايى که جريانات اسلامى را به حاشيه مى‌راند، زمينه هاى منزوى شدن اسلاميون در قالب‌هاى جديد نيست؟ در ميان تحليل گران و محافل سياسى غرب، ئتورى‌هاى مختلفى براى اثبات اين که اين جناح از اسلاميون در آينده سياسى کشورهاى مورد بحث نقش خواهند داشت، رايج است. علاوه بر تز بازگشت به هويت اسلامى، يک تز ديگر هم بازپس گيرى تاريخى "فاز فرهنگ و ايدئولوژى" است. مى‌گويند تاريخ کشورهاى "جنوب" مراحل استقلال سياسى و اقتصادى از غرب را پشت سر گذاشته و اکنون وارد مرحله بعدى، يعنى "فاز فرهنگ و ايدئولوژى" شده است. کشورهاى جنوب در حال باز پس گرفتن حوزه فرهنگ و ايدئولوژى هستند که قبلا تحت تسلط شمال بوده است. بطور مشخص، جنبش‌ها و دولت‌هاى اسلامى جاى دولت‌هايى را که محصول جنبش‌هاى ملى بوده‌اند، خواهند گرفت و صحنه سياسى آتى خاورميانه را يک سنت جديد سياسى که "ترکيبى از ليبراليسم غربى و اومانيسم اسلامى" است اشغال خواهد کرد.در کنار اين تزها، تقسيم بندى اسلاميون به فاندامنتاليست و افراطى از يک طرف و ميانه رو و مدرن از طرف ديگر و شاخ و شانه کشيدن به اولى و حمايت از دومى، يک مدل رايج در ميان دول غرب در سال‌هاى اخير بوده است. برخورد سمپاتيک دول غرب به اين جناح از اسلاميون، معمولا به عنوان يکى از نقاط قوت مهم اين جريانات محسوب مى‌شود. اين نحوه برخورد به دو جناح اسلاميون از طرف غرب دلايل قابل فهم سياسى دارد. جهان دو ابر قدرتى به پايان رسيده، اما هنوز نظم جهانى تثبيت شده‌اى که در آن يک يا چند قدرت قرار است حرف آخر را بزنند جايگزين نشده است. اين مساله‌اى باز در مقابل جهان بعد از پايان جنگ سرد است. اسلام سياسى فعلا به عنوان فاکتورى در تکوين اين پروسه مورد توجه دول غرب و مشخصا آمريکاست. منتهى دول غرب با وقوف به منزوى و منفور بودن جريانات اسلامى در ميان مردم، آگاهانه از جناح بندى درونى جنبش‌هاى اسلامى استقبال مى‌کنند و در هر يک از اين جناح‌ها خاصيت سياسى ويژه‌اى را دنبال مى‌کنند. اولى يعنى جناح افراطى، همان شبحى است که مى‌تواند در کنار صدام حسين گاه به گاه بهانه‌اى براى قدرت نمايى نظامى غرب فراهم کند و به جهان يادآور شود که نظم جديد جهانى کلانتر قدرتمندى دارد که مى‌تواند امروز بغداد و فردا مقر اسامه بن لادن را بمباران کند. و دومى، يعنى جناح ميانه رو، که به همان اندازه جناح ديگر ظرفيت سرکوبگرى دارد يک ذخيره سياسى آماده است و بزعم غرب مى‌تواند در جلوگيرى از تحرک سياسى راديکاليزه و قدرت گيرى چپ نقش داشته باشد. دول غرب به اين امر واقف هستند که رژيم اسلامى در ايران در راس جامعه اى است که درآن نابرابرى طبقاتى، محروميت اقتصادى و خفقان سياسى و فرهنگى بيداد مى‌کند. اين رژيم روى منبعى از انفجار اجتماعى نشسته‌ و هر آن ممکن است با يک انفجار سياسى مواجه شود. هم دولت‌هاى غرب و هم اپوزيسيون‌هاى بورژوايى، نسخه معتدل ترى از همين حکومت‌ را به دخالت گرى مستقيم مردم در سياست و مشخصا رو آمدن نيروى چپ ترجيح مى‌دهند و در يک کشمکش سرنوشت ساز سياسى - اگر شرايط به نفع رو آمدن نيروهاى چپ باشد - حاضر خواهند شد در کنار آن قرار گيرند. اين طرز برخورد، در گزارش پيش گفته رابرت پاليترو با صراحت بيان شده است: الان در خاورميانه و آفريقا مباحثى در رابطه با نقش اسلام در دولت و جامعه و اقتصاد در جريان است که يک پيشرفت در رابطه با حقوق بشر است. تفسيرى مدرن از اسلام پيدا شده است که سلطان قابوس در عمان، ملک حسين در اردن، محمد شهرور در سوريه، محمد آرکون در الجزاير، محمد سعيدالاشراوى در مصر و عبدالکريم سروش در ايران در حال پيش بردنش هستند. تنها جريانات افراطى اسلامى قابل نکوهش هستند و اعتقادات اسلامى و اينها شايسته احترامند. تصور مى‌شود همان که غرب از اين جريانات حمايت کند کافى است تا آنها در دور آتى دست بالا داشته باشند. اين فقط ذهنيتى را قانع مى‌کند که جهان را صحنه بازى نمايش نامه‌اى مى‌داند که سناريويش از پيش در کاخ سفيد نوشته مى‌شود. حمايت رسمى غرب قطعا فاکتورى تقويت کننده براى اين جريانات است، اما تحولات سياسى در اين کشورها توسط غرب و برطبق ميل چيده نمى‌شود. روندهاى عميق تر سياسى و کشمکش نيروهاى اجتماعى در درون اين کشورها جريان دارد که در جهت گيرى تحولات سياسى نقش مهمى دارند. سرنوشت جناح خاتمى در ايران نشان مى‌دهد که اين روندها و کشمکش‌هاى اجتماعى به سمت سست شدن پايه هاى هر نسخه‌اى از جريانات اسلامى سير مى‌کند. به طور کلى، اسلام ميانه رو حامل تمام تناقضات ايدئولوژيک و بن بست‌هاى سياسى کل جريانات اسلامى است. نمونه ايران به خوبى نشان داد که هر رنگى و هر چهره‌اى از اسلام سدى در حال شکستن در مقابل نيازهاى واقعى اقتصادى و اشتياق قدرتمند براى رهايى از خفقان مذهبى و آزادى سياسى است. تمايل مردم براى زندگى آزاد و مدرن و اعتراضات رو به گسترش کارگرى براى رفاه و امنيت اقتصادى يک شبح توخالى نيست، بلکه يک نيروى قدرتمندى است که جناحى از حکومت را ناگزير کرده به خاطر مصلحت حکومت اسلامى در مقابل گوشه هايى از مطالبات مردم نرمش نشان دهند. اما خود اين نرمش نمى‌تواند ادامه دار باشد. اولا، به اين دليل که هر نرمشى منفذى براى ابراز وجود قدرتمندتر جامعه سراپا نفرت و اعتراض مى‌شود و هر ابراز وجودى بيشتر رژيم اسلامى را به لب پرتگاه مى‌راند. يعنى عقب نشينى در مقابل مردم که به خاطر حفظ حکومت است، درست نتيجه عکس مى‌دهد. ثانيا، و در يک سطح پايه‌اى تر، ميانه روهاى اين حکومت هم مى‌خواهند در آستانه قرن بيست و يکم جامعه را با احکام قرآن و روش محمد و قانون اساسى رژيم اسلامى و التزام به ولايت فقيه اداره کنند. حتى اگر تمام دستگاههاى قضايى و قانونى و اجرايى اين حکومت کاملا در اختيار جناح خاتمى قرار گيرد، باز هم بايد براى هر ذره عقب نشينى در مقابل خواسته هاى جامعه معترض، اين يا آن رکن از بنيان‌هاى اسلامى حکومت را زير سئوال ببرد. هيچ حکومتى نميتواند براى نجاتش خود را قربانى کند. حکومت اسلامى پديده‌اى است که نمى‌تواند در کنار رفاه و آزادى و زندگى مدرن به حيات خود ادامه دهد. حکومت اسلامى - مهم نيست چه رنگ و چهره‌اى به خودش مى‌گيرد - نمى‌تواند هم با مردم سازش کند و هم در عين حال حکومت اسلامى بماند. بى دليل نيست که خود خاتمى دائما از يک طرف در مورد مسامحه و حقوق شهروندان صحبت مى‌کند و از طرف ديگر هر روز چند بار خود را فرزند معنوى امام مى‌خواند، آموزش‌هاى خمينى را تحسين مى‌کند، التزامش به ولايت فقيه را يادآور مى‌شود، به قانون اساسى اسلامى قسم مى‌خورد و حتى از سمبلهاى جنايت رژيم مثل لاجوردى تمجيد ميکند. يعنى در عين عبارت پردازى در مورد حقوق شهروندان، وفاداريش به ستون فقرات رژيمى را که شاخص اصلى‌اش پايمال کردن همين حقوق است را يادآور مى‌شود. محافل دانشگاهى در غرب، معمولا تمايل اسلام ميانه رو به پذيرش فونکسون‌هاى "دولت-ملت" را به عنوان يک پديده سياسى مدرن نقطه قوت آنها محسوب مى‌کنند. مى‌گويند در تفسير مدرن اسلامى، فرد، ملت، پارلمان، انتخابات و رقابت و جدايى دين از دولت به عنوان شاخص‌هاى سياسى پذيرفته شده است و تلاش مى‌شود احکام اسلامى در سازگارى با اين فونکسيون‌ها تفسير و تعديل شود. اجازه بدهيد فقط به يک مورد، به موقعيت فرد از نگاه اسلام ميانه رو اشاره کنيم. (فعلا از اين مى‌گذريم که در خود دنياى سرمايه دارى انتهاى قرن، در قلب جهان سرمايه دارى، فرد تک افتاده و مستاصل و بى حقوق شرط بازسازى سرمايه است.) براى سروش مسلمان يعنى همان مومن مورد دلخواه غرب، تمام آزادى فرد در اين معنى مى‌شود که هر فردى حق اجتهاد، تعبير و تفسير کلام خدا يعنى قرآن را دارد. تفسير کلام خدا حق اليت خاصى از روحانيون نيست. شما آزاديد به عنوان بنده خدا، تفسير خودتان در مورد قرآن را در مقابل تفسير مومنان ديگر قرار دهيد و البته هر چقدر هم تفسيرتان متفاوت باشد، دست آخر شما عضو مومنى از جامعه اسلامى با حکومت اسلامى هستيد. چون بزعم همين آقاى سروش، حکومت در چنين جامعه‌اى نمى‌تواند غير اسلامى باشد. اطلاق آزادى خواهى و مدرنيسم به هر نسخه‌اى از مذهب و اسلاميون اهانت به بشريتى است که براى هر خشتى از دنياى آزاد و مدرن مجبور بوده و خواهد بود سد مذهب را ويران کند و هزاران قربانى بدهد. جريان ميانه رو به طور کلى، و جناح خاتمى در ايران به طور مشخص، ادامه ارتجاع اسلامى است در قالبى ديگر و براى حفظ همان ارتجاع. واقعيت اينست که جريان اسلامى که در مقطع انقلاب بر موجى از آزادى خواهى و رفاه طلبى سوار شد و دنيايى از سرکوب و خفقان و فقر تحويل داد، امروز در مقابل امواجى قدرتمندتر از همين آزادى خواهى و رفاه طلبى قرار گرفته، ترک‌هاى جدى برداشته و تکه هايش اين گوشه و آن گوشه پرتاب مى‌شوند، از هم کنده مى‌شوند، به هم آويزان مى‌شوند، اما همه از ترس غرق شدن در ميان اين امواج دنبال راهى براى رسيدن به ساحل نجات هستند. دريا طوفانى است و آرامش آن هم منوط به پاسخ گرفتن نيازهاى مردم است. و هيچ جلوه‌اى از حکومت اسلامى نه تنها به اين نيازها نمى‌تواند پاسخ دهد، بلکه جنبش‌هايى براى سرکوب آنها هستند. همينجا لازم است يادآور شويم که بحث مدرنيسم اين جريانات، نه از طرف خودشان و نه از طرف مفسرين غربى ربطى به افکار و آراء و ارزش‌ها و دستاورهاى اجتماعى مدرن ندارد. ربطى به حقوق اجتماعى و سياسى مردم ندارد. کافى است آخوندها ريش تا ريش پشت کامپيوتر بنشينند و عکس بگيرند تا مفسرين غرب و اپوزيسيون طرفدارشان در ايران از خود بيخود شوند. امروز ديگر سنتى ترين فرقه هاى اسلامى هم اهل کامپيوترند. اسامه بن لادن دوست دارد، با تلفن سليولار دستوراتش براى آدم کشى را بدهد و سنتى ترين آخوندهاى ايران دوست دارند، رساله شان در مورد نحوه ورود به مستراح را با واژه نگار بنويسند و اديت کنند و به علماى اعلام ا. ميل کنند.

کار فرهنگى يا مبارزه متشکل سياسى کسانى که معتقدند حضور جريانات اسلامى ريشه در ايمان اسلامى مردم دارد، يا اصولا چنگ انداختن اسلاميون به سرنوشت مردم را امرى ناگزيز مى‌دانند و يا اگر به اين وضع معترضند، راه مقابله با اين جنبش‌ها را منوط به تغيير در اعتقادات اسلامى مردم از طريق تلاش فرهنگى دراز مدت مى‌دانند. نقد ضد مذهبى - نه تعابير اومانيستى و ليبراليستى به مذهب چسباندن، بلکه بيرون ريختن کثافت تمام رگه هاى دين - البته جايگاه تعطيل نشدنى در مبازه عليه افکار و آراء اسارت بار مذهبى دارد. اما بدون شک، با کار صرف فرهنگى مطلقا نمى‌توان به اين جريانات افسار زد و مهم تر از آن، اين لکه هاى چرکين را از دامن بشريت پاک کرد و از صحنه سياسى کنارشان گذاشت. موضوع جدال بشريت پيشرو با اسلام و جريانات اسلامى، امروز اين نيست که ثابت کند اسلام سرشار از عقايد خرافى و آداب و رسوم شرم آور براى شان انسانى است. نه تنها امروز، بلکه چند دهه جلوتر از اين در "اسلامى ترين" جوامع نه تنها آخوند به عنوان سمبل دين و ابله ترين موجود محسوب مى‌شد، بلکه يکى از بهترين تفريحات جوانان در شب‌هاى تاسوعا و عاشورا و شام غريبان (شب‌هاى عزيز اسلاميون) اين بود که در پناه خاموشى مطلق مسجد، منبر و آخوند و عزاداران را زير بمباران مهر و تسبيح قرار دهند. موضوع جدال امروز، بيشتر از خرافات مذهبى خود جنبش‌هاى اسلامى است که به همراه نشر خرافات، هر جايى دست شان برسد چه در حکومت و چه در اپوزيسيون به شنيع ترين و کثيف ترين جنايت‌ها دست مى‌زنند. هر جايى از دنيا که به نحوى اسلاميون جنب و جوش دارند، چهره جانى و کثيف اسلام و جريانات اسلامى براى مردم مثل روز روشن است. کسانى که مى‌خواهند کار آگاه گرانه طولانى فرهنگى انجام دهند خطابشان کيست؟ خود جنبش‌هاى اسلامى و سردمدارانشان يا مردم؟ مى‌خواهند قاتلين اسلامى را به شنيع بودن اعمالشان واقف کنند و يا چهره واقعى اسلام را به مردم نشان دهند؟ مى‌خواهند مزدور عقل باخته حزب الله را با آگاه گرى از اسيد پاشيدن به روى زنان برحذر کنند يا زنان را از ضد انسانى بودن آن آگاه کنند؟ مى‌خواهند سربازان فاسد اسلام را آگاه کنند که سنگسار بد است و يا به قربانيان اين عمل شنيع روشن کنند که سنگسار محصول مستقيم اسلام و حکومت اسلامى است؟ آيا اين مسخره نيست که بالاى سر قربانى ايستاد و براى قاتل در حالى که سر مى‌برد در مورد وقاحت عملش موعظه کرد و براى قربانى که دقيقا به خاطر دهن کجى به اسلام و حکومتش به قربانگاه آورده شده از ضد انسانى بودن اسلام و حکومت‌ها و جنبش‌هاى اسلامى حرف زد؟ کار آگاه گرانه فرهنگى براى ريشه کن کردن مذهب به طور کلى ضروى است، اگر چه شرط نهايى نابودى افکار مذهبى زير و رو شدن جهان نابرابر طبقاتى و فقر و استيصال انسان است. تا آنجايى که به جنبش‌هاى اسلامى مربوط است و مشخصا جايى که جريانات اسلامى در قدرت هستند، موضوع مرکزى مبارزه، قدرت سياسى و پايين کشيدن اين جريانات از قدرت است. کسب قدرت سياسى اولين قدم مبارزه براى ريشه‌کن کردن اين دمل‌هاى چرکين از پيکر جوامع انسانى است.در قرن‌هاى گذشته، در کشورهاى اروپايى، روشنفکران طبقه نوپاى بورژوا با صراحت در مقابل افکار خرافى مذهب ايستادند و بطور قطع تاثيرات مهمى در روشنگرى افکار عمومى گذاشتند. اما امروز، روشنفکران اين طبقه در کشورهاى به اصطلاح اسلامى، نه تنها از صراحت در مقابل مذهب برخوردار نيستند، بلکه شغل شان اينست که از ماتريال کثافات مذهبى مجسمه هاى مترقى و مدرن بتراشند. در چنين وضعيتى، جريانات اسلامى را مى‌توان فقط به زور نيروى متشکل طبقه کارگر سوسياليست، جنبش‌هاى پيشرو و مردم آزادى خواه از سر راه ترقى و سعادت انسان روبيد.

-----------------

توضيح "نگاه": مضمون مطلب حاضر اولين بار تحت عنوان "صعود و سقوط جريانات اسلامى" در نشريه "انترناسيونال"، شماره ٢٢(شهريور ١٣٧٥، سپتامبر ١٩٩٦) به چاپ رسيد. نظر به اهميت وجود چنين مطلبى در اين مجموعه و به درخواست "نگاه"، نويسنده آن را با تفصيل بيشتر و افزودن بخش‌هائى به آن براى درج در "نگاه" (ژانويه ١٩٩٩) آماده کرد.