به آن سالها بر گرديم، زمانى که پانزده سالم بود بى اعتقادى به دين و بى خدايى خودم را به اسلاميونى که با آنان در بحث و جدل بودم اعلام کردم. بين پانزده و شانزده سالگى من قطعا ديگر آته ايست شدم، در احساساتم، در افکار و ادراکاتم و در تفکر و تعقلم. از آن زمان به بعد من ديگر کاملا از دين و خدا بريدم. ديگر، حتى يک ذره يا يک اتم از خدا و دين در روح يا در خونم وجود ندارد. همانطور که قبلا اظهار کردم، در اين شهادت نامه من قصد ندارم از قرآن و حديث و منابع اسلامى ديگر براى رد اسلام يا دين بطور اعم نقل قول بيآورم. در عوض، من در باره زندگى کردن اسلام مى نويسم؛ زندگى زير حاکميت اسلام و يک دولت اسلامى در ايران از سال ١٩٧٩ به بعد.
در آخرين سالهاى نوجوانيم، ايران آبستن يک انقلاب بود. روحيه حاکم بر آن زمان تغيير بود، يک خواست عميق براى تغييرات بنيادى در جامعه. مردم در محيط هاى کار و زندگى خود مبارزه کرده و در خيابانها راهپيمايى مى کردند و براى آزادى و عدالت مى جنگيدند. متاسفانه، انقلاب توسط سنت اسلامى به شکست کشيده شد. سالهاى آخر قرن بيستم شاهد يک هالاکاست بود؛ يک هالاکاست اسلامى و يک هالاکاست خاموش؛ که در نتيجه آن هزاران نفر توسط حکومتهاى اسلامى و جنبشهاى اسلام سياسى اعدام، سنگسار و شکنجه شدند. آن سالها آغاز عصرى سياه و تاريک بود که هنوز به پايان نرسيده است. آغاز عروج اسلام سياسى در جهان، دورانى در تاريخ که مى توان آن را با سالهاى دهه ١٩٣٠ مقايسه نمود. هيچ مرز ومحدوده اى در کشتن و سرکوب وجود نداشت؛ پير و جوان، و زن و مرد همگى قربانيان ترور کور و سياه اسلامى شدند. هر صداى اعتراضى و آزايخواهانه اى در نطفه خاموش شده است. روش و سنت جنبش اسلام سياسى قبل از هر چيزى مخالفت با آزادى زنان، حقوق مدنى آنان، آزادى عقيده و بيان در قلمروهاى فکرى و فرهنگى و تحکيم قوانين و سنتهاى وحشيانه عليه مردم، و کشتار و سربريدن و نسل کشى از کودک شيرخواره تا زنان و مردان مسن از محصولات اين جنبش هستند.
با اين حال، اين دوره اى در تاريخ جامعه ايران است که بشريت در جهان وسيعا از آن بيخبر است. دورانى که اگر شدت و حدت جناياتى که عليه انسانيت صورت گرفت، در سطح جهان افشا مى شدند بحق و قطعا مورد نفرت و انزجار افکار عمومى بين المللى قرار مى گرفتند. در ايران، خشونت بعد ديگرى دارد که بر اساس اسلام است، صرف اينکه يک دولت اسلامى در جايى حاکم است يعنى در آن خشونت وحشيانه و بى نظيرى موجود است. صرف اين واقعيت که مردم بايد از قوانينى تبعيت کنند که خدايى در جايى گفته است، يک خشونت بيحد و حصر است. اگر کسى عليه چنين قوانينى اعتراض کند، مورد سرکوب و مجازات قرار مى گيرد. و ترديد و شک در اسلام، سزاوار بدترين نوع آزار و مجازات است. ايران تصوير شفافى است از آنچه که از دين اسلام برمى آيد. من سعى مى کنم شما را مختصرا با اين دوره خونريزى، کشت و کشتار و قوانين و سنتهاى ضد زن که توسط جنبشهاى اسلام سياسى بويژه درقدرت مرتکب شدند، آشنا کنم.
من هزار و هزاران روزهايى را در ايران گذرانده ام که در آنها اسلام سياسى خون ريخته است. با نام الله، بيش از صد هزار انسان از ١٩٧٩ به بعد در ايران اعدام شده اند. من روزهايى را زيسته ام که در آنها همراه با هزاران زن و مرد ديگر در سراسر کشور، بدنبال يافتن نام معشوق، همسر، دوست، فرزند دختر و پسر، همکار و دانش آموزان خود در روزنامه هايى بوديم که اسامى اعدام شدگان را هر روزه اعلام مى کردند. روزهايى که در آنها سربازان الله به انتشاراتى ها و کتابفروشيها حمله کرده و تخريب و کتاب سوزان مى کردند. روزهاى حمله مسلحانه به دانشگاهها و کشتار دانشجويان بيگناه در سراسر کشور. هفته ها و ماههاى تهاجم خونين به اعتصابات و تظاهرات کارگرى. سالهاى سرکوب و کشتار وحشيانه بى خدايان، آزاد انديشان، سوسياليستها، مارکسيستها، بهائيان، زنانى که در مقابل حجاب و آپارتايد جنسى مقاومت کردند و بسيارى ديگر که از هيچيک از اين گروهها نبودند، کسانى که صرفا بخاطر ظاهر غير اسلامى و معصومانه شان در خيابانها دستگير و بلافاصله اعدام شدند. سالهاى کشتار توده هاى جوانان و نوجوانان در جنگ ايران و عراق، ميليونها جوانى که کليدهاى ورود به بهشت را در هنگام مرگ فجيع خود در ميدانهاى جنگ ايران - عراق در مشتهاى خود مى فشردند. سالهاى ترور وحشيانه مخالفين جمهورى اسلامى در داخل و خارج ايران.
من، همراه با هزاران زندانى سياسى ديگر با حکم نماينده الله - حاکم شرع - شکنجه شدم. شکنجه مى شدم در حاليکه آيه هاى قرآن در دهليزها و اطاقهاى شکنجه پخش مى شد. صدايى که آيات قران را مى خواند با فريادهاى زجر آلود ناشى از ضربه هاى شلاق و ساير اشکال شکنجه به ما، قاطى مى شد. هزاران انسان توسط جوخه هاى اعدام که آيه هاى قران در مورد مفسدين فى الارض و محاربين با خدا را مى خواندند به قتل رسيدند. الله و قرآن خواستار مرگ وحشيانه کفار و از اسلام برگشتگان هستند. اين جنايتکاران قبل از آنکه دختران جوان را اعدام کنند به آنها تجاوز مى کردند تا با کسب رضايت خدا، جايى در بهشت براى خود رزرو کنند. زندانيانى که در زندان بوده و هنوز اعدام نشده بودند، هر روز سپيده دم با صداى گلوله هايى که به سوى دوستان و هم سلولى هايشان شليک مى شد، از خواب بيدار مى شدند. از تعداد گلوله هاى شليک شده مى توانستى بفهمى که هر روز چند نفر به قتل رسيده اند. ماشين آدمکشى يک لحظه هم از کار نمى ايستاد. سپس، پدران و مادران و همسرانى که لباسهاى خونين عزيزانشان را دريافت مى کردند، بايد براى گلوله هايى که صرف کشتن ٓانها شده بود، مبلغى پول مى پرداختند. آشويتس اسلامى خلق شد. بسيارى از بهترثن، پر شورترين و مترقى ترين افراد را به خاک و حون کشاندند. ابعاد اين جنايتها غير قابل توصيف است.
بعد، عشق، لبخند و هر نوع تبادل آزادانه بين انسانها ممنوع شد و اسلام سلطه غدارش را کاملا حاکم کرد. اين آنچه است که بر سر نسل من آمد، اما صرفا به آن نسل منحصر نماند و پيامدهاى خونينى براى پدران و مادران و همچنين نسل بعدى داشت. بعبارت ديگر، اسلام زندگى، آرزوها و اميدهاى سه نسل پى در پى را ويران و تخريب نمود. طى آن سالها، ميليونها کودک در اثر آموزش اسلامى شستشوى مغزى شدند و مورد دست اندازى اسلام و الله قرار گرفتند. جناياتى که توسط جمهورى اسلامى ايران و جريانات اسلام سياسى در منطقه انجام شدند با جنايات فاشيسم در دوره ١٩٤٥- ١٩٣٣ و نسل کشى ها در رواندا و اندونزى قابل قياس هستند.
با سرنگونى اين رژيم، جهان سرانجام حقيقت را در مى يابد: قربانيان در مورد زخمهايشان و آزارهايى که ديده اند حرف مى زنند؛ زندانها و دهليزهاى شکنجه گاهها براى عموم مردم قابل رويت خواهند شد، شکنجه گران در مورد روشهاى شکنجه خواهند گفت و دل جهانيان را به درد خواهند آورد، بازجوها و قضات اسلامى در مورد آنچه که بر سر قربانيانشان در پشت ديوارها مى آوردند، خواهند گفت. آنوقت مردم در سراسر جهان در خواهند يافت که اسلام سياسى چه پديده مهوع و نفرت انگيزى است.