کمونيسم کارگرى و مذهب
نوشته: اعظم کم گويان
متن سخنرانى در انجمن مارکس کلن - آوريل ٢٠٠٠
فهرست:
مقدمه
اروپاى قرون وسطى، مذهب و فئوداليسم
ظهور بورژوازى، پروتستانيسم و رفرم در کليسا
عصر روشنگرى
مارکسيسم و مذهب
مارکس و فلسفه ماترياليسم ديالکتيک
تفاوت شرايط تاريخى - سياسى نقد مارکسيستى از مذهب در دوران معاصر
بورژوازى و مذهب در قرن بيستم
عروج اسلام سياسى در خاورميانه
آيا عروج اسلام سياسى ناشى از بازگشت مردم به هويت اسلامى شان است؟
اسلام بودن ايران و خاورميانه
نوآورى دينى و پروتستانيسم اسلامى
"فاندامنتاليسم" اسلامى و تعابير مختلف از اسلام
تئوريهاى پست مدرنيستى و توجيه اسلام و مذهب
کمونيسم کارگرى و جدايى مذهب از دولت
"مذهب امر خصوصى است" يعنى چه؟
کمونيسم کارگرى، مذهب زدايى و روشنگرى ضد مذهبى
کمونيسم کارگرى و مذهب
مقدمه جهان امروز خيره کننده است. بشر کنترل باور نکردنى بر طبيعت پيدا کرده است. علم و تکنولوژى هر دم رشد مى کند. نقشه ژنتيکى بدن انسان بزودى به بازار عرضه مى شود، ژنهاى مسئول هر فونکسيونى در بدن انسان معلوم خواهند شد و بسيارى از بيماريها از جمله بيماريهاى ارثى قابل درمان خواهند شد. انقلاب تکنولوژيک و انفورماتيک، تکثير ژنتيکى موجودات زنده در آزمايشگاه، فرستادن سفينه هاى تحقيقى فضايى به سيارات مختلف و امکان دستيابى بيشتر به فضاهاى دورتر و منظومه هاى ديگر، درمان بسيارى از بيماريها و اختراعاتى که هر روز تعدادشان زياد ميشود و رشد شگفت انگيز مادى جهان و نيروهاى مولده، همگى بايد بشر را در موقعيتى قرار دهد که بر زندگى اش کنترل بيشترى داشته باشد، علمى تر و بازتر به دنيا نگاه کند، آزاد انديش تر و جسورتر باشد، خرافات و مذهب را به سخره بگيرد، مرفه تر و انسانى تر زندگى کند، با شخصيت تر و جسورتر باشد. اما متاسفانه چنين نيست. در کنار اين تصوير رشد و پيشرفت علم و صنعت و تکنولوژى که زمانى مذهب را با قدرت کنار زده بود، ما شاهد آن هستيم که مذهب تحرک فوق العاده اى پيدا کرده و آسايش و امنيت را از انسانها سلب کرده است. آيات عظام و حجج اسلام در بسيارى از جوامع سردمدار شده اند. مسيحيت در ايالتهاى جنوبى و ميانى آمريکا مثل کانزاس، کارولينا، آلاباما و فلوريدا رشد کرده است. اين منطقه به کمربند انجيل The Bilble Beltمعروف است. اينها دارند به برنامه آموزشى مدارس براى پاک کردن تئورى تکامل داروين فشار مى آورند. مى خواهند تئورى بيگ بنگ؛ تئورى اى که توضيح مى دهد جهان چگونه بوجود آمد را از کتابهاى درسى حذف کرده و بحث Genesis (خلقت) تورات و انجيل را به جاى آن بگذارند. در قرن بيست و يکم هنوز بساط خدا و بهشت و جهنم و ساير خرافات مذهبى داغ است و ضد علمى ترين و پوچ ترين احکام و احاديث مذهبى، سياست و قانون حاکم بر زندگى بخشهاى وسيعى از مردم شده است. از يک طرف نقشه ژنتيکى بدن انسان دارد به بازار عرضه مى شود و از سوى ديگر دارند دست و انگشتان مردم را در مراجع قضايى قطع مى کنند و سنگسار مى کنند. قاعدتا با اين همه پيشرفت بايد دست درازى مذهب به زندگى زنان قطع مى شد اما برعکس زنان زير لگد قوانين وحشيانه اسلامى پايمال مى شوند. با اين همه دستاوردها ديدن قيافه هاى طالبان و دولت تشکيل دادن و در قدرت ماندنشان و همه کارهايى که انجام مى دهند واقعا مشمئز کننده است. تاخت و تاز لمپنهاى اسلامى از ايران و افغانستان تا سودان و الجزاير و لبنان و فلسطين و نيجريه و مصر بيداد مى کند. در دهسال گذشته کليساى ارتدکس در روسيه بشدت احيا شده است. از سال ١٩٩٠ تا بحال، ١٣ هزار کليسا ساخته شده، ٤٦٠ صومعه بازگشايى شده، ٢٢ حوزه باصطلاح علميه بازگشايى شده، ٢٠ هزار نفر به مقام کشيشى رسيده اند. طى اين ده سال راست ترين جناحهاى بورژوازى وسيع ترين تبليغات مذهبى را به راه انداخته اند، نزديکترين رابطه ممکن بين دولت و کليسا برقرار شده و طبق قوانين مصوب و حمايتهاى قانونى و رسمى و غير رسمى از کليساى ارتدکس، مذهب رسمى مملکت برسميت شناسانده شده است. مقامات کليساى ارتدکس از سياستهاى دولت روسيه پشتيبانى رسمى مى کنند و در مقابل، بعنوان مذهب بالادست از همه نوع حمايت مالى، قانونى و سياسى و دولتى برخوردار مى شوند. طبق قانونى که در سال ١٩٩٧ تصويب شد، از نقش کليساى ارتدکس بعنوان مذهب اصلى حاکم در تاريخ روسيه و زندگى مردم تجليل شد. مذاهب اسلام و يهود و بوديسم هم مورد تاکيد رسمى دولت قرار گرفتند. دولت فقط در يک قلم ٤٠٠ ميليون دلار خرج بازسازى يک کليساى قديمى کرد که از زمان ظهور حکومت شوراها ديگر مخروبه و متروکه شده بود. کليسا الان يک پاى تجارت و مافيا و بازار سياه در روسيه است و در واردات نفت و سيگار و دخانيات ميليون ميليون به جيب مى زند. در کنار کليساى ارتدوکس، انواع فرقه هاى مذهبى ظرف دهسال گذشته به داخل روسيه سرازير شده اند و بعضى از آنها مثل "آم شينريکيو" بيش از ٥٠ هزار عضو دارد.١ در واقع يک موج برگشت مذهب و رونق بساط خدا و خرافات در دنيا از سه دهه قبل به راه افتاد. در مقابل اين موج برگشت آنتى سکولاريسم و افسار گسيختگى مذاهب، جنبش روشنگرى علمى و بيخدايى و آزادمنشى در ضعف و فترت بسر مى برد. بيخدايان فتواى مرگ مى گيرند و بايد خودشان را پنهان کنند در حاليکه در قرن ١٨ اين کشيشها بودند که دنبال سوراخ موش مى گشتند. مذهب محترم شده و بيخدايان تکفير مى شوند و زير فشار هستند.کسانى که مذهبى هم نيستند مى گويند نبايد عليه مذهب حرف زد، براى بهتر شدن اوضاع بايد مذهب و مدرنيته و مذهب و سکولاريسم و مذهب و فمينيسم را با هم تلفيق کرد. مى گويند مذهب يک دست نيست بلکه مذهب مترقى، ضد امپرياليست و خلقى داريم، الهيات رهايى بخش داريم و غيره و ذالک.چرا اين طور است؟ چگونه مى توانيم اين تناقض را توضيح بدهيم؟ چگونه بشريت دو قرن پيش مذهب را در قفس کرد، و حالا مذهب دوباره به جان مردم افتاده است؟ علت اين تاخت و تاز مذهب چيست؟ راز بقاى مذهب چيست؟طبقه بورژوازى حاکم براى سرپا نگه داشتن اين دنياى وارونه و براى جلوگيرى از اعتراض کارگر و مردم محروم در جهان و تقويت و تحکيم سلطه و نفوذ سياسى و اقتصادى و اجتماعى و معنويش به مذهب احتياج دارد و آن را با تمام قوا حفظ مى کند، در افغانستان غرب طالبان را سرکار مى آورد، در ايران براى حفظ وضع موجود و سرکوب انقلاب ٥٧ جريان خمينى را جلوى صحنه مى آورد. بلوک شرق هم تا وقتى زنده بود براى نفوذ در مناطق تحت سلطه بلوک مسلط غرب تئوريهاى اسلام مترقى و ضدامپرياليست و الهيات رهايى بخش را پر و بال داد. بورژوازى بمحض مستقر و مسلط شدنش دوباره به مذهب راه داد، هرجا لازم داشت آن را از قفس بيرون آورد و به جان مردم انداخت. اين بطور اخص اتفاقى بود که در دهه هاى ٨٠ و ٩٠ قرن قبل روى داد. بورژوازى که ٢٠٠ سال پيش براى تامين منافعش مذهب را بطرز قاطعى کنار زد، در نيمه دوم قرن بيستم براى حفظ همان منافع با تمام قوا از آن استفاده کرد و تقويتش نمود. اين راز بقاى مذهب است.با رونق گرفتن مجدد مذهب، موج برگشت آنتى سکولاريسم و باز شدن پاى مذهب به زندگى مردم، عروج اسلام سياسى و به قدرت رسيدن رژيم هاى اسلامى در خاورميانه و شمال آفريقا و قدرت گرفتن جنبشهاى اسلامى، پاگرفتن تئوريهاى پست مدرنيستى و نسبى گرايى فرهنگى و تلاش غرب براى تثبيت اين وضعيت، مبارزه کمونيستها با مذهب را به يک ضرورت عاجل و فورى تبديل کرده است. کمونيستهاى زمان ما نمى توانند فقط با اتکا به نقد مارکس از مذهب بعنوان "افيون توده ها"، "روح جهان بى روح ما" و "مخلوق انسان در تنگنا افتاده" به جنگ مذهب بروند. ما در شرايط تاريخى - سياسى متفاوتى نسبت به دوران مارکس بسر مى بريم. اين وضعيت مسئوليتى صد چندان بر دوش کمونيسم کارگرى و کمونيستهايى از نوع ما مى گذارد. مبارزه سياسى، ايدئولوژيک و فرهنگى با مذهب براى کمونيستها يک ضرورت عاجل و فورى است. به همين دليل ادبيات کمونيسم کارگرى پر است از مبارزه عليه مذهب، و يک وجه دائمى پراتيک سياسى ما مبارزه بى امان و سازش ناپذير با مذهب است. وضعيت ما کمونيستهاى آخر قرن بيستم و اول قرن ٢١ با مارکسيستها و کمونيستهاى اواسط قرن ١٩ و اوايل قرن بيستم بکلى متفاوت است. مارکسيسم زمانى که ظهور کرد بعنوان يک فلسفه مادى بر دوش جنبش و سنت روشنگرى، سنت ضد مذهبى و سکولاريسم قرار داشت و مارکسيسم و کمونيسم زمان ما بايد با اين طاعون و هيولا مبارزه مرگ و زندگى بکند و آن را در قفس بکند. رسالت و وظيفه کنار زدن مذهب و خدا از سياست و زندگى اجتماعى مردم و مبارزه فرهنگى و معنوى با مذهب بر دوش کمونيستها و جنبش کمونيسم کارگرى قرار گرفته است. اين وظيفه بر دوش جنبش ما افتاده تا يک جنبش روشنگرى ديگر را به راه بيندازيم و با مذهب تصفيه حساب قطعى بکنيم و نسلى از بيخدايان، آزاد انديشان و ماترياليستها و کمونيستهاى جسور را به ميدان بياوريم که بساط خدا را از سياست و زندگى اجتماعى مردم جمع کنند و به مقابله همه جانبه فرهنگى، معنوى و ايدئولوژيک با خدا و مذهب بپردازند.
٭٭٭٭٭٭٭٭با اين مقدمات به بحث مارکسيسم و مذهب مى پردازم اما قبل از آن بايد زمينه هاى تاريخى، اقتصادى و اجتماعى اى را که مارکسيسم بر متن آن ظهور کرد، و وضعيت جنبش ماترياليستى و بيخدايى را بررسى کنيم. اروپاى قرون وسطى، مسيحيت بعنوان روبناى سياسى و اجتماعى فئوداليسم و اشرافيت، ظهور طبقه بورژوازى، پروتستانيسم و رفرم در کليسا، رنسانس علمى و فرهنگى در قرون ١٦ و ١٧ و جنبش روشنگرى ضد مذهبى در قرن هجدهم، رئوس بحث من در مورد زمينه هاى تاريخى، اقتصادى و اجتماعى ظهور مارکسيسم و نقد ماترياليسم ديالکتيک از مذهب هستند.
اروپاى قرون وسطى، مذهب و فئوداليسم
تا قبل از رنسانس علمى و فرهنگى که در قرون ١٦ و ١٧ در اروپا اتفاق افتاد و بدنبال آن عصر روشنگرى آمد، اروپا زير چنگال مسيحيت، سلسله مراتب کليسا و فئوداليسم بود. جنگهاى صليبى و دستگاه تفتيش عقايد کليسا بيداد مى کرد. هرکس که کوچکترين روزنه اى از علم، انتقاد و روشنى را مى گشود توسط اين دستگاه يا بعنوان جادوگر سوزانده مى شد، يا به زانويش در مى آوردند. گاليله را بخاطر اينکه گفت زمين به دور خورشيد مى چرخد، تکفير کرده و او را وادار به توبه و طلب مغفرت از کليسا نمودند. گاليله، ديدرو، منتسکيو، هولباخ و هلوسيوس همگى مورد آزار و اذيت کليسا قرار گرفتند. در اين سيستم شاه که تا مدتهاى مديد همان پاپ و پيشواى کليسا بود، نماينده خدا در روى زمين بود و قدرت درهم تنيده اى با کليسا داشت. مردم هم بعنوان بندگان خدا، رعاياى شاه و دستگاه اشرافيت و فئودالها بودند. کليسا و دستگاه کشيشها سلطنت مى کردند.
انگلس وضعيت اروپاى قرون وسطى و رابطه کليسا و فئوداليسم را چنين توضيح مى دهد: "جهان بينى قرون وسطايى اساسا مذهبى بود. وحدت دنياى اروپايى - که واقعيت هم نداشت - در مقابل خارج، يعنى در برابر اسلام (دشمن مشترک آنها) بوسيله مسيحيت بوجود آمد. وحدت اروپاى غربى بوسيله آئين کاتوليک صورت گرفت. اين ترکيب فقط در ذهن و نظر نبود بلکه حقيقتا وجود داشت. نه فقط وجود پاپ اعظم محور بساط سلطنت بود بلکه در وجود کليسا که طبق معيارهاى فئودالى و سلسله مراتب آن عمل مى کرد، تجسم يافته بود. کليسا در هر کشور بعنوان مالک، يک سوم زمينها را در اختيار داشت و اختيارات وسيعى در سلسله مراتب فئودالى داشت. کليسا با مالکيت فئودالى اش رشته ارتباط واقعى بين کشورهاى مختلف را ايجاد مى کرد و سلسله مراتب فئودالى کليسا، نظام فئودالى و سلطه دنيوى آن را توجيه مذهبى و الهى مى کرد"٢
اخيرا پاپ ژان پل دوم پيشواى کليساى کاتوليک ٢٠٠٠ سال خونريزى، کشتار، تفتيش عقايد، جنگهاى صليبى، قرنها ستم بر مردم محروم و فقير، سوزاندن زنان، آزادانديشان و دانشمندان بعنوان جادوگر و صدها جنايت فجيع ديگر را "اشتباهات گذشته" ناميد و بخاطر اين "اشتباهات" از درگاه خدا (و نه مردم) عذرخواهى و "طلب مغفرت" کرد.
پاپ از خدا تقاضا کرد که هفت دسته از "گناهان" کليساى کاتوليک را ببخشد و آنها را اينطور دسته بندى کرد: گناهانى که در خدمت "حقيقت" (مسيحيت) ارتکاب شده اند، تفرقه افکنى در بين مسيحيان، عليه يهوديان، بى احترامى به عشق و صلح و فرهنگهاى متفاوت، عليه حرمت زنان، عليه اقليتهاى قومى و مذهبى، بر ضد حقوق بشر، و رفتار کليسا در ثروت اندوزى و زورگويى عليه مردم فقير.
اين جنايات هولناک در تاريخ بشر همگى اسامى و عناوين شناخته شده اى دارند: جنگهاى صليبى مسيحيت عليه جوامع تحت سلطه اسلام و قتل عام مردم بيگناه اين کشورها، زنده زنده کباب کردن زنان بعنوان جادوگر، انگيزيسيون (دستگاه تفتيش عقايد) کليسا که صدها هزار نفر را تحت عنوان مرتد و جادوگر با شکنجه هاى فجيع مى کشت و مى سوزاند، سالها سلطه دستگاه کليسا و کشيشان که بعنوان سلسله مراتب فئودالى سلطنت مى کردند و خون دهقانان را در قرون وسطى در شيشه کرده بودند، آزار و شکنجه و به توبه کشاندن و کشتن دانشمندان و متفکرين.٣
اين وضعيت اقتصادى - اجتماعى و سياسى زندگى مردم در قرون وسطى بود.
ظهور بورژوازى، پروتستانيسم و رفرم در کليسا
انگلس در "لودويگ فوئرباخ و پايان فلسفه کلاسيک آلمانى" پيدايش اديان و رفرم در مسيحيت و ظهور بورژوازى را چنين توضيح مى دهد: "بنظر مى آيد که دين بيش از هر قلمرو ديگر زندگى معنوى از زندگى مادى بدور و حتى با آن بيگانه باشد. دين از همان ابتداى زندگى بشر، تصور وارونه انسانها در باره طبيعت خود و طبيعت خارجى اطرافشان بود. خدايانى که به اين ترتيب در ميان هر قومى پيدا شدند، خدايانى ملى و محلى بودند که حيطه آنها از قلمرو محلى و ملى که در حمايت از اين اديان قرار داشت فراتر نمى رفت. در آنسوى مرزهاى اين خدايان، خدايان ديگرى فرمانروايى مى کردند و تا زمانى که اين اقوام وجود داشتند، به حيات خود ادامه داده و با سقوط آنها از ميان مى رفتند. امپراطورى جهانى روم، سبب سقوط اقوام کهن شد و خدايان ملى و محلى کهن به انحطاط افتادند. اين امپراطورى جهانى به دينى جهانى نياز داشت. اين دين جهانى - مسيحيت - پيش از اين از ميان مخلوطى از الهيات شرقى - بويژه عبرى- و فلسفه عاميانه شده يونانى - بويژه فلسفه رواقى- به آرامى پا به هستى گذاشته بود. شکل رسمى اين دين شکلى است که بصورت دين رسمى و دولتى درآمد. اين واقعيت که پس از ٢٥٠ سال مسيحيت دينى دولتى شده، نشان مى دهد که دين مزبور با شرايط آن زمان منطبق بود. در قرون وسطى در اروپا به همان اندازه که فئوداليسم گسترش مى يافت، مسيحيت بصورت ترجمه و برگردان دينى آن و با يک سلسله مراتب فئودالى متناسب رشد يافت. هنگامى که بورگرها (طبقه بورژوازى نوظهور) به پيشرفت آغاز نهادند در مقابل کاتوليک گرايى فئوداليسم، بدعت گزارى پروتستانيزم رواج يافت. نخست در جنوب فرانسه جايى که شهرها به بالاترين حد رشد خود رسيده بودند. در قرون وسطى، ايدئولوژى، فلسفه، سياست و حقوق به اجزاى الهيات تبديل شده بودند. به همين دليل هر جنبش سياسى و اجتماعى ناچار بود شکلى دينى بخود بگيرد. خوراک احساسات مردم منحصرا از دين تامين مى شد. بنابراين مردم براى آنکه جنبشى نيرومند پديد آورند لازم بود منافع خود را در نقابى دينى بپوشانند. هنگامى که بورگرها (بورژوازى نوظهور) به قدر کافى نيرومند شدند، مبارزه آنها به ضد اشرافيت فئودال بتدريج ابعاد سراسرى بخود مى گرفت. نخستين اقدام بزرگ در آلمان صورت گرفت مشهور به جنبش رفرميستى. بورگرها نيرومند و متکامل نبودند تا بتوانند همه اقشار شورشى بازمانده - اشراف درجه دوم و دهقانان زمين دار - را متحد کنند. دهقانان شورش کردند اما ساکنين شهرها آنها را تنها گذاشتند و از اين رو شکست خوردند. اما در کنار لوتر آلمانى (پيشواى بورگرها) کالون فرانسوى ظهور کرد و خصلت بورژوايى جنبش اصلاح گرى را آشکار کرد و به کليسا شکلى جمهوريخواهانه بخشيد و در آن رفرم بوجود آورد. در حاليکه اصلاحگرى لوترى در آلمان به انحطاط رفت و کشور را به نابودى کشاند، اصلاحگرى کالونى در سويس، هلند و اسکاتلند پرچم جمهوريخواهان شد و هلند را از اسارت اسپانيا و امپراطورى آلمان آزاد کرد. در انگلستان هم کالونيسم لفافه دينى منافع بورژوازى شد و زمانى که انقلاب در اثر سازش بخشى از اشراف با بورژوازى در سال ١٦٨٩ پايان گرفت، کاملا رسمى و مورد قبول واقع نشد. اما کليساى رسمى انگلستان که دوباره مستقر شد ديگر به شکل نخستين و بر پايه اصول کاتوليکى نبود (که پاپ پادشاه باشد) بلکه تحت تاثير کالونيسم بود. کليساى جديد ديگر بورژوا شده بود"٤
"در فرانسه اقليت کالون گرا در ١٦٨٥ سرکوب شد، يا کاتوليک شده و يا از کشور اخراج شدند. خوبى اين واقعه اين بود که اقدامات قهرآميز لويى چهاردهم باعث شد که بورژوازى فرانسه، انقلاب خود را به شکلى منحصرا سياسى و غير دينى که بهترين شکل يک بورژوازى متکامل بود، اجرا کند. بجاى پروتستانها، آزاد انديشان کرسى هاى مجالس ملى را اشغال کردند. ولتر در سال ١٦٩٤ متولد شد. مسيحيت ديگر نمى توانست پوشش عقيدتى و آرمانهاى طبقه مترقى باشد و هر چه بيشتر در انحصار طبقات حاکم قرار گرفت که از آن بعنوان ابزارى براى حکومت و در قيد نگهداشتن طبقات پائين سود جستند. طبقات متفاوت مذهب و آرمان مناسب حال خود را در خدمت گرفتند: اشرافيت زميندار: ژزوئيت گرايى کاتوليکى يا ارتدوکسى پروتستانيسم و بورژوازى ليبرال و راديکال: خردگرايى."٥ "قدرت بورژوازى در دامان فئوداليسم رشد کرد و طبقه جديد در مقابل مالکين بزرگ بوجود آمد. اهالى شهرها منحصرا توليد کنندگان و فروشندگان کالاها بودند، در حاليکه توليد فئودالى عمدتا بر پايه مصرف محصولاتى استوار بود که در درون يک ناحيه توليد مى شدند و بخشى از آن بوسيله توليدکنندگان و بخش ديگر بوسيله خراج داران فئودال ساخته مى شد. جهان بينى کاتوليکى که متناسب با فئوداليسم بود، ديگر نمى توانست براى اين طبقه جديد (بورژوازى) و شرايط توليد و مبادله آن کافى باشد. معهذا مدت مديدى در تاروپود روحانيت اسير ماند. کليه اصلاحات و مبارزاتى که با آن توام بود و از قرن سيزدهم تا قرن هفدهم با عناوين مذهبى صورت گرفت، از لحاظ نظرى تلاشهاى مکرر بورژوازى و توده مردم شهرها و دهقانان بود تا جهان بينى مذهبى کهن را با شرايط اقتصادى تغيير يافته و با اوضاع زندگى طبقه جديد منطبق سازند. اما اين تلاشها بى فايده باقى ماند. پرچم مذهبى انگلستان براى آخرين بار در قرن هفدهم برافراشته شد و هنوز نيم قرن نگذشته بود که جهان بينى نوينى که قرار بود جهان بينى کلاسيک طبقه بورژوازى بشود يعنى جهان بينى حقوقى بدون هيچ نوع پوشش مذهبى در فرانسه ظهور کرد. اين به معنى دنيوى شدن جهان بينى و تفکر مذهبى و جانشين شدن جمود حقوق الهى بوسيله حقوق انسانى و جايگزين شدن کليسا بوسيله دولت بود. مناسبات اقتصادى و اجتماعى اى که مردم در گذشته تصور مى کردند بوسيله کليسا و جزميات آفريده شده است (چون توسط کليسا تحميل شده بود)، اکنون مناسباتى تلقى مى شد که بر پايه حقوقى استوار بوده و توسط حکومت بوجود آمده بود."٦
عصر روشنگرى
عصر روشنگرى با تکيه بر رنسانس علمى و فرهنگى قرون ١٦ و ١٧ در اروپا آغاز شد. پيام و روح روشنگرى، تعقل، طبيعت گرايى، پيروزى روشنايى بر تاريکى، خورشيد بر ماه، روز بر شب، و استدلال و عشق و اميد بر تاريکى، نفرت و انتقام بود. روشنگرى بر دوش رنسانس قرار داشت که تاريکى و جهل کليسا را از ميان برداشت. عصر روشنگرى مهر فعاليت فکرى و فلسفى سه فيلسوف بزرگ انگليسى بيکن، جان لاک و نيوتون را بر خود داشت هر چند که هيچ مرز و محدوده اى را نشناخت. روشنگرى جنبشى بين المللى بود که در فرانسه، انگليس، اسکاتلند، آمريکا، آلمان، ايتاليا، اسپانيا و روسيه جريان داشت. ولتر و منتسکيو از فرانسه از پرچمداران اصلى آن بودند. فرانکلين و جفرسون از آمريکا به آن پيوستند. موسيقيدانان، نمايشنامه نويسان، دانشمندان و فيلسوفان از همه جا به آن پيوستند. روشنگرى از سالهاى ١٦٨٠ آغاز و تا سالهاى ١٧٩٠ ادامه داشت و عليه اشرافيت و فئوداليسم و کليسا به مقابله برخاست. پيام روشنگرى اين بود که عقل و خرد و استدلال، و نه ايمان و دين و سنت بايد مبناى زندگى مردم قرار بگيرد. عقل و خرد براى انتقاد بيرحمانه از اقتدار مذهب و سلطنت بکار گرفته شد. خرافات و مذهب بشدت زير ضرب قرار گرفتند. تعقل و خرد خدمتگزار بشريت شمرده مى شدند. لذت و خوشى مقصود و معنا و فلسفه زندگى انسانها بشمار رفته و در همين جهان فعلى و زمينى قابل تحقق و دسترسى محسوب مى شدند. در اين جنبش، جهان و طبيعت نه توسط خدا و معجزه خداوندى و قدرت مافوق و ماورا انسان و طبيعت بلکه توسط قوانين علمى و تعقلى تبيين مى شدند. اين قوانين را هم همين بشر خاکى از طريق متدهاى علمى تجربه و مشاهده و آزمايش و تعمق کسب مى کرد. علم و تکنولوژى موتور محرکه پيشرفت و ترقى تلقى شده و به زنان و مردان اين امکان را مى داد که طبيعت را در خدمت تامين نيازهاى خود و کسب خوشى و لذت و سعادت در همين جهان بکار گيرند. علم و غلبه بر خرافات و جهل موجب شد که درست بر خلاف قرون وسطى، رفرم و بهبود در موقعيت انسانها و يک زندگى کامل و شاد براى انسان در چشم انداز قرار بگيرد، افراد و آحاد بشر را از فشارهاى مختلف نجات دهد و حقوق سياسى، اقتصادى و آزادى فکر و انديشه و اخلاق را براى انسان به ارمغان بياورد.
مرکز ثقل و محور جنبش روشنگرى مخالفت بيرحمانه با مذهب و جهالت مذهبى بود. ولتر از سردمداران بود. اين جنبش براى جدايى مذهب از زندگى اجتماعى و دولت مى کوشيد و مذهب را امر و علاقه فردى انسانها تلقى مى کرد. اگر مذهب در اين جنبش هيولا و شيطان به شمار مى آمد، علم قهرمان بشمار مى آمد. بسيارى از نويسندگان و نظريه پردازان روشنگرى دانشمند، پزشک، رياضيدان و نويسندگان رساله هاى علمى بودند. کنترل مذهب و سلطنت بر افکار و آراى آزاديخواهانه موجب دستگيرى فلاسفه اى مانند ديدرو، هولباخ، هلوتيوس و منتسکيو و سايرين شد.
يکى از ابزارهاى مهم مبارزه اين جنبش با مذهب، پورنوگرافى مدرن بود که در مقابل سانسور مذهبى نيازها و تمايلات جنسى انسان قرار داشت. ديدرو، منتسکيو و فرانکلين در مورد لذت جنسى بعنوان يکى از بهترين احساسات انسانى مى نوشتند. شعار اين دوره "زندگى"، "آزادى" و "خوشى" بود. عصر روشنگرى سرشار از اميد بود، اميد براى از بين بردن نابرابرى بين ملتها و پيشرفت برابرى بين انسانها در يک ملت و کشور و تعالى نوع بشر بطور على العموم. برخلاف مذهب که زجر و خفت و بى شخصيتى انسانها را تبليغ و تحميل مى کرد، روشنگرى مدافع سرسخت لذت و خوشى و سعادت اين جهانى نوع بشر بود. مفاهيم مسيحى در مورد "انسان خوب" و "زندگى خوب" همه به طور راديکالى کنار گذاشته شدند.
جنبش روشنگرى موجب برانگيختن موج انقلابهاى بورژوايى عليه فئوداليسم، سلطنت و دستگاه کليسا و ايدئولوژى و روبناى سياسى نظام فئودالى در فرانسه، آمريکا و انگلستان شد. قدرت جاودانى تاج و تخت شاه و کلاه و رداى کشيشها و کاردينالها به طاق نسيان زده شد. قدرت شاه بعنوان نماينده خدا در روى زمين مغلوب انسان زمينى شد. سرهاى تاجدار در اروپا يکى پس از ديگرى بى تاج مى شدند. انقلاب فرانسه اوج تحقق ايده آلهاى جنبش روشنگرى بود. در فرانسه بويژه اقشار راديکال جامعه دست به تصفيه حساب خونين با کشيشان زدند. کشيش و کاردينالها که با انگيزيسيون و زدن مهر جادوگر به هر ناراضى و هر انسان عاقلى و تفتيش عقايد مردم را خفه کرده بودند، حالا دنبال سوراخ موش مى گشتند. کشيشان را به درختها بسته و دار مى زدند. کشيش و کاردينالها جرات نداشتند در انظار عموم ظاهر شوند. پارلمان جاى نظم اشرافى و سلطنت را گرفت. بيانيه حقوق انسان به جاى تعابير مذهبى از انسان، حکومت و جامعه نشست. قيد و بندهاى فئودالى از سر راه رشد فعاليت اقتصادى فرد برداشته شد. اين دوره پيش درآمد تحولات بورژوايى از جمله رشد صنعت و تجارت، غلبه سرمايه دارى، استقرار شهرها بعنوان مراکز مدنيت و مراکز اصلى فعل و انفعالات اجتماعى و اقتصادى شد. سواد و آموزش از جانب فلاسفه و نويسندگان اين عصر نه براى نخبگان و اليت جامعه بلکه براى توده هر چه وسيعترى از مردم لازم و قابل دسترس شمرده مى شد. ديگر کليسا و اشرافيت و فئودالها اختيار اقتصاد جامعه را نداشتند. بلکه اين افراد و آحاد بودند که با داشتن مالکيت خصوصى امور خودشان را اداره مى کردند. فرصتهاى برابر و تحرک اجتماعى فرد در پروسه رقابت براى کسب ثروت و سرمايه پرچم اقتصادى اين جنبش بود. خدمات اجبارى رعايا به فئودالها و زمينداران لغو شد. مناسبات فئودالى جاى خود را به اصول بازار آزاد و آزادى عمل براى افراد داراى مالکيت خصوصى داد. دولت اموال کليسا را مصادره کرد. انقلابيون يک حرکت وسيع و پر دامنه را براى مذهب زدايى از جامعه، فرهنگ، دولت، سياست و آموزش و پرورش برپا کردند. قرون ١٨ و ١٩ قرون رشد روشنگرى ضد مذهبى و عروج اته ايسم و ماترياليسم بودند. مرکز اين جنبش در اروپا - فرانسه - بود اما مناطق ديگر جهان را هم تحت تاثير قرار داد. امواج روشنگرى در اواخر قرن نوزده به ايران و ساير جوامع خاورميانه سرايت کرد. افکار و فعاليتهاى فتحعلى آخوندزاده روشنگر جسور ضد مذهب و ضد ارتجاع و عقب ماندگى در ايران از نمونه هاى زنده روشنگرى در جوامع شرقى است. همينطور حزب کمونيست ايران که در سال ١٢٩٩ (١٩٢٠ ميلادى) تشکيل شد، نسبت به مبارزه و روشنگرى عليه مذهب صريح بود و تبليغات ضد مذهبى مى کرد.٧
مارکسيسم و مذهب
مارکسيسم، ماترياليسم مارکس و سوسياليسم مارکسيستى بر دوش اين جنبش اته ايستى، ماترياليستى و روشنگرانه و با تکيه بر آن ظهور کردند. مارکسيسم ضمن اينکه محصول آرمانهاى روشنگرى يعنى خوش بينى و اميد به پيشرفت و برابرى و اتکا به دانش و آگاهى بود، در عين حال جنبش روشنگرى را در متن تکامل تاريخى و اجتماعى بشر قرار داد و آن را بعنوان جنبش بورژوازى قرن ١٨ اروپا بر عليه فئوداليسم، مذهب و اشرافيت تبيين مى کرد. مارکسيسم علت وجودى و چگونگى مبارزه با مذهب را بر مبناى تئورى ماترياليسم ديالکتيک توضيح داده و راه مبارزه با آن را روشن مى کرد.
٭٭٭٭٭٭٭٭
سيستم نظرى مذهب و جهان بينى مذهبى، يعنى مجموعه احکامى که هر مذهبى با آنها جهان و طبيعت و دنياى پيرامون را توضيح مى دهد و قواعد و قوانينى که براى زندگى فردى و اجتماعى انسانها به آنها ديکته مى کند، براساس اعتقاد به يک قدرت ماورا طبيعت و مافوق انسان است. نيرويى که گويا خالق و حاکم بر جهان و ناظر بر همه چيز است اما تعقل و شناخت بشر تماما آن را رد مى کند. نيرويى که شناخت حسى بشر و تجربه مادى او نمى تواند آن را درک کند. نيروى مجهول و موهومى که قدرت و عظمت آن دقيقا به اندازه ناتوانيها و مجهولات ذهن بشرى است. مذهب ضد علم است و دگمهاى مذهبى را با هيچ تئورى و متد علمى نمى توانيم ثابت کنيم. اين ضديت مذهب با علم باعث شده که هرچه علم بيشتر پيشرفت مى کند، سيستم نظرى مذهب در برخورد به پديده هاى مادى و طبيعى و همچنين اصول و قواعد زندگى اجتماعى کمرنگ تر و بى اعتبارتر بشود. ديگر نمى توان داستان خلقت و آدم و حوا را به کسى قبولاند، يا اينکه مثلا زن نصف مرد است يا مغز و قدرت ذهنى او از مرد کمتر است و غيره. نقد مذهب صرفا مختص به مارکسيسم نيست. هر مکتب و جهان بينى غير مذهبى به درجه اى که به شناخت علمى دنيا و استانداردهاى علمى بشر متکى باشد، در مقابل مذهب قرار مى گيرد. در واقع ماترياليسم و اته ايسم مکاتبى هستند که به اندازه خود مذهب قديمى هستند. اين رنسانس علمى و فرهنگى در قرون ١٦ و ١٧ بود که جان و قدرت تازه اى به ماترياليسم و اته ايسم بخشيد و قادر شد روشهاى علمى شناخت جهان را به جاى اسکولاستيسيسم کليسا و خرافات مسيحيت بگذارد. مارکسيسم هم يک ايدئولوژى ماترياليستى و اته ايستى است. يعنى معتقد است که اولا هيچ نيروى ماورا طبيعت و جامعه و مافوق انسان وجود ندارد. انسانها مخلوق خدا نيستند بلکه جزيى از طبيعتند و در آن رشد و تکامل مى يابند. و ثانيا تمامى آنچه که اعتقادات و ذهنيات و فرهنگ بشرى ناميده مى شود يعنى مکاتب مختلف فلسفى، علمى، هنرى، مذهبى، اخلاقيات و آداب و رسوم، از زندگى مادى و شرايط مادى و عينى زندگى انسانها، از رابطه عينى آنها با طبيعت و جامعه و يکديگر ناشى مى شود. مارکسيسم هم مثل اته ايسم و ساير مکاتب ماترياليستى در مقابل مذهب قرار دارد. اما مارکسيسم از ماترياليسم مجرد، حسى، و مکانيکى فراتر رفته و نقد مارکسيستى مذهب فقط به اته ايسم محدود نمى شود.
مارکس و فلسفه ماترياليسم ديالکتيک
مارکس بعنوان يک فيلسوف ماترياليست و اته ايست و بعنوان يک سوسياليست انقلابى هم وجود خدا را منکر بود و هم به نقش ايدئولوژيک مذهب و بعنوان بيگانه کننده انسان از خود اعتقاد داشت. مارکس بعنوان يک سوسياليست معتقد بود که تاريخ جهان چيزى نيست جز آفرينش انسان توسط کار و تعقل خود بشر و پيشرفت طبيعت و جهان مادى در خدمت انسان. از اين رو انسان خود شاهد غيرقابل انکارى بر ظهور خويش است. علاوه براين انسان شاهدى بر وجود جهان مادى و طبيعت است و جهان مادى بعنوان انعکاس وجود بشر، بشر را ثابت مى کند. ديگر مساله وجود يک نيروى بيگانه ماورا انسان و طبيعت، مساله اى که در خود به معنى نفى جهان مادى و انسان است عملا غير ممکن است. مارکس در "مقدمه اى بر نقد فلسفه حق هگل" با هگلى هاى چپ جدل و پلميک مى کند. مارکس معتقد است که اساس نقد مذهب اين است که انسان مذهب را آفريده، خدا و مذهب انسان را خلق نکرده. مذهب در واقع خودآگاهى انسانى است که هنوز خود را بازنيافته يا خود را باخته و از دست داده است. اما انسان يک موجود انتزاعى فارغ از جهان اطراف خود نيست. انسان، انسان جهان، دولت و جامعه است. اين دولت و جامعه، مذهب را توليد مى کنند. مذهب تئورى عمومى اين جهان است. دائره المعارف آن و منطق آن در يک فرم و ظاهر عامه پسند است. معنويات اين جهان و زمينه عمومى توجيه اين جهان است. انعکاس ذات بشرى در يک قالب شبح گونه است. مبارزه عليه مذهب از اين رو مبارزه اى غير مستقيم عليه جهانى است که مذهب معنويات آن را مى سازد. ستم مذهبى، انعکاس و بيان ستم هاى واقعى و ملموس است و اعتراض به مذهب، اعتراض به ستم هاى اين جهان است. مذهب آه مخلوق ستمديده است، روح جهان بى روح و قلب جهان قسى القلب است. مذهب افيون مردم است. اعتقاد به مذهب که يک خوشى و سعادت خيالى و دروغين را در بين مردم بوجود مى آورد، در واقع نشانه خواست و تمناى مردم براى دستيابى به خوشحالى و سعادت واقعى در جهان است. اين خواست که مردم بايد توهم در مورد موقعيت و شرايط مادى شان را کنار بگذارند به اين معنى است که بايد خود اين شرايط و موقعيت را (که براى توجيه خود محتاج به توهم و خيال سازى در بين مردم است) تغيير دهند. از اين رو نقد بهشت و مذهب تبديل به نقد جهان زمينى مى شود، نقد مذهب به نقد قانون، به نقد الهيات و به نقد سياست منجر مى شود.٨
مارکسيسم به ضرورت اجتماعى و سياسى مذهب و کارکرد آن در نظام طبقاتى معتقد است. ماترياليسم ديالکتيک که از ارکان فلسفه مارکسيسم است، مذهب را يک پديده اجتماعى مى داند که نظامهاى طبقاتى حاکم و سرمايه دارى از آن براى تحکيم سلطه خود بر کارگران و مردم محروم استفاده مى کنند. ماترياليسم ديالکتيکى مذهب را عامل ايجاد تفرقه و جدايى و تبعيض مى داند. از اين رو فلسفه مارکسيسم از نقد مذهب بعنوان يک ايدئولوژى ضد علم و خرافاتى فراتر رفته و به نقد مذهب زمينى و ضرورت و کارکرد آن بسط مى يابد. اين وجه تمايز مارکسيسم از آته ايسم است.
فلسفه مارکسيسم مى گويد: ذهنيت انسانها نتيجه و انعکاس زندگى و دنياى مادى بيرون از آنهاست. سوال اين است که ذهنيت مذهبى و اعتقاد بشر به خدا و ماورا طبيعه، انعکاس چه شرايط و مناسبات عينى و مادى در زندگى بشر است؟
انسان اوليه مقهور و مغلوب طبيعت بود. از درک علت سيل و طوفان و زلزله و رعد و برق و آتشفشان ناتوان بود. قهر طبيعت همه ابعاد زندگى او را تحت سيطره و کنترل خود گرفته بود. بشر عاجز از درک نيروهاى طبيعى دست به خلق خدا زد و به آن پناه برد و تلاش کرد با تقديس و ستايش و ايثار و قربانى کردن براى اين خدايان، از قهر و غضب آنها در امان بماند. مارکس در اين مورد مى گويد: خدا مخلوق انسان در تنگنا افتاده است" و لنين مى گويد: " ترس خدايان را خلق کرد". و انگلس در "آنتى دورينگ" مى گويد: "تمام مذهب چيزى جز انعکاس تخيلى آن نيروهاى خارجى که زندگى روزمره انسانها را کنترل مى کنند، در مغز انسان نيست، انعکاسى که در آن نيروهاى زمينى شکل نيروهاى مافوق طبيعى را به خود مى گيرند"
اگر وجود خدايان و مذاهب اوليه مديون ضعف و جهل انسان اوليه در برابر طبيعت بود، بقا و ادامه حيات خدا و مذاهب بشکل مذاهب پيچيده تر، ناشى از آن نيروهاى اجتماعى است که با تکامل جامعه بشرى و شکل گيرى نظام هاى طبقاتى براى اعمال سلطه خود و براى سر بزير نگه داشتن و خفه و مطيع کردن مردم به خدا و مذهب نياز داشتند. اين نيروها و طبقات اجتماعى، تمام امکانات موجود را به خدمت گرفتند تا مردم را تحميق کنند، خدا را در ذهن آنها فرو کنند و نابرابريهاى اجتماعى و طبقاتى را ناشى از خدا و مشيت الهى تبليغ کنند. در بين مردم بخاطر اينکه به اين يا آن خدا و مذهب معتقد بودند، تفرقه و دشمنى ايجاد کنند، با اتکا به اصول و مبانى مذاهب نسبت به زنان، مردان را بر زندگى زنان حاکم کنند و نه فقط بين همه مردم بلکه بين دو جنس جامعه بشرى يعنى زن و مرد تفرقه و نابرابرى را تا هزاران سال تحکيم و توجيه کنند.معروف ترين اثر مارکس و انگلس در مورد علل شکل گيرى و نفوذ عقايد و آرمانهاى اجتماعى از جمله مذهب در کتاب ايدئولوژى آلمانى است و بسيارى براى آشنايى و درک روش برخورد مارکسيسم به مذهب به آن رجوع مى کنند. مارکس در "ايدئولوژى آلمانى" مى گويد افکار و ايدئولوژيها زائيده و محصول مناسبات توليدى و اجتماعى حاکم بر جامعه هستند نه برعکس. در اين کتاب مارکس با هگلى هاى چپ و متفکرين ماترياليست مانند فوئرباخ و برونوبائر جدل مى کند. آنها يک جنبش بزرگ ضد مذهبى و ضد کليسا در آلمان در نيمه اول قرن ١٩ به راه انداخته بودند. فوئرباخ به دعوت دانشجويان دانشگاه هايدلبرگ سخنرانيهاى متعددى عليه دين و کليسا مى کند. او و برونو بائر به همين دليل بسيار محبوب و معروف شده بودند. اين دو رهايى از مذهب را تنها شرط رهايى بشر مى دانستند. در اين کتاب مارکس مى گويد که از خود بيگانگى اکثر مردم در جامعه سرمايه دارى، و کنترل نداشتن بر مقدرات خودشان باعث نياز انسان به مذهب مى شود و اين نياز را تداوم مى دهد. مارکس مى گويد رهايى انسان از مذهب در گرو دگرگونى اساسى در مناسبات توليدى و اجتماعى است و مبارزه رهايى بخش نبايد به مبارزه عليه مذهب محدود شود زيرا اين نه تنها موثر نيست بلکه منحرف کننده است. مارکس در ايدئولوژى آلمانى با نقد ماترياليستى ديالکتيکى مذهب، تفاوت ماترياليسم مارکسى را با ماترياليسم مکانيکى فوئرباخ روشن مى کند. فوئرباخ و ماترياليستهاى مکانيکى مذهب را فقط در ظواهر آن نقد مى کردند. ماترياليسم ديالکتيک علت وجودى و بقا و تداوم مذهب را در مناسبات عينى و اجتماعى مى بيند که نياز به مذهب در بين انسانها را دائما باز توليد مى کند. اين تفاوت اته ايسم مارکسيسم با اته ايسم ماترياليستهاى ديگر از جمله فوئرباخ است. اين بحث روشن مى کند که چرا مذهب طى چند هزار سال توانسته زنده بماند.٩
در همين زمينه لنين در مقاله "سوسياليسم و مذهب" مى گويد: "مذهب يکى از اشکال ستمگرى معنوى است که همه جا بر توده هاى مردم که زير بار استثمار ديگران قرار دارند و در احتياج و انزوا بسر ميبرند، سنگينى مى کند. طبقات تحت استثمار در تلاش و تقلايشان عليه استثمارگران و ناتوان از عقب راندن آنان، به زندگى بهترى پس از مرگ روى مى آورند، همانطور که انسان ابتدايى در نبردش عليه طبيعت ناتوان بود و به وجود خدايان، شياطين، معجزات و امثال آن روى آورد. مذهب به کسانى که استثمار مى شوند و در فقر و ناآگاهى بسر مى برند، مى آموزد که در زندگى اين دنيا مطيع و صبور باشند و آرامش در اين دنيا را با اميد به رفتن به بهشت در آن دنيا -دنياى پس از مرگ - مى توانند بدست آورند. مذهب افيون مردم است. کارگر آگاه در جامعه مدرن صنعتى و شهرى، تعصبات مذهبى را کنار گذاشته و بهشت را به کشيشان و سرمايه داران وا مى گذارد و تلاش مى کند زندگى بهتر براى خود را روى زمين و در اين دنيا با تلاش و مبارزه بيافريند. اين کارگر آگاه به سوسياليسم روى مى آورد، به علم و آگاهى در مبارزه عليه مذهب مجهز است و کارگران را از قيد خرافه زندگى پس از مرگ مى رهاند و آنها را براى خلق زندگى بهتر در همين زمان حاضر بسيج و رهبرى مى کند."
يا: "همواره تمام مذاهب و کليساهاى مدرن و همه نوع سازمانهاى مذهبى را بمثابه ابزار بورژوازى ارتجاعى که قصدش دفاع از استثمار از طريق تخدير طبقه کارگر است، مى نگريم"١٠
لنين پس از تاکيد بر نقش مخرب و ويرانگر مذهب بر مردم محروم و کارگران مى پرسد اگر چنين است چرا ما در برنامه مان نمى گوئيم اته ايست هستيم، چرا ورود پيروان مسيح و ساير معتقدين به خدا را به حزبمان منع نمى کنيم؟ وسپس استدلال مى کند که برنامه بلشويکها با نگرش علمى و ماترياليستى نوشته شده و به قلب و ريشه اقتصادى و تاريخى مذهب مى زند. لنين يادآور مى شود که نبايد مبارزه با مذهب، ابسترکت، ايده آليستى و مانند يک مبارزه روشنفکرانه پيش برده شود و بدون ربط با مبارزه طبقاتى. چرا که در يک نظام مبتنى بر ستمکشى توده هاى کارگر، تعصبات مذهبى فقط با پروپاگاندا از بين نمى رود. و مى گويد نبايد از ياد برد که يوغ مذهب که بر گردن بشر افتاده، فقط و فقط محصول و انعکاس يوغ اقتصادى در جامعه است. با هيچ حجم و تعدادى از جزوات نمى توان پرولتاريا را مادام که در يک مبارزه طبقاتى عليه نيروى سياه سرمايه دارى قرار نداشته باشد، روشن کند."١١
تفاوت شرايط تاريخى - سياسى نقد مارکسيستى از مذهب
بسيارى از افراد و جريانات مدعى مارکسيسم با اتکا به اين آثار و گفته هاى مارکس و لنين نتيجه مى گيرند که مبارزه ضد مذهبى مستقيم عليه مذهب نه تنها وظيفه کمونيستها نيست بلکه کارى مضر و منحرف کننده است. "راه کارگر" از جمله مى گويد: "وقتى هگلى هاى جوان براى رهايى جامعه، پرچم مبارزه با مذهب را برافراشتند، کارل مارکس اين کار آنها را بيهوده خواند و نوشت: مذهب افيون توده هاست. مارکس بجاى مبارزه با مذهب که معلول است، مبلغ مبارزه با علت بود"١٢بحث لنين در شرايطى طرح مى شود که مارکسيستهاى آن زمان برعکس ما، اين مشکل بزرگ را با مذهب که بعنوان يک نيروى سياسى در جهان تاخت و تاز و سرکوب و کشتار مى کند، نداشتند. لنين مى گويد بگذاريد کارگر حتى اگر با مذهب مرزبندى ندارد، عضو حزب بشود. اين با وضع ما متفاوت است و کاملا برعکس آن است. مرزبندى صريح ما با مذهب و ادبيات صريح ضد مذهبى ما بايد ده و صد چندان بشود. علاوه براين، اين مبارزه ضدمذهبى براى ما اتفاقا نه تنها عامل تفرقه و ضعف نيست بلکه نقطه قوتى است که نيروى ما را بيشتر و کارگران بيشتر و آگاهترى را به صفوفمان جذب مى کند.
لنين تاکيد مى کند که مساله مذهب براى ما هيچوقت نبايد درصدر مسائل سياسى قرار بگيرد و يا کارگران که نيروى تغيير وضعيت هستند نبايد بدليل مذهب دچار تفرقه شوند. لنين مى گويد ما برنامه علمى و ماترياليستى حزب را داريم که طبق آن جلو مى رويم تا واقعيتها را تغيير دهيم و از طرف ديگر بايد مراقب تفرقه در صفوف کارگران براساس مذهب باشيم.
بخشى از چپ خلقى و مجاهدين در مقابل مبارزه ضد مذهبى ما کمونيستهاى اواخر قرن بيستم و اول قرن ٢١، ما را به لنين رجوع مى دهند و تلاش مى کنند با استفاده از اين بخش از صحبتهاى لنين، سازش با مذهب را توجيه و مبارزه بحق مردم عليه مذهب و اسلام سياسى را منحرف کنند.
واقعيت اين است که مارکس و مارکسيسم بر شانه يک جنبش روشنگرى ضد مذهبى تولد يافتند. در آن دوران هيولاهايى مانند جمهورى اسلامى و طالبانى و شيخ هاى جبهه رستگارى در الجزاير و حماس در فلسطين زندگى مردم را مثل اواخر قرن بيستم سياه نکرده بودند. اگر مارکس در زمان ما زنده بود حتما فراخوان يک مبارزه ضد مذهبى مستقيم و فعال را مى داد. گفته هاى مارکس در ايدئولوژى آلمانى خصلت تاريخى و دوره اى دارند و خطاب به ماترياليستهايى هستند که يک جنبش ضد مذهبى در آلمان به راه انداخته و تصور مى کردند که صرفا با مبارزه نظرى و فرهنگى ريشه مذهب را خشک خواهند کرد. مارکس در جدل با آنها مى گفت که تداوم مذهب ريشه در مناسبات عينى اجتماعى و طبقاتى دارد. اتکا و رجوع اين مدعيان مارکسيسم به "ايدئولوژى آلمانى"، فقط و فقط اپورتونيسم، ارتجاع و شارلاتانيسم است. مذهب و خدا همزاد و همراه هميشگى ستم و استثمار طبقاتى بوده اند. نظام سرمايه دارى هم به همين ترتيب به مذهب نيازمند بوده و هست. با وجودى که بورژوازى نوپا در قرن هجدهم با مسيحيت و کليسا درافتاد، رنسانس علمى و روشنگرى به راه انداخت و سرمايه دارى با اتکا به همه اينها عليه فئوداليسم و موانعى که اين نظام در مقابل رشد و توسعه سرمايه دارى مى گذاشت، ايستاد، اما به محض استقرار و توسعه، دوباره مذهب را به کار گرفت و پرو بال داد. عليرغم اينکه روشنگرى، با علم و اتکا به دانش بشرى در مقابل اسکولاستيسيسم کليسا و خرافات مسيحى ايستاده بود، باز هم مذهب جان گرفت. اگر بورژوازى به مذهب نياز نداشت و مذهب و خدا ابزار تحکيم روابط ستم و استثمار نبودند، با توجه به رشد جامعه و پيشرفت علم و آگاهى بشر، اختراعات و اکتشافات و رشد نيروهاى مولده، تابحال بايد ريشه مذهب خشکيده شده بود. اما مى بينيم که همچنان پابرجاست و نه تنها پابرجا مانده بلکه سرمايه دارى از نيمه دوم قرن بيستم و بخصوص سه دهه آخر آن، مذهب را مانند هيولايى هولناک بعنوان ابزار سياسى سرکوب و حفظ نظم سياسى و طبقاتى بجان مردم انداخته است. آيات انجيل و بخصوص قرآن از لابلاى کتابهاى کپک زده و عتيقه بيرون آمده و بصورت قانون در ازدواج، طلاق، سکس، حقوق کودک، حقوق زنان، تعدد زوجات، سنگسار و صيغه و ... بر زندگى مردم حاکم شده است. آخوندها سر از حوزه هاى جهل و خرافه بيرون آورده و به ولايت فقيه و رياست و وزارت و صدارت رسيدند. اگر قبلا در قبرستانها قرآن خوانى مى کردند و در اطراف امامزاده ها پرسه مى زدند، حالا مقررات و شئون زندگى ميليونها انسان را تعيين مى کنند. زمانى بورژوازى با کليسا و مسيحيت درافتاد، از شاه و پادشاهى بعنوان نمايندگان خدا بر روى زمين خلع قدرت کرد، حالا آخوندها را به پادشاهى و رياست جمهورى مى رساند. سلسله مراتب آخوندها و مذهب به همه چيز چنگ انداخته و همه قدرت سياسى و اجتماعى را تصاحب کرده اند.
اصلى ترين علت بقاى مذهب، با وجود اين همه پيشرفت بشر در زمينه تکنولوژى و علم و تغييرات اجتماعى، نظام سرمايه دارى است که نه تنها مذهب را بعنوان ابزار هميشگى و کلاسيک تحکيم خود بکار گرفته بلکه بخصوص در سه دهه آخر قرن بيستم بعنوان ابزار سرکوب سياسى مستقيما و فعالانه به جان مردم انداخته است. علت بقاى مذهب را نه علاقه مردم به آن، نه نادانى و تعصباتشان، بلکه نقش و کارکرد سياسى مذهب توضيح مى دهد. کسى که شاهد تکثير ژنتيکى موجودات زنده، فرستادن سفينه هاى فضايى تحقيقى و آزمايشى به سيارات ديگر، نقش کامپيوتر و انفورماتيک و اين همه پيشرفت است، کسى که آزادى و حق انتخاب روش زندگى خود را داشته باشد چرا بايد هنوز به مذهب معتقد باشد؟ اينکه هنوز سنگسار و قصاص و حجاب عمل مى کنند نه بخاطر علاقه زنان به اينها بلکه به اين دليل است که نظام حاکم اين قوانين را از گور درآورده و به مردم تحميل مى کند. علت حاکميت رژيم هاى اسلامى و پا گرفتن جنبشهاى اسلامى را بايد نه در قلوب باصطلاح مسلمين بلکه بايد در نيازهاى سياسى طبقه حاکم جستجو کنيم. علت بازگشت و حاکميت مذهب و اسلام در آخر قرن بيستم سياسى است و نه بازگشت قلبى و درونى مردم به سوى خدا و اسلام و کشيش و کليسا و خاخام.
بورژوازى و مذهب در قرن بيستم
در قرن بيستم بورژوازى دوباره به مذهب چنگ مى اندازد و سراغ کليسا، کشيش و آخوند و خاخام مى رود. قرآن و انجيل و تورات چاپ مى کند. به پاپ و دستگاه کليسا و مذهب با ارقام نجومى پول مى دهد. سرو کله آموزش مذهبى در مدارس پيدا مى شود. در سه دهه آخر قرن بيستم بورژوازى غرب رسما در تقابلش با بلوک شرق از مذهب وسيعا استفاده مى کند. در جريان انقلاب ٥٧ در ايران سنت خمينى را سرکار مى آورد زيرا نمى خواهد ايران را که اهميت استراتژيکى در منطقه دارد به زير نفوذ بلوک شرق بفرستد و مى خواهد مانع چپگرا شدن و راديکاليزه شدن انقلاب ٥٧ در ايران بشود. تمام امکانات مادى، رسانه اى و تکنولوژيکى و سياسى بورژوازى در غرب براى سرکار آوردن جريان خمينى در ايران به کار مى افتد. در افغانستان به همين ترتيب دار و دسته طالبان را به راه مى اندازد. فيلمهاى مستند متعددى نشان مى دهند که دستگاه جاسوسى و پليسى آمريکا و غرب چگونه و با چه اهدافى طالبان را تشکيل دادند. در شوروى تا سه دهه اول قرن بيستم سنت کمونيستى در برخورد به مذهب پابرجا ماند و لنين و تروتسکى از پيشگامان بودند. انقلاب اکتبر و ظهور شوروى، به روشنگرى و فعاليت ماترياليستى، مارکسيستى و اته ايستى جان و رونق تازه اى داد. لنين بعد از حاکميت شوراها و ظهور شوروى در مقاله اى بنام "در باره اهميت ماترياليسم پيکارجو" از بلشويکها انتقاد مى کند و مى پرسد چرا به خرافات فلسفى کهنه و مدرن که مذهب و ايده آليسم را توجيه مى کنند، حمله نمى کنيد؟ به تروتسکى و برخى از بلشويکها که مجله اى بعنوان ارگان ماترياليستهاى پيکارجو منتشر مى کنند، رهنمودهاى روشنى مى دهد و از آنها مى خواهد آثار ماترياليستى و اته ايستى قرن ١٨ را ترجمه، اديت و با پيش گفتار وسيعا چاپ و پخش کنند، به خرافات کاسه ليسان و مداحان فلسفه مذهبى و ايده آليستى نقد بنويسند، علوم و دانش طبيعى را گسترش دهند و مداوما يک خوراک تبليغى ماترياليستى براى مردم فراهم کنند. با نمايندگان و دانشمندان علوم طبيعى معاصر و ساير ماترياليستهاى غير کمونيست وحدت و همکارى داشته باشند و به مردم نشان دهند که منافع طبقاتى بورژوازى چگونه از جانب سازمانها و موسسات دينى و تبليغاتشان حفظ مى شود.
از دهه سى قرن بيستم به بعد در بلوک شرق، روشنگرى ماترياليستى و ضد مذهبى با ظهور شوروى بعنوان يک اردوگاه بورژوايى جهانى عملا کند شده و ملاحظات تاکتيکى و منافع سياسى اين بلوک، روشنگرى ضد مذهبى را مشروط و محدود مى کند. براى تامين منافع سياسى و اقتصادى بلوک شرق، لبه انتقادى و مذهب ستيزى آزاد انديشانه اين جنبش از بين مى رود و آخوند ملى و ضد امپرياليست و مذهب خلقى و الهيات رهايى بخش که مى توانست حامى منافع و مدافع نفوذ اردوگاه شوروى در مقابل امپرياليسم آمريکا باشد، کشف مى شود. اسلام هم مترقى و خلقى تعريف مى شود. جريان استالينيست، توده اى و مدعى مارکسيسم در اين زمان به مذهب آوانس مى دهد چون آن را ابزار مناسبى عليه سلطه بلوک بورژوايى غرب و امپرياليسم آمريکا مى بيند. به اين ترتيب بخاطر منافع کاملا سياسى و زمينى، حقيقت، ماترياليسم و مارکسيسم پايمال شده و مذهب و اسلام تطهير مى شوند و اسلام خلقى و ضد امپرياليست سروکله اش پيدا مى شود. در بلوک غرب و آمريکا هم اسلام ضد کمونيست ابزار جنگ اين بلوک عليه کارگر و کمونيست و آزاديخواهى مى شود.
از اين پس از زمان استالين به بعد بخاطر نيازهاى بلوک شرق در رقابت با بلوک بورژوازى غرب و راه پيدا کردن به مناطق تحت نفوذ آن در جنبشهاى رهايى بخش ضد امپرياليستى، تزهاى مذهب مترقى و اسلام ضد امپرياليست رو آمدند. کمونيستهاى وابسته به اين بلوک از قبيل حزب توده و جريانات مشابه آن در کشورهاى ديگر دائما بدنبال پيدا کردن مذهب مترقى، آخوند ضد امپرياليست و غيره بودند. جرياناتى مانند راه کارگر و شاخه هاى مختف فدائى براى دفاع از اسلام و آخوند و کشيش مترقى با يکديگر مسابقه مى گذاشتند. از اينجا بود که بدليل منافع سياسى و زمينى بلوک بورژوايى شرق مذهب به خوب و بد تقسيم شد. حزب توده در روزهاى عاشورا و رمضان پرچم سياه عزادارى را بر سر دفاترش مى زد و عليه ابن ملجم مرادى و شمر و يزيد اطلاعيه صادر مى کرد و اسلام حماسى و ضدامپرياليست را تبليغ مى کرد. همه، فعاليتها و همکاريهاى سياسى و پليسى حزب توده و فدائيان اکثريت را در زمان خمينى و جمهورى اسلامى بياد مى آورند که با رهبر ضد امپرياليست خواندن خمينى و راى دادن به جمهورى اسلامى، مجلس خبرگان و رياست جمهورى سيدعلى خامنه اى شروع و به جاسوسى از سازمانهاى سياسى چپ، بازجويى و شکنجه کمونيستها و آزاديخواهان در زندانهاى رژيم ختم شد. از جانب اين چپ، "مولا على" سوسياليست و اسلام نوعى آرمان سوسياليستى و دين محرومان قلمداد مى شد.
اين روند در سراسر نيمه دوم قرن بيستم ادامه داشت و بويژه با عروج اسلام سياسى به اوج خود رسيد. در نيمکره جنوبى بطور اخص در آمريکاى لاتين جنبشى به نام الهيات رهايى بخش در اواخر دهه شصت ظهور کرد. جنبشى پوپوليستى در بين مسيحيان و فقيرترين بخشهاى جامعه آمريکاى لاتين که کشيش هاى سردمدار آن در پى قرائت نوين و نوآورى در مسيحيت بودند تا آن را به اصطلاح به نفع تغيير شرايط زندگى مردم و محو ستم و استثمار به کار گيرند. اين جنبش در آفريقا، فيليپين و کره و آمريکاى لاتين اشاعه يافت. کشيش کاتوليکى بنام گوستاو گوتيرز اين جنبش را در کتابى بنام "الهيات رهايى بخش" فرموله کرد. بسيارى اين جنبش را مشابه جنبش هاى دهقانى در اروپاى قرون وسطى مى دانستند که در پوشش دينى ظهور مى کردند. گوتيرز محور اين الهيات رهايى بخش را رهايى سياسى و اقتصادى و اجتماعى ديده و الهيات را وسيله اى در مبارزه عليه ستمگران مى ديد. گوتيرز و پيروانش براى تحليل اقتصادى فقر و چگونگى رهايى از آن، از ترمينولوژى مارکسيستى و مبارزه طبقاتى استفاده مى کردند.
راه کارگر از مدافعين سرسخت الهيات رهايى بخش شد. راه کارگر از جمله جرياناتى است که با بلند شدن اولين غرولند هر آخوندى حتى اگر دستهايش تا آرنج در خون آزاديخواهان و کارگران و کمونيستها باشد، عنان اختيار را از کف مى دهد. راه کارگر در مورد کليساى کاتوليک و الهيات رهايى بخش نوشت: "رويه ايدئولوژيک اين نهضت کاتوليک تفسير نوينى از آموزشهاى عيسى مسيح است. اينها دست به تفسير طبقاتى از آموزشهاى مسيح مى زنند و مردم زحمتکش را ادامه دهنده مشى عيسى مسيح مى دانند و مى گويند بشريتى که مسيح خود را براى رهايى آنها قربانى کرد، کسانى نبودند که زحمتکشان را به گلوله مى بندند و يا از دسترنجشان به عيش و نوش مى پردازند بلکه توده توليد کنندگانى هستند که از دسترنج خود بى بهره اند" راه کارگر گفت: "مناسبات کمونيستها با اين دسته از کشيشان که به حق مى بايد آنها را کشيشان سوسياليست خواند بايد همکارى نزديک در فعاليتهاى صنفى و سياسى در بين توده ها باشد. نه براساسى ايدئولوژيک بلکه براساس صف بندى طبقاتى عليه ديکتاتورى هاى نظامى و اسقفهاى متحد آنها در صفوف بالاى کليسا بجنگند." راه کارگر از سازمانيابى مذهبى زحمتکشان در آمريکاى لاتين استقبال کرد و از سلولهاى پايه اى که آنها بطور علنى و نيمه علنى در ميان روستائيان حاشيه نشين ايجاد کرده بودند، تمجيد کرد.١٣
راه کارگر و امثالهم از لنين در جزوه سوسياليسم و انقلاب نقل قول مى آورند. بحث لنين بر سر مذهبيون منفرد است در حاليکه راه کارگر مبلغ و مدافع سازمانيابى مذهبى تودها حول مسيحيت نوين است. لنين مى گويد کمونيستها مجازند با افراد مذهبى که حاضرند عليرغم مذهب و باورهاى مذهبى شان عليه استبداد تزارى که بر دستگاه روحانيت مسيحى حاکم بود و براى عدالت اجتماعى مبارزه کنند، همکارى نمايند. حتى همين بحث لنين مهر شرايط تاريخى ويژه خودش را دارد. اگر لنين در زمان تاخت و تاز اسلام سياسى زندگى مى کرد همان کار و همان حرفى را مى زد که ما داريم مى زنيم و به آن عمل مى کنيم. لنين مى خواست سوسياليسم را از شائبه غير سوسياليستى و خرافى جدا کند و راه کارگر کشيشهاى مرتجع را سوسياليست ميخواند و بر محتوى طبقاتى و کارکرد سياسى مذهب در عصر ما خاک مى پاشد.
حزب توده، فدائيان اکثريت و راه کارگر و جريانات مشابه وابسته به بلوک شرق در پى ايجاد جبهه واحد ضد ديکتاتورى و تقويت منافع بلوک شرق و شوروى در مقابل آمريکا بودند و از هيچ اقدام ضد کارگرى و ضد مارکسيستى در اين راه فروگزار نمى کردند.
هيچ الهياتى رهايى بخش نيست. الهيات يعنى نقطه مقابل رهايى بخش، چيزى شبيه بقول منصور حکمت فاشيسم آزاديخواه است. اين يک تناقض در خود است. علت اينکه الهيات رهايى بخش مى شود اين است که بلوک شرق در رقابتش با غرب دنبال موئتلف تاکتيکى بود. اين نه حقيقت جويى مارکسيستى بلکه تاکتيک و پلتيک زدن براى تامين منفعتهاى يک بلوک بورژوايى معين بود.
عروج اسلام سياسى در خاورميانه
ظهور اسلام سياسى يکى از نقطه عطف هاى خدمت سياسى مذهب به طبقه بورژوازى در اواخر قرن بيستم بود. عروج اسلام سياسى براى تامين سلطه سياسى بورژوازى محلى و جهانى در منطقه خاورميانه بود. در سطح منطقه جريانات اسلامى در اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيستم بدليل نفوذ نسبتا عميق تمايلات مدرنيستى در خاورميانه و وزنه قوى جريانات چپ و سوسيال دمکراسى پس از انقلاب اکتبر در سطح جهان، نتوانستند اسلام را در راس جنبشهاى ضد استعمارى در خاورميانه قرار دهند. شکست تلاش جمال الدين افغانى که مى خواست امپراطورى اسلام را با وحدت کشورهاى اسلامى در خاورميانه احيا کند، نمونه روشنى از حاشيه اى بودن و ضعف سنت اسلامى در اين دوره است.
پس از جنگ جهانى دوم و با تقسيم دوباره جهان، جنبشهاى استقلال طلبانه و ناسيوناليستى در خاورميانه و آفريقا رشد کردند. تا چند دهه بعد از جنگ جهانى دوم، جريانات اسلامى همچنان بى نفوذ و بى تحرک باقى ماندند. در اين دوره ناسيوناليسم عربى، ايدئولوژى غالب و حاکم بر جنبش هاى استقلال طلبانه بود. نقطه عطفى که در اين دوران باعث تضعيف جنبشهاى ناسيوناليستى شد: اول، شکست اعراب در مقابل اسرائيل و دوم، بى ربطى جريانات ناسيوناليست و دولتهاى ناسيوناليست تازه استقلال يافته به زندگى، رفاه و تامين اجتماعى مردم اين جوامع بود.
جريانات اسلامى در خاورميانه و آفريقا به دليل دو عامل ذکر شده در بالا، تقويت شده و عرض اندام کردند. سنت اسلامى نيرو گرفت و پرچم اسلام در اين دوره، جانشين پرچم ناسيوناليسم مغلوب و شکست خورده، گرديد. در اين دوره جريانات اسلامى بعنوان آلترناتيوى در مقابل بحرانهاى حاد اقتصادى - سياسى و اجتماعى، و تلاش براى جلوگيرى از راديکاليزه شدن اعتراضات مردم محروم اين جوامع و براى مقابله با کمونيسم و کارگر پاى به ميدان گذاشتند. ناصريسم - ناسيوناليسم عربى جمال عبدالناصر - در سال ١٩٦٧ با پرچم اسلامى انور سادات بر عليه اسرائيل جايگزين شد. در ليبى قذافى قدرت را در دست گرفت، "جبهه رستگارى اسلامى" در الجزاير تقويت شد و در سودان در جريان بحران اقتصادى و تلاطمات سياسى، سنت اسلامى بر سر کار آمد. به قدرت رسيدن جريان اسلامى در ايران، اسلام سياسى را از نظر ايدئولوژيکى، سياسى و مادى تقويت کرد. علاوه بر عوامل منطقه اى، عروج اسلام سياسى در خاورميانه و شمال آفريقا، از تضادهاى مادى و ايدئولوژيکى دو اردوگاه غرب و شرق سرچشمه گرفت و بر زمينه فقر و محروميت مردم و توهمات سياسى آنان و نيز عدم وجود آلترناتيوهاى پيشرو ميداندار شد.علاوه براين، دولتهايى که رسما اسلامى نبودند، در مقابله با وضعيت بحران سياسى، اجتماعى و اقتصادى براى خواباندن موج اعتراض مردم و مقابله با چپگرايان و کارگران، نفوذ مذهب را در آموزش و پرورش افزايش و تحکيم کردند، تعداد مساجد را بيشتر کردند، و شريعت را بخصوص در حقوق مدنى و قانون خانواده منبع اصلى قانونگزارى قرار دادند.
در اين دوره بويژه در خاورميانه و شمال آفريقا، ناسيوناليسم اين جوامع که بندنافش محکم به اسلام گره خورده بود، بخوبى از کارکرد سياسى اسلام استفاده کرد. حجاب زنان سمبل مقاومت شرق در قبال تهاجم امپرياليسم و غرب تلقى شد. روشنفکران ناسيوناليست شروع به دفاع از نهادهايى مانند تعدد زوجات کردند با اين استدلال که تعدد زوجات در کشورهاى عربى بهتر است از اينست که مردان معشوقه هاى مخفى در غرب دارند. يا حجاب اسلامى از لايه لوازم آرايشى که روى صورت زنان در غرب هست، بدتر نيست.
در ايران ناسيوناليسم ضد غرب و شرقزده از جمله نوع آل احمدى آن همين نقش را داشت. آل احمد مذهبى نبود اما بخوبى بر کارآ بودن و خاصيت سياسى اسلام در سرکوب ترقيخواهى و مدرنيسم و تحکيم عقب ماندگى واقف بود. کتاب "غربزدگى" آل احمد سند روشن و گويايى در اين مورد است. او به آخوندها بدو بيراه مى گفت که چرا مثل واتيکان قدرت سياسى را در دست نگرفته اند و چرا از بعد از مشروطيت ديگر دخالتى در سياست نمى کنند و چرا به نجاسات و مطهرات چسبيده اند. خودش مسلمان نبود، نماز نميخواند، وضو نمى گرفت و توالت فرنگى در خانه اش داشت اما به مردم توصيه اسلامى مى کرد و رواج فرهنگ خودى و مقاومت در مقابل غرب را با استفاده از آفتابه مسى و چراغ نفتى و خيش و گاوآهن در مقابل توليدات ماشينى و صنعتى مدرن که از غرب مى آمدند را تبليغ مى کرد. به دليل خاصيت سياسى اش به سفر حج مى رفت. اين يک روند جهانى بود. اين دوره يک سير قهقرايى و بازگشت به معيارهاى فئودالى، عرفان و عقب ماندگى و غرب ستيزى بود. نمايندگان اين گرايش امثال شريعتى، آل احمد، احمد فارس ال شيدياک، ال تحتاوى، شيخ محمد عبدو، محمود محمد طه در سودان، طاهر الحداد در تونس در سطح محلى بوده، و امه سزر، ارنست يونگر و فرانتس فانون در سطح جهانى هستند. اينها اگر اسلامى هم نبودند کارشان توليد هيسترى ضد مدرنيستى بود.اين تيپ از روشنفکران و جريانات ناسيوناليست مسلمان و غير مسلمان در خود جوامع خاورميانه، هر نوع دفاع از حقوق زن، حقوق بشر و جهانشمولى اينها و هرنوع افشاگرى از مذهب و اسلام را اورينتاليستى، استعمارگرانه و در جهت حفظ منافع غرب استعمارگر مى دانستند. اينها به اسلام جان تازه اى داده و آن را به ميدان آوردند. اين گرايش، زير پوشش مبارزه عليه امپرياليسم غارتگر غرب و امپرياليسم فرهنگى، از اسلام و سنت نهايت استفاده را در عقب زدن مدرنيسم و سکولاريسم و حقوق انسان و حقوق زنان بعمل آورد.
روشنفکران چپ و ليبرال در غرب هم زير لواى اجتناب از اورينتاليسم، اروپامحورى، استعمار و راسيسم، ارزشهاى شرقى و اسلامى و عقب ماندگى را پروبال داده و مى گفتند و مى گويند "ما در غرب نبايد به جاى کسانى که در شرق هستند، حرف بزنيم." که البته منظورشان دفاع نکردن از يونيورساليسم، مدرنيسم و ارزشهاى انسانى و در مقابل پرو بال دادن به اسلام و ناسيوناليسم و سنت گرايى است.
در سالهاى دهه ٦٠ يک ژورنال کاتوليک بنام spirit در اروپا (در فرانسه) منتشر مى شد و مسائل جوامع موسوم به جهان سوم را طرح مى کرد بويژه مسائل مربوط به مبارزه استقلال طلبانه و ضد امپرياليستى و مسائل کوبا، الجزاير و ناسيوناليسم، توسعه نيافتگى را منعکس مى کرد. يکى از نويسندگان و نظريه پردازان اصلى اين ژورنال ميشل فوکو از معروف ترين تئوريسين هاى پست مدرنيسم در عرصه سياست و مسائل اجتماعى است. لويى ماسيون شرق شناس و از کسانى که روى شريعتى نفوذ سياسى زيادى داشت و شريعتى خود را مديون او مى دانست نيز جز نويسندگان اين ژورنال بود. فرانتس فانون و لوکاچ هم براى اين ژورنال مى نوشتند. اين نشريه به ديالوگ مارکسيستى - کاتوليکى معتقد بود و خود را کاتوليسيسم چپ و انقلابى مى دانست.
در واقع از پس از جنگ جهانى دوم بسيارى از روشنفکران مذهبى و غير مذهبى مساله بازگشت به ريشه هاى خودى، تاريخ خودى، مذهب و فرهنگ و زبان و هويت خودى در آفريقا، آمريکاى لاتين، و آسيا و خاورميانه روى آوردند. اينها اکثرا مذهبى نبودند مانند فانون در الجزاير، ژوليوس نايرره در تانزانيا، جومو کنياتا در کنيا و لئوپولد سنگهور در سنگال. اينها مذهب فرهنگ خودى را ابزار مبارزه با غرب مى ديدند و خود در عروج تئوريهاى پست مدرنيستى و نسبى گرايى فرهنگى نقش مهمى داشتند.
آيا عروج اسلام سياسى نشانه بازگشت مردم به هويت اسلامى شان است؟
با عروج اسلام سياسى، مفسرين بورژوا، رسانه هاى غربى، متخصصين مسائل خاورميانه و شرق شناسان براى لاپوشانى کردن نقش اسلام سياسى در تامين منافع بورژوازى در منطقه و در سطح جهان، به تلاش و تقلا افتادند. اينها اعلام کردند که اسلام به زندگى مردم بازگشت و به قدرت رسيد چون مردم در مقابل مدرنيته و ارزشهاى غربى خواهان بازگشت به ريشه ها و فرهنگ "خودى" شان شده و مى خواستند خلا هويتى شان را پر کنند. تلاش اين محافل و مفسرين براى اين است که بگويند اسلام در سرنوشت مردم اين جوامع ريشه هميشگى دارد و سکولاريسم و مدرنيسم در بين آنها فاقد نفوذ و زمينه است.
اين يک ادعاى پوچ است. تحرک اسلام در خاورميانه نشانه بازگشت مذهب به قلوب و زندگى مردم نيست. تحرک جريانات اسلامى ماهيتى کاملا سياسى دارد. جريانات اسلامى بر زمينه معضلات و مسايل اقتصادى و اجتماعى فعال شدند و راه مبارزه با اين جريانات هم در درجه اول سياسى است. اين جريانات را فقط مى توان با يک جنبش قدرتمند که در قدم اول اسلام را از قدرت سياسى ساقط کرده و محروميت، نابرابرى و تبعيض و بيحقوقى را ريشه کن کند، به عقب راند.
"پيدايش رژيمهاى اسلامى حاصل پيشروى معنوى و پيروزى سياسى جنبش اسلامى نبود. در ايران مشخصا از جنبش اسلامى در آستانه انقلاب فقط پوسته اى باقى مانده بود. ٧٠ سال پيش از آن در انقلاب مشروطه جامعه دست رد به سينه حرکت مذهبى زده بود و دخالت مستقيم و علنى مذهب را قبول نکرده بود. اين اوضاع و احوال بين المللى بطور اخص و شرايط ويژه انقلاب ٥٧ بود که مذهب را از گور بيرون کشيد و به جان مردم انداخت. اسلاميون در همه جا بر متن جنگ سرد به قدرت رسيدند. در ايران رژيم اسلامى بر دو رکن بنا شد: اول عنصر شرقزدگى و غرب ستيزى که خمير مايه مشترک "چپ" خلقى، جامعه روشنفکرى و جنبش اسلامى بود (پايه داخلى عروج اين جريان) و دوم توان تبليغاتى و ديپلماتيک دول غربى و رسانه هايشان براى چهره ساختن از جريان اسلامى و رهبرانش بود. حکومت اسلام با همه مشخصات فرهنگى، زيستى و وجودى جامعه ايران در سال ٥٧ خوانايى نداشت. ايران در مغز استخوان خود يک جامعه غربى است. آخوند منفورترين و بى شخصيت ترين تيپ اجتماعى بود. در دهه هاى قبل از انقلاب مذهب در بين مردم و شهرنشينان نشانه عقب ماندگى و تحجر بود. در افغانستان اين بورژوازى آمريکا بود که رسما طالبان را براى دخالت نزديک در منطقه و نفوذ شورورى بوجود آورد."١٤
اسلامى بودن ايران و خاورميانه
جريانات سياسى و مستشرقين و رسانه ها در غرب مى گويند (بعلاوه روشنفکران ملى - اسلامى در خود خاورميانه) که مردم کشورهاى خاورميانه مسلمانند و موقعيت فعلى زنان، حجاب و قوانين اسلامى و ... جز فرهنگ اسلامى اين مردم است. مى گويند اين جوامع اسلامى هستند.
"تصويرى که اينها از جامعه اسلامى دارند مردمى است که قوانين اسلامى را مو بمو اجرا مى کنند، مقلد آيات عظام هستند. مشروب نمى خورند، خرافاتى هستند، حجاب را دوست دارند سرشان بکنند با غرب و فرهنگ آن نه فقط بيگانه اند بلکه دشمنى دارند و غيره. به اين عنوان نه ايران، نه مصر، اردن و بسيارى از کشورهاى خاورميانه اسلامى نيستند. اين تصوير يک کليشه و استريوتايپ است که غرب از طريق رسانه هايش به خورد مردم مى دهد چون اين جوامع از دسترس مردم دور هستند. دين اسلام همانطور که مسيحيت، روى افکار و منش مردم نفوذ دارد. بالاخره چند هزار سال حاکميت مذهب و تلاشى که نظامهاى طبقاتى براى حفظ آن کرده اند روى رفتار، علائق و عواطف و تعصبات مردم سنگينى مى کند. مثلا در فرهنگ و ادب و موسيقى ايرانى رنگ اسلامى قوى دارند که شيفتگى، زجر کشيدن، قربانى دادن و شهادت و غيره را دائما در بين مردم بازتوليد مى کند. اين در مورد مسيحيت هم در انگلستان، ايرلند، و ايتاليا هم صادق است. به اين عنوان نه ايران و نه اين کشورها اسلامى و يا مسيحى نيستند. اما منظور غرب و تصويرى که از جامعه اسلامى مى دهد اين است که اصول و احکام اسلامى در آن نهادى، درونى و ذاتى شده است. کسانى که ايران و خاورميانه را اسلامى مى خوانند، مى خواهند به وجود و حاکميت يک رژيم اسلامى در اين جامعه مشروعيت بدهند. کارآکتر اسلامى قوانين و مناسبات حاکم بر ايران و ساير جوامع خاورميانه را نه محصول فشار و سرکوب سياسى، زندان و کشتار و گشتهاى ثارالله و حزب الله بلکه ناشى از اعتقاد قلبى مردم قلمداد مى کنند تا وضع موجود را توجيه کنند و سرکوب اعتراضات مردم راحت تر صورت بگيرد. بسته بندى قومى و مذهبى و فرهنگى و ملى مردم هميشه با اين قصد صورت مى گيرد که در همان قدم اول حقوق يونيورسال و جهانشمول آنها بعنوان انسان انکار شود. اين جوامع اسلامى نيستند اين رژيمهاى استبدادى حاکم هستند که اسلامى اند.
ايران چگونه جامعه اسلامى است که بعد از بيست سال سرکوب و کشتار در مورد حجاب، هنوز تا کمى اسيد و تيزبر کنار مى رود، حجابها کنار مى روند؟ يا موسيقى و روش زندگى مردم، جذب و اخت شدن به معيارها و فرهنگ مدرن. ايران نه طبق تعاريف شرق شناسان غرب، نه طبق تعريف رسانه هاى غربى و نه بطريق اولى مطابق معيارهاى حکومت اسلامى، اسلامى نيست."١٥
از آنهايى که مى گويند عروج جريانات اسلامى نشانه بازگشت به هويت و فرهنگ خودى در بين مردم است، بايد پرسيد پس اين همه مقاومت مردم در مقابل اسلاميون، تحميل حجاب به ضرب قمه و اسيد، و وجود يک جنبش قوى ضد مذهب در بين مردم و زنان را چگونه توضيح مى دهيد؟ اگر اين اسلام و احکام آن در قلب مردم جا دارد، پس اين همه گشتهاى ثارالله و جندالله براى جمع کردن ماهواره، موزيک غربى و ويدئو و ظاهر و قيافه غربى براى چيست؟ چرا هر وقت قمه و اسيد و تيزبر کنار مى رود، حجاب زنان هم عقب مى رود؟ اين همه کمپين و مبارزه براى کنار زدن شريعت اسلام از قوانين خانواده در سودان، مصر، اردن و فلسطين و مراکش از کجا ناشى مى شوند؟
نوآورى دينى و پروتستانيسم اسلامى
يکى از بحثهايى که در دوران عروج اسلام سياسى دوباره طرح شد و بخصوص در چند سال گذشته در محافل روشنفکرى غربى و در ايران و ساير کشورهاى خاورميانه مطرح است، مساله "نوآورى دينى" است. نوآورى در دين چقدر امکان پذير است؟ چه عواملى آن را تعيين مى کنند؟ و زمينه هاى اقتصادى و اجتماعى آن چيست؟
بگذاريد مساله را از زاويه تاريخى بررسى کنيم.
تا قبل از رنسانس و عصر روشنگرى بخصوص از قرون ١٣ تا ١٧ جنبشهاى اعتراضى دهقانان مهر و رنگ و بوى دينى بخود مى گرفت. انگلس در "لودويک فوئرباخ و پايان فلسفه کلاسيک آلمان" مى گويد:
"انگ دينى در انقلابات واقعا مهم جهانى به نخستين مراحل مبارزه بورژوازى براى آزادى يعنى از قرن ١٣ تا ١٧ محدود مى شود. و بايد علت آن را نه آنگونه که مثلا فوئرباخ تصور مى کند در دلهاى انسانها و نيازهاى مذهبى شان، بلکه بايد در سرتاسر تاريخ گذشته قرون وسطى پيدا کرد که هيچ شکل عقيدتى بجز دين و الهيات نمى شناخت. اما هنگامى که بورژوازى قرن ١٨ آنقدر نيرو گرفت تا ايدئولوژى خاص خود را داشته باشد، متناسب با ديدگاه طبقاتيش انقلاب بزرگ و قاطع خود، انقلاب فرانسه را برپا کرد که منحصرا متکى به انديشه هاى حقوقى و سياسى بود و با دين تا آنجا درگير مى شد که جلوى راهش قرار مى گرفت. اما هرگز اتفاق نيفتاد که دين تازه اى را جايگزين دين قديم کند. همه مى دانند که چگونه روبسپير در کوشش خود در اين زمينه شکست خورد."١٦
در دوران معاصر در خاورميانه هم جريانى هست که نوآورى دينى را طرح و تبليغ مى کند. عبدالکريم سروش، ناشرين مجله زنان و جريان موسوم به روشنفکران نوآور دينى در ايران و يا در کشورهاى عربى کسانى مثل محمود محمد طه، شيخ محمد عبدو، طاهر الحداد و ... هستند که اينها بخصوص از جانب محافل آکادميک غرب لقب پروتستانيسم اسلامى گرفته اند. مى گويند اين جريان نوآورى دينى مى خواهد در دين و احکام قرآن تغييراتى ايجاد کند، اجتهاد را نه فقط حق علماى بزرگ بلکه حق هر مسلمانى مى داند، مى خواهد با بازى زبانى در آيات قرآن به ويژه به نفع زنان تغييراتى بدهد. و گويا ميدان دادن به اينها باعث متحول شدن وضع مردم در ايران خواهد شد.
مساله اين است که پروتستانيسم در مسيحيت و در دوران عروج سرمايه دارى با اقتصاد و سياست جامعه مربوط بود و نقش داشت. نيروهاى اجتماعى پشت آن بودند. بخشى از تلاش بورژوازى و جنبشهاى آن عليه فئوداليسم طى قرون ١٣ تا ١٧ بود که رنگ و بيان مذهبى داشت. و براى منافع اقتصادى و سياسى معينى در مسيحيت انشعاب کرد و رفرمهايى در کليسا طبق منفعت طبقه بورژوازى ايجاد کرد. در خاورميانه و ايران در آغاز قرن بيست و يکم اسلام چنين نقشى را نه در روبناى فرهنگى و نه در رابطه با اقتصاد سياسى اين جوامع دارد. رفرم در اسلام در اوايل قرن نوزده در مصر در زمان محمد على بوقوع پيوست و آخرين مقطعى بود که اسلام را براى انطباق با با نيازهاى جامعه جديد رفرم مى کردند. يا بهائيت در اواسط قرن ١٩ براى منطبق کردن اسلام با نيازهاى رشد اجتماعى و اقتصادى و رفرم در اسلام ظهور کرد و در واقع آخرين جنبشى بود که در ايران در قالب مذهب عرض اندام کرد. از اواسط قرن نوزدهم به اين سو چه در ايران و چه در ساير کشورهاى خاورميانه، ديگر جنبشها و روند هاى سياسى و اجتماعى غير مذهبى هستند. مدرنيته، ليبراليسم غربى، سوسيال دمکراسى، رفرميسم و کمونيسم. تطبيق يافتن يا نيافتن اسلام با سير تکوين اقتصادى اين جوامع، زيربنايى و پايه اى نيست. ايران و جوامع خاورميانه به لوتر و کالون اسلامى احتياج ندارند چون حاکميت اسلام برآنها نه يک سلطه نهادى و درونى بلکه تسلطى کاملا سياسى و پليسى است. اين تسلط بطرق سياسى هم برانداخته مى شود.
اينکه جريانات و افرادى مثل شريعتى را هم پروتستانيست قلمداد مى کنند شارلاتانيسم است. شريعتى، محمد عبدو، محمود محمد طه و ... تا مغز استخوان ضد مدرن و ضد رفرم و تحول بودند و طرفدار دخالت کامل مذهب در دولت و اسلام سياسى. مشابه اينها کسانى هستند مانند سيد قطب و محمد قطب مصرى که با طرح اسلام بعنوان راه سوم بين سرمايه دارى و کمونيسم، تفسيرى شديدا ضد کمونيستى ارائه مى دادند.
فاندامنتاليسم اسلامى و تعابير مختلف از اسلام
در توجيه اسلام و براى حفظ آن از ضرب تعرض مردم و جريانات پيشرو وسکولار، آکادميسين هايى مانند ليلا احمد مى گويند:
"حساب جريانات و دولتهاى فاندامنتاليست اسلامى را بايد از دين اسلام جدا کرد. آنچه در اين جوامع مى گذرد ربطى به اسلام واقعى ندارد. اسلام در قدرت با اسلامى که مردم در قلوبشان دارند، بشدت متفاوت است. اسلام در قدرت خونريز و متخاصم است و اسلامى که در قلوب مردم است با عطوفت و رحمت است. اسلام اوليه يعنى اسلام محمد با اسلام نهادى شده و مسلط بعد از او با هم فرق دارند. اسلام خلفاى عباسى، اسلام محمد را غير دمکراتيک و ضد زن کرده است چون در جامعه تحت خلافت عباسى، اسلام با مذاهب يهود و مسيح و زرتشت مخلوط شده و حاصل آن اسلام خلفاى عباسى شد. فرهنگ ضد زن و مردسالار اين مذاهب بر اسلام محمد هم تاثير گذاشت."١٧
برخى ديگر مى گويند اسلام محمد در مکه با اسلام او زمانى که به مدينه هجرت کرد متفاوت است. اسلام مکه اسلام صدر و محمدى تر است. و پيشنهاد مى کنند بجاى رفرم در قوانين شريعت که معتقدند بيفايده است، بايد قوانين اسلامى جديدى بر مبناى وحى هاى خدا به محمد در مکه وضع بشود که به روح اسلام نزديکتر است. بخصوص که ادعا مى کنند در آن اسلام تعدد زوجات و قوانين ضد زن وجود نداشته است.
مى گويند: "اسلام نهادى شده و دستگاهى، با اسلام توده اى و از پائين که مى تواند جامعه را دمکراتيزه کند متفاوت است. دختران و زنان در جوامع عربى به اسلام و گروههاى اسلامى پيوستند چون مى خواهند در مقابل فشارهاى جامعه شهرى و تحصيل و اشتغال و زندگى در محيط هاى مختلط با مردان، مصون بمانند و آرامش داشته باشند. اين اسلام حقوق زنان را حمايت مى کند. اين حجاب نه نشانه بيحقوقى زنان بلکه براى اعتماد به نفس دادن و آرامش در محيط هاى پيچيده شهرى و فراهم کردن امکان زندگى اجتماعى براى زنان است. از اين رو اسلام سکسيست نيست و تفسير مدافع حقوق زن از اسلام همين امروز امکان پذير است. نبايد به دام تعبيرات استعمارى غرب از عقب ماندگى جوامع اسلامى خاورميانه و فرهنگ باصطلاح عقب مانده آنها بيفتيم و فکر کنيم ستمکشى زنان ناشى از اسلام است. اسلام از ساير مذاهب زن ستيز تر نيست و اسلام اوليه بحال زنان مفيد هم بوده است."١٨
اسلام محمد هر چه که بوده چه در مکه و چه در مدينه، يا اسلام خلفاى عباسى در هزار و چهار صد سال قبل به ما چه ربطى دارد، الان ما با اسلام قرآن و سنت (حديث زندگى محمد) روبروئيم. در اين اسلام زن برده است. کودک حيوان است، انسان مسلمان بر غير مسلمان برتر است، عقيده آزاد گناه است و مجازات مفسد فى الارض روشن است، پاسخ رابطه جنسى که آخوند بر آن صحه نگذاشته است، سنگسار است و... . بهمين ترتيب اسلام در قدرت با اسلامى که مدعيند در قرآن و قلوب مردم هست فرقى ندارد. همه اينها نص صريح قرآن و وحى هاى محمد است. اما چرا بايد در آن رفرم کرد يا مطابق وحى هاى نازل بر محمد در مکه در صدر اسلام آن را باز تعريف و بازنويسى کرد؟ جوابشان اين است که مردم به آن اعتقاد دارند و لازمش دارند. مردم جوامع تحت نفوذ اسلام هيچ وقت انتخابى نداشته اند بين اسلام و آزادى. اگر در مقابل اکثريت زنان حجاب و احکام اسلامى را بگذاريد با اصول و نرمهاى يک جامعه آزاد، غير مذهبى و پاى بند به حقوق زنان، چرا مى روند و اسلام را انتخاب مى کنند؟ اسلام هميشه به ضرب دگنگ بر سر مردم حاکم مانده هميشه نقش خودش را در تحکيم ارتجاع چه در سياست و روبنا و حکومت، و چه در فرهنگ و ايدئولوژى بازى کرده است. مردم اين جوامع کى حق انتخاب داشته اند تا بين آزادى و ارتجاع و اسلام، آزادى را انتخاب کنند؟ اسلام چقدر بايد رفرم شود تا زن را مثل مرد حساب کند؟ مگر حقوق مرد در اسلام چقدر انسانى است؟ مگر مکاتب انسانى در قرن ٢١ کم است که ما بايد اسلام را تغيير بدهيم؟ اگر کسى واقعا به حقوق و آزادى انسان و برابرى زن و مرد عقيده دارد چرا بايد به اسلام بچسبد؟ مگر در دنيا جنبش و سنت انسانى و طرفدار حقوق زن کم است؟ راه حل اينها فمينيسم اسلامى، سکولاريسم اسلامى و مدرنيته اسلامى است. چرا به جاى مدرنيسم، فمينيسم و سکولاريسم ما بايد برويم و اينها را با اسلام قاطى کنيم؟ تا زهر اسلام را از آن بگيريم؟!
همه اينها مى خواهند اسلام را از زير تيغ خشم مردم بيرون بياورند و مبارزه به حق آنها را منحرف کنند. ابعاد جنايات اسلام آنقدر زياد است که اينها نمى خواهند مسئوليت کل اين فجايع را بعهده بگيرند.
تئوريهاى پست مدرنيستى و توجيه اسلام
مدرنيته همانطور که قبلا گفتم روندى است شامل تحولات سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى و يک پريود تاريخى است که از بعد از قرون وسطى و فئوداليسم شروع مى شود. از نظر فلسفى از کانت، هابس و دکارت شروع و به رنسانس علمى و فرهنگى منجر شد. خرد و عقل را منشا پيشرفت مى ديد. روند مدرنيته مبتنى بر ديناميسم مدرنيزاسيون بود که شامل برسميت شناختن حقوق فرد در جامعه، سکولاريسم، صنعتى کردن، توليد کالايى، شکل گيرى شهرها، راسيوناليسم، بوروکراتيسم و غيره بود که همگى مبانى جامعه مدرن صنعتى را تشکيل مى دهند.
تئوريسين هاى پست مدرنيسم مى گويند تکنولوژيهايى مانند کامپيوتر و رسانه ها، اشکال جديد دانش و آگاهى و تغييراتى که در سيستم اقتصادى و اجتماعى بوجود آورده اند، همگى يک مناسبات و جامعه پست مدرنيستى را بوجود آورده اند. برخى از پست مدرنيستها (نئو مارکسيستها) پست مدرنيسم را مرحله بالاترى از رشد سرمايه دارى مى دانند. مى گويند سرمايه در همه جاى جهان نفوذ و گسترش يافته و باعث تغييرات و شقه شقه شدن فرهنگ و تغيير در زمان، فضا و فرهنگ شده است. اينها به فلسفه روشنگرى و تئورى اجتماعى کامت و مارکس بخاطر يونيورساليست بودن، و دانش و آگاهى و حقيقت را مبنا قرار دادن، انتقاد مى کنند.
پست مدرنيسم يک چشم انداز جهان شمول و عام در مورد جامعه و جهان و تاريخ را قبول ندارد و به تئوريها و چشم اندازهاى سياسى متفاوت و شقه شقه معتقد است. حقيقت، قطعيت، سيستم، جهانشمولى و تعقل را مورد ترديد و انتقاد قرار مى دهند. در تئورى پست مدرن هيچ چيز ادامه ندارد، جهت ندارد، اتصال ندارد. تفاوت مبناى همه چيز است. جابجايى، ناپديد شدن، بازتعريف، بازسازى، و شقه شقگى مبناست. معتقدند حقيقت، مطلق و يکپارچه و جهت دار نيست. مى گويند تاريخ به پايان خود رسيده، مدرنيسم در تحقق آرمانهايش شکست خورد، يونيورساليسم و جهان شمولى پوچ از آب درآمدند و تحول اجتماعى جهت ندارد. اين تئوريها پر از بدبينى و ياس و نااميدى است. به مبارزه سياسى و توده اى حمله مى کنند. کارکرد سياسى و سياست را در ابعاد جهانى به رسميت نمى شناسند.
پست مدرنيستهايى مانند افسانه نجم آبادى مى گويند مرزها بهم ريخته اند. دوگانگى هاى متضاد و متباين dichotomy فرو ريخته اند. مرز بين مذهب و حقوق زنان، ستمگرى و ستمديدگى، مردم و دولت، اسلام و آزادى زن از بين رفته است. مى گويند اين مرزها مصنوعى، غيرواقعى و غير طبيعى هستند و بايد آنها را برداشت.١٩
اينها به سياست و فرهنگ سرکوبگر طبقات حاکم، مذهب و سرکوبگرى مذهبى زنان در خاورميانه تحت پوشش اينکه مرزها بهم ريخته اند و دوگانگى هاى متضاد و متباين ديگر وجود ندارند، فعالانه خدمت مى کنند. اگر در مبارزه براى رهايى زنان، منافع طبقات، دولت، فرهنگ و نظام مردسالار و سرکوب مطرح نيست، پس مساله را مى شود با گفتگو، چرخش زبانى و زبان بازى حل کرد. همانطور که اينها معتقدند آيات زن ستيز قرآن را مى شود با زبان بازى رفرم کرد. "زبان" و "گفتمان" و "چرخش زبانى" و "بهم ريختن مرزها" اين امکان را به اينها مى دهد که مرز بين استبداد و ارتجاع با آزادى، زن ستيزى و احقاق حقوق زن و ضديت اسلام با حقوق زن را مخدوش کنند و بجاى آن "ديالوگ" را بگذارند. کدام ديالوگ؟ آيا دولتهاى سرکوبگر اسلامى چهارچوب يک ديالوگ آزاد را براى زنان سکولار، اته ايست و سوسياليست قائل اند؟ چگونه مى توان با ديالوگ و زبان بازى ستمگرى ريشه دار مذهبى نسبت به زنان را رفع کرد؟ چطور مى شود بيحقوقى زنان در اسلام را با بازى زبانى در آيات قرآنى و يا دادن حق اجتهاد به زنان از بين برد؟ اساسا ستمکشى زنان را چطور با چرخش زبانى حل مى کنيم؟٢٠
جوامع تحت حاکميت اسلام، عرصه تاخت و تاز اختناق مذهبى است. در حاليکه اسلام به حقوق انسانى همه تجاوز مى کند، تئوريهاى مانند "چند زبانى"، "فضاى باز و بسته"، "دترمينيسم زبانى و گفتمانى" و "فروپاشى مرزها"، راه اين سرکوب را هموار مى کند و فقط خدمت به ارتجاع مذهبى حاکم است.
آزاديخواهى، عدالت طلبى، سکولاريسم و برابرى زن و مرد بخشى از فرهنگ مردم ايران است. دولت مذهبى را با هيچ معيار فرهنگى، زبانى بازى، گفتمان، قبض و بسط، حذف و شمول، دوگانگى هاى متباين و فروريختن مرزها نمى توان به مردم حقنه کرد.
پست مدرنيسم در شرايط عروج راست در جهان، عروج اسلام سياسى و بهم خوردن توازن قواى دو بلوک بورژوازى شرق و غرب پا گرفت و با سقوط بلوک شرق و زير حمله قرار گرفتن کمونيسم و سوسياليسم به اوج خود رسيد. دورانى که تئوريهاى پست مدرنيسم در زمينه سياست و مسائل اجتماعى پاگرفت در دهه هشتاد بود که دهه انحطاط، بدبينى، حمله همه جانبه سرمايه دارى به حقوق ابتدايى مردم، کنسرواتيسم، سطحى گرى و استيصال بود.
نسبى گرايى فرهنگى و تئورى هويت identity politics از نتايج تئوريهاى پست مدرنيسم هستند. مدافعين اين نظريه ها مى گويند مدرنيته، حقوق جهانشمول انسان و حقوق يونيورسال زنان محصول تکامل و پيشرفت جوامع غربى هستند و قرار نيست قابل انطباق با نيازهاى جوامعى که در آنها سنت، اسلام و فرهنگ خودى حاکم است، باشند. هر فرهنگى در هر جامعه اى مسير رشدى متفاوت دارد و به جوامع خاورميانه و اسلام و فرهنگ خودى و سنت اشاره مى کنند. در پاسخ به اين استناد به خاورميانه، به مصر که يکى از کشورهاى پيشرفته خاورميانه است، اشاره مى کنم. مصر جامعه اى است که از نظر اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى بازتر است و سابقه تماس آن با جهان غرب و مدرنيسم طولانى است. در اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيستم مصر صحنه تقابل فرهنگ و ارزشهاى شرقى و اسلامى با مدرنيته و غرب شد. لغو حجاب و ساير حقوق زنان در محور اين تقابل قرار گرفت و جنجالى بين موافقين و مخالفين آن ايجاد شد. حتى موافقين آنهم پيروزيهاى نسبتا خوبى کسب کردند. سکولاريسم، لغو حجاب و تامين حقوق زنان نسبت به کشورهاى ديگر عربى زمينه خوبى داشت. اما طعمه اهداف ناسيوناليسم عرب و اسلامى ها شد. دلايل آن سياسى بود و نه عدم خوانايى مدرنيته با فرهنگ و سنت خودى مردم مصر.
در توجيه اسلام و لزوم و مطلوبيت آن براى مردم کشورهاى موسوم به جهان سوم، برخى مانند جان اسپوزيتو اظهار مى کنند:
"در دورانى که ايدئولوژى کاپيتاليستى حاکم همه جنبه هاى مقدس و معصوم زندگى را براى تامين منافع مخرب خود لگدمال کرده، به فضاى ضد سرمايه دارى نياز مبرمى احساس مى شود. اسلام مى تواند صداى واقعى جنوب (جهان سوم) در مبارزه اش عليه اهداف سلطه طلبانه غرب باشد. از اين رو بايد ايدئولوژيهاى سکولار غربى را بايد زير سوال برد و آنها را با سنتهاى اعتراض اجتماعى مانند اسلام (که تحمل و تولرانس قومى و مذهبى آن زياد است و يک ايدئولوژى چند بعدى است) جايگزين کرد. مى گويند تشکيل دولتهاى ملى و نهادى شده آنها در جوامع عربى، نتيجه و حاصل شناخت شناسى سکولاريستى بود و در خود بمعنى تهاجم عليه اسلام و ساير فرهنگهايى است که به ارزشهاى فرهنگى خودى و قبيله اى پاى بندند. اين دولتهاى ملى در جهان عرب تاثيرات فاجعه بارى بر جهان سوم که داراى جوامع قبيله اى متفاوت و فرهنگهاى قبيله اى متنوع بودند. مى گويند سکولاريسم آنطور که در غرب تبليغ مى شود نه جدايى مذهب از دولت، بلکه وسيله اى براى گسترش منافع غرب و توسعه طلبى امپرياليستى است. دست رد گذاشتن به مدلهاى سکولار غربى در دوره هاى آخر و پيشرفته سرمايه دارى نشان دهنده تلاش مردم مسلمان براى بقا است و نه يک عکس العمل فناتيک به پيشرفت و تحول."٢١ راه حل کنار زدن اين تئوريها اساسا يک راه حل سياسى است. يعنى مبارزه براى کنار زدن و سرنگون کردن رژيم هاى اسلامى در کشورهاى خاورميانه و شمال آفريقا. بايد ابتدا اين رژيمها را از قدرت سياسى ساقط کرد. مبارزه روشنگرانه ضد مذهبى همراه با جنبش هاى ضد اسلامى که به محض ساقط شدن اين رژيمهاى ديکتاتورى مذهبى شکوفا مى شوند، نقش عمده اى در جاور کردن اين تزها و رساله ها از دانشگاهها و محافل آکادميک دارد. کافى است زنان حجاب هايشان را پرت کنند و در چند عمل سمبوليک چادر و مقنعه را آتش بزنند تا زير پاى بساط بحثهاى پست مدرنيستى و نسبى گرايى فرهنگى، فمينيسم اسلامى و تطبيق قرآن با حقوق زنان سست شود. کافى است که يک مبارزه تند ضد اسلامى در اين کشورها منجمله ايران راه بيفتد تا بساط سکولاريسم اسلامى و نوآورى دينى از مراکز آکادميک جمع بشود. کافى است موج حقيقت جويى و حقيقت طلبى بالا بگيرد و تئوريهاى پلتيک زدن و تاکتيک زدن که عمرى است در جوامع خاورميانه چه از جانب روشنفکران خودى و چه چپها و ليبرالهاى غربى بيداد کرده، را همه نقش برآب کند. اگر يک جنبش مدرنيست، باز و ضد مذهب و طرفدار حقوق ماگزيماليستى انسان و زن و کودک فى المثل در ايران به راه بيفتد و موج اميد و خوش بينى را دامن بزند، بحثهاى ارتجاعى، تاريک و منحط پست مدرنيستى را جارو مى کند.
مبارزه با اين موج برگشت خدا و مذهب و عقب ماندگى؛ در درجه اول يک مبارزه سياسى است. رسالت اين مبارزه بر دوش جنبش کمونيسم کارگرى قرار گرفته است. متاسفانه در قرن بيست و يکم ما کمونيستها و بخش پيشرو و آگاه کارگران بايد اين کار را که بورژوازى در غرب در قرن هجدهم عملى کرد، انجام بدهيم.
کمونيسم کارگرى و جدايى مذهب از دولت جدايى دين از دولت از موضوعات مورد جدل مارکس با برونوبائر از هگلى هاى جوان بود که در مقاله "مساله يهود" منتشر شد. مارکس معتقد بود که رهايى سياسى يهوديان يا مسيحيان يا مردم مذهبى على العموم - در گرو رهايى دولت از يهوديت، مسيحيت و مذهب بطور کلى قرار دارد. مارکس در اين بحث مى گويد دولت خود را از مذهب به روش خاص خودش و به شيوه اى که با طبيعتش متناسب است رها مى کند، با رها کردن خودش از مذهب دولتى يعنى برسميت نشناختن هيچ نوع مذهب رسمى، و تثبيت خودش بعنوان دولت خالص و سرراست. رهايى سياسى از مذهب بمعنى رهايى کامل و نهايى از مذهب نيست چون رهايى سياسى هنوز رهايى نهايى و مطلق انسان نيست. محدوديت اين رهايى سياسى در اين واقعيت متجلى مى شود که دولت مى تواند خود را از قيد و بند مذهب رها کند بدون اينکه انسان هنوز رها شده باشد. دولت مى تواند يک دولت آزاد باشد بدون اينکه فرد هنوز يک انسان آزاد از چنگال مذهب باشد. به همين ترتيب وقتى که دولت شرط مالکيت خصوصى را بعنوان مبناى انتخاب شدن و انتخاب کردن لغو کرد، اين به معنى لغو خود مالکيت خصوصى نبود. برعکس محدود کردن مالکيت خصوصى در واقع به معنى نگه داشتن و حفظ وجود مالکيت خصوصى است. رهايى اجتماعى يهوديان در گرو رهايى جامعه از يهوديت است.٢٢
"مذهب امر خصوصى است" يعنى چه؟
لنين مى گويد: "مذهب بايد امر خصوصى باشد، اين کلام سوسياليستهاست. اما خصوصى به چه معناست؟ به معنى خصوصى در رابطه با دولت است. مذهب نبايد هيچ کارى به دولت داشته باشد. نهادهاى مذهبى نبايد هيچ ارتباطى با دولت و مقامات و مراجع دولتى داشته باشند. هر فردى بايد مختار باشد که به هر مذهبى يا هيچ مذهبى اعتقاد نداشته باشد. اته ايست باشد (که همه سوسياليستها هستند). تبعيض نسبت به شهروندان براساس مذهب بايد لغو شود. نهادهاى مذهبى بايد مستقل از دولت باشند و مخارجشان را خود تامين کنند. دولت نبايد هيچ تعهد سياسى، مالى، و ايدئولوژيکى به هيچ مذهبى داشته باشد. جدايى کامل مذهب از دولت و از آموزش و پرورش خواست سوسياليستهاست. اين جز لاينفکى از آزادى سياسى است."
"تا آنجا که به حزب سوسياليست و جنبش سوسياليستى مربوط مى شود، مذهب ديگر امر خصوصى نيست. حزب کمونيستى مرکز تجمع پيشروان کارگرى، مبارزين رهايى طبقه کارگر است. اين تجمع نبايد به مذهب، جهل و خرافه بى اعتنا باشد. ما خواهان جدايى کامل مذهب از دولت هستيم براى اينکه بتوانيم با مذهب مبارزه ايدئولوژيک و فلسفى بکنيم. با بحث و تبادل نظر و انتشار کتب و نشريات. ما حزبمان را براى اين درست کرده ايم که با هرنوع عقب ماندگى و قيد و بند مذهبى که کارگران و مردم محروم را اسير کرده، مبارزه کنيم. احتمالا ما بايد به توصيه انگلس عمل کنيم که به سوسياليستهاى آلمانى گفت ادبيات روشنگرى، اته ايستى فرانسه در قرن ١٨ را ترجمه و وسيعا پخش کنيد."٢٣
کمونيسم کارگرى، مذهب زدايى و روشنگرى ضدمذهبى
کمونيسم کارگرى مدافع سرسخت جدايى دين از دولت است و از همان ابتدا مصرانه آن را طرح و تبليغ کرده و حول آن با چپ ناسيوناليست و مدعى مارکسيسم و ساير جريانات اپوزيسيون بورژوايى جدل کرده است. درست در نقطه مقابل جريانات و عناصر بورژوا، کمونيسم کارگرى بروشنى منظور از جدايى مذهب از دولت را بيان کرده است. بسيارى از اين جريانات تازه آنهم بعد از اينکه موج کشتار و خونريزى اسلام در ايران و خاورميانه به راه افتاد