اين ژورناليست ابنالوقت اسلامى!
از عمر حکومت اسلامى بيست سال گذشته است. اين حکومت به عنوان خشن ترين ابزار سرکوب توقعات حاصل از يک انقلاب بر سرکار آمد و با توحش کم سابقه اى به اين کار پرداخت. اعتصابات و اعتراضات کارگرى را سرکوب کرد، دريچه هاى تنفس سياسى را مسدود کرد، دهها هزار نفر از شريفترين انسانها را شکنجه و تيرباران کرد و شومترين و غير انسانيترين فضاى فرهنگى را بر جامعه حاکم کرد. اما همين حکومت سرکوب انقلاب، به دور سرازيرى افتاده است. اين سرازيرى با دو مشخصه سياسى خود را نشان ميدهد: اولا، شکاف ميان مردم و حکومت هرروز عميقتر و فراختر ميشوند. ثانيا، و تحت فشار روز افزون مردم معترض، شکاف ميان جناحهاى مختلف رژيم اسلامى.
در دو سوى شکاف ميان حکومت اسلامى و مردم، دو نيرويى قرار دارند که هرگز با همديگر سر آشتى ندارند. در يک طرف يک طبقه صاحب ثروت و يک رژيم تمام عيار مذهبى است: مافياى سازمانيافته اى از صاحبان ميلياردها ثروت، شبکه اى از دستگاههاى سرکوب، از مجلس اسلامى گرفته تا و وزرات اطلاعات و سپاه و ارتش و پليس. در طرف مقابل، ميليونها کارگران، جوانان و زنان. کارگرانى که دستمزدشان پرداخت نميشود، اعتصابشان سرکوب ميشود، فعالينشان زندان و شکنجه ميشوند؛ جوانانى که در روياى کنار زدن ابر تيره اسلام و حکومت اسلامى ثانيه شمارى ميکنند؛ و زنانى که خوب ميدانند تا حکومت مذهبى بر سرنوشتشان حاکم است موجوداتى پست و درجه دوم محسوب خواهند شد و روزنه اى براى تنفس نخواهند داشت. اين شکاف هر روز عميقتر و فراختر ميشود و عميقتر و فراختر هم خواهد شد تا رژيم اسلامى را به کام خود بکشد و براى هميشه مدفون کند.
شکاف دوم يک شکاف درون حکومتى است. ساختمان نظام اسلامى از درون ترک برداشته است و فرقه هاى اسلامى داخل حکومت در مقابل هم صف آرايى کرده اند. اين دو همديگر را بدرستى نيروهاى "خودى" حساب ميکنند. هر دو ميگويند که به بنيادهاى اصلى جمهورى اسلامى يعنى اسلام، حکومت اسلامى و ولايت فقيه وفادارند اما براى حفظ همين بنيادها شيوه هاى مختلف را توصيه ميکنند. در حقيقت بخشى از علماى اعلام و قضات شرع و دادستانهاى انقلاب و سرتيپ پاسداران و روساى وزارت اطلاعات و شکنجه گران زندانها زير چتر "جامعه مدنى اسلامى" در مقابل همکاران سابقشان صف آرايى کرده اند. هر دو، طرف مقابل را متهم ميکنند که راه و روش حکومتيشان سر نظام اسلامى را بر باد خواهد داد. يکى ميگويد ديگر به روش گذشته نميتوان حکومت کرد. بايد اندکى شل کرد. ديگرى ميگويد هر ذره عقب نشينى در مقابل اين نسل خشمگين يعنى زيرو و رو شدن حکومت. مسئله هر دو تداوم حکومت اسلامى است و درست به همين دليل هر اعتراض گسترده توده اى کافى است تا از يک خاکريز عليه معترضين سنگر بيگيرند.
مسعود بهنود، ژورناليست پرکار شکافهاى درون حکومتى است. بيست سال است در لابلاى همين شکافها ميخزد. مشغله هايش را از آنجا ميگيرد، روزى سياسيش به آنجا بند است و کالاهاى بساط سياسيش را از آنجا ميخرد. و البته در هر دوره، بسته به نياز همان دوره چيز متفاوتى در بساط سياسيش عرضه ميکند. ديروز "سردار سازندگى" ميفروخت؛ امروز "جامعه مدنى اسلامى" ميفروشد. ديروز رفسنجانى رنگ ميکرد؛ امروز خاتمى رنگ ميکند. در حال حاضر، حضورش در خارج کشور جهت بازاريابى براى رئيس جمهور فعلى حکومت اسلامى است.
در دودوزه بازى ژورناليستى، مسعود بهنود يک مهارت خاص آخوندى دارد. اين البته مشخصه هر ژورناليستى است که براى پاسداراى از يک نظام اسلامى قلم بدست ميگيرد. بيست سال است که يک رژيم بى نهايت کثيف اسلامى بر سرنوشت مردم حاکم است؛ چند سال است که خاتمى به عنوان رئيس جمهور همين رژيم بر سر کار است؛ همچنان بساط زندان و شکنجه و اعدام و سنگسار بر قرار است؛ همچنان اعتصاب غير قانونى است؛ کارگر سرکوب ميشود؛ زن و زير حجاب خفه ميشود؛ قران و شرع حکم ميرانند؛ اعتراض دانشجو به خون کشيده ميشود؛ ولى فقيه و رئيس جمهور کنار هم به معترضين شاخ و شانه ميکشند؛ يعنى همچنان تقابل مردم و رژيم بيشتر ميشود؛ و در اين ميان امثال مسعود بهنود به دست و پا افتاده است تا مردم را به نيروى بخش از رژيم تبديل کند. براى "دولت مداراى خاتمى" معرکه ميگيرد و معترضين به نظام اسلامى را تمسخر ميکند که "چرا ديگر به لبخند خاتمى روى ترش ميکنند". اين تلاشهاى ژورناليستى احمقانه است و کار به جايى نخواهد برد. مردم ميدانند و در طول حکومت خاتمى بيشتر برايشان معلوم شده است که معناى اهل مدارا بودن خاتمى چيست. ميدانند خاتمى با هم سفره هاى اسلاميش در حکومت مدارا ميکند نه با مردم معترض به حکومت؟
براى ژورناليستهاى طرفدار "جامعه مدنى اسلامى" صحبت از "عدم خشونت و مدارا" يک ابزار دولبه سياسى است. با اين عبارت، وقتى خطاب به پايينيهاست چيزى ميخواهند و وقتى خطاب به بالاييهاست چيزى را پنهان ميکنند. از مردم ميخواهد با رژيم جانى مدارا نشان دهند و از يک حکومت آشکارا خشن و سرکوبگر چهره مدارا طلب تصوير ميکنند.
دعوت مردم به مدارا با رژيم اسلامى جزو تعريف شغلى مسعود بهنود است. جالب است که در اين راه حتى حاضر است پيش چشمان نسل زنده قربانيان نظام اسلامى، تاريخ دروغ بنويسد. "راز پايدارى ما و ماندگارى ما در مداراى ماست که در اين جا، هزاران سال است - گاه با سکوت خود - جباران را به گريه انداخته ايم." نان به نرخ روزخورى ژورناليستى واقعا چه دنياى چرکينى است. اين سطور را زمانى مينويسد که آخرين "جبار تاريخ" ماقبل خمينى در ايران فقط زمانى گريه کرد که "صداى انقلاب را شنيد" و خود خمينى تا آخرين لحظه مرگ ننگينش همچنان با چشمانى خشک و بيروح به مردم خيره شد و فرمان قتل هزاران جوانى را داد که نخواستند با يک رژيم هار اسلامى مدارا کنند.
سکه "ما مردمانى اهل مدارا" روى ديگرى هم دارد که بيشتر مورد علاقه اين مجيزگوى خاتمى است: رنگ آميزى خشونت حکومت هاى اسلامى و غير اسلامى در ايران. به عنوان مثال، اگر نميدانيد که شاهان قاجار چقدر اهل مدارا بودند از تاريخنگارى مسعود بهنود بياموزيد که "خشن ترين روز انقلاب مشروطيت در توپ بستن مجلس بود و حلق آويز کردن ده دوازده آزاديخواه!" رافت شاهانه را نگاه کنيد: فقط "ده دوازده آزاديخواه". اگر دنبال مثال ديگرى از رآفت ملوکانه شاهان اهل مدارا هستيد به تببين ايشان از جنايات رژيم پهلوى نگاه کنيد: "خشن ترين روز انقلابى که تومار هزاران ساله سلطنت را پايان داد در ظهر روز هفدهم شهريور" بود.
باز هم در اثبات "نجابت" شاهان که لابد جزوى از "ما مردم اهل مدارا" هستند مسعود بهنود از دو کودتا در تاريخ ايران اسم ميبرد: "اولى سوم اسفند ١٢٩٩ به شليک يک توپ به ثمر رسيد و کشته اى بر جاى ننهاد دومى اگر تانکى راه افتاد براى آن بود که نخست وزير کودتا سپهبد زاهدى را به ساختمان راديو برساند." تازه همين قدر خشونت را هم نبايد به حساب شاهان متعلق به "ايرانيان اهل مدارا" گذاشت: "هر دو کودتا را بيگانگان طراحى و مقدمه ساز بودند". خود شاهان نيک سرشت که لابد از نظر ژورناليسم چشم به بالا جزو "جباران تاريخ" نبودند مشغول چه کارى بودند؟ "در کودتاى نخست، احمد شاه در پستوى قصر زير کرسى پنهان بود و در کودتاى دوم شاه در هتل اکسلسيور روم در انديشه خريد پرده بود". چه شاهان لطيفالقلبى؟ که حتى حاضر نيستند در خونين ترين دوره حکومتشان از زير کرسى در بيايند و از خريد پرده صرفنظر کنند.
ميبينيد که اين متخصص فعل و انفعالات دربارهاى سلطنتى و اسلامى، کسى که در گزارشهايش از دربار قاجار آنقدر دقيق است که ميداند حتى مظفرالدين شاه هر هفته چند بار تنبانش را عوض ميکرد و کدام زن حرمسرا آتش قليان ناصرالدين شاه را چاق ميکرد چگونه تاريخ سياسى جنايت حکومتها را ماستمالى ميکند.
فکر ميکنيد مسعود بهنود چرا با چنين وقاحتى سلاطين آدمکش را رنگ آميزى ميکند؟ همه اين ها را ميگويد تا اصولا امکان وجود حاکمان آدمکش در ايران را نفى کند: "اين خاک را مجال برخاستن جبارانى که چنان که در منطقه و جهان - در همين قرن - فراوان بوده اند، نيست. ... مردمى که بزرگى و اخلاص عمل از على مياموزند و خدايشان ارحمالراحمين است ... جباران خونريز نمى پرروند." واقعا؟ شاهان از هم خونريزتر که صدها سال براى حفظ منافع مالکان و سرمايه داران خون طبقات محروم اين جامعه را شيشه کرده اند پيشکش مسعود بهنود. ايشان اين سخنان را در مقابل شصت ميليون انسانى ميگويد که هنوز زندگيشان زير سلطه يکى از کثيف ترين و آدمکشترين "جباران" تاريخ سياسى ايران يعنى خمينى و حکومت اسلاميش به نابودى کشيده ميشود. نام واقعى اين پنهان کردن تاريخ پر جنايت طبقات حاکم در ايران چيست؟ وقاحت مزورانه ناسيوناليستى يا کاسه ليسى ژورناليستى اسلامى نوع جامعه مدنى؟ هم اين، هم آن.
اين ژورناليستهايى که به نام جامعه مدنى و قرائت مدرن از اسلام ميخواهند سر مردم را شيره بمالند ببينيد با چه سفاهت سنتى خطاب به جوانان حرف ميزنند. "از در و ديوار و آسمان امواجى مى ريزد که فرهنگى را تبليغ ميکند که برخلاف فرهنگ رايج و مطلوب ماست و جوانان ما بايد خود را از مسير هجوم آن کنار بکشند." اين ها سخنان ملا حسنى اروميه و مصباح يزدى و امام جمعه هاى اسلامى نيست. اينها را مسعود بهنود خطاب به جوانانى ميگويد که دوست ندارند اسلامى فکر کنند، لباس اسلامى بپوشند، آخوند را مسخره ميکنند، امام زمان را به ريشخند ميگيرند، عاشق ميشوند و عشق ميورزند، دوست دختر و پسر ميگيرند، پارتى مدرن برگزار ميکنند، و ...
اجازه بدهيد با دو مثال در مورد اتفاقات اخير صحبتم را پايان دهم:
١- ماموران وزارت اطلاعات رژيم نويسندگان را روز روشن دزديدند و کشتند و جنازه شان را در بيابانها رها کردند و دست آخر از ترس گسترش اعتراض مردم، مجبور شدند بنام وزارت اطلاعات، اطلاعيه اى صادر کنند و اعتراف کنند که دستهايى از همين سازمان در کار بوده است. و البته اين دستها "عوامل نفوذى" در وزارت اطلاعات بودند و نه "سربازان مخلص و گمنام امام زمان". خوب ميدانيم که در اين ماجرا رژيم اسلامى ناگزير شد چند تن از وزارت اطلاعات را قربانى کند تا خود رژيم و ماشين کشتار و شکنجه وزرات اطلاعاتش را از معرض تنفر و خشم مردم در ببرد. در اين کار هر دو جناح رژيم همکارى آگاهانه اى کردند. در اين جريان، کار ژورناليست هاى ريزه خوار جناح دوم خرداد چه بود؟ اعتبار خريدن براى خاتمى. مسعود بهنود رئيس جمهور را ستايش کرد که قادر شده بود وزارت اطلاعات را قانع بکند که "اگر لکه را از دامان بشويند، در چشم مردم ايران در جاى خود خواهند نشست و نگهبانان امن و امان جامعه خواهند بود و نه ترس آفرينانى که در خانه و دل مردم جايى و راهى ندارند."
٢- اعتراضات دانشجويان و مردم آنچنان قدرتمند بود که اشک تمساح خامنه اى را هم در آورد. اما به محض اينکه نيروهاى رژيم کنترل اوضاع را بدست گرفتند هر دو جناح تصميم گرفتند از دانشجويانى که جرئت کرده اند ارکان حکومت اسلامى را زير سئوال ببرند زهر چشم بگيرند. آنها را اوباش غير دانشجو خواندند و دستگيرى و اعدامشان را در دستور گذاشتند. مسعود بهنود هم هم آواز با اين ماشين سرکوبگر، دانشجويان ضد جمهورى اسلامى را "افراطيون زياده خواه" ناميد که نهايتا تفاوتى با "گروههاى فشار" ندارند. (نشاط ٢٣ تير ١٣٧٧) اين اوج وقاحت ژورناليستى است که دانشجويانى که جرئت کردند نفرتشان از حکومت منفور اسلامى را به نمايش بگذارند در کنار چاقوکشان اسلامى حکومت و وزارت اطلاعاتش قرار ميدهد.
با اين همه، در توصيف سياسى مسعود بهنود چه چيزى ميتوان گفت جز: اين ژورناليست ابن الوقت اسلامى!
٭٭٭
توضيح: اشارات به سخنان مسعود بهنود مربوط به مقاله ايشان در آدينه شماره ١٣٤، آبان ١٣٧٧ است.
چاپ شده در ايران پست شماره ٢٩، ٣٠ مهر ١٣٧٨، ٢٢ اکتبر ١٩٩٩
و همبستگى شماره ٨٥، اکتبر-نوامبر ١٩٩٩