فصل سوم: دين کودک آزارى سيستماتيک است

"آزار و اذيت جنسى کودکان نه توسط پيروان شيطان بلکه اساسا توسط پيروان پروپا قرص مسيح و محمد انجام شده اند. البته بسيارى از اين حرف خوششان نمى آيد اما تعداد بسيار کمى هستند که قادرند در مورد صحت آن جدل کنند"

دين و آزار همه جانبه کودکان

طبق آمار حدود دو بيليون کودک در جهان زندگى مى کنند. هر کودکى بى خدا و بدون دين متولد و وارد اين جهان مى شود. طبيعت کودکان را طى يک پروسه بيولوژيکى يکسان به اين جهان مى آورد تا آزادانه زندگى کنند اما سيستم نابرابر حاکم در جامعه و خانواده بلافاصله آزادى آنها را محدود و مشروط مى کنند و از جمله به آنها مهر تعلق به اين دين و آن آئين مانند مسلمان، مسيحى، هندو، پروتستان، کاتوليک و يهودى را مى زنند. دستگاه اديان و رهبران دينى از اين طريق براى خود پيروان، اعتبار، نفوذ و کسب و کار مالى دست و پا مى کنند و کودکان بمثابه ملک طلق والدين خود، بى شخصيت، حقير و خرد مى شوند. تحميل رسم و آئين ستمگرانه دينى در زمانى که هنوز قدرت عقلى و فکرى کودکان رشد کاملى نکرده و تفکر نقادانه اى کسب نکرده اند، مانع رشد آزادانه کودکان شده و آنها را تحميق مى کند.

اديان گوناگون همواره به کودکان مى آموزند که کسى، خدا، هميشه آنها را نگاه مى کند و مراقب است تا ببيند رفتار و کردارشان چگونه است. اين آموزش، ترس و وحشتى دائمى از يک موجود خيالى را در کودکان مى کارد و گناه و جهنم را در ذهنشان فرو مى کند. اين تعاليم، بچه ها را آنقدر مى ترساند که به جاى زندگى معصومانه و بى خيال کودکانه، در هراس از مرگ و در خوف و ترس دائمى بسر مى برند. اين ترس از يک خداى وحشتناک و انتقام جو براى کودکان هولناک است و آنها را افسرده و پژمرده مى کند. کودکانى که زندگيشان توام با اين اصول دينى و ترس از خدا و روز قيامت و پاداش و مجازات شده غالبا شخصيتى بالغ و سالم ندارند. آنها در محيط هاى بسته و در زندان افکار محدود و بسته دينى بار مى آيند که استعدادهاى شان مانند استقلال، تفکر مستقل و نقادانه را مى کشد و آنها را در يک دنياى محدود و کوچک و يک تفکر تنگ و بسته در مورد جهان و جامعه بار مى آورد.

مجازات و تنبيه جسمى کودکان بخش لاينفکى از وظايف دينى والدين و جزيى از آيه ها و سوره هاى اديان رسمى و اصول فرقه هاى مختلف مذهبى است و در همه کشورها چه پيشرفته و چه فقير و عقب مانده عمل مى کند. دين يعنى آزار کودکان، و ساختار و اعتقادات دينى، تنبيه و آزار کودکان را تشويق و توجيه مى کند. مکانهاى ايزوله و بسته اى که در آنها مدارس دينى برقرار اند و کليه مکانهاى مذهبى مانند کليسا، معبد و مسجد مناسب ترين مکانها براى اذيت همه جانبه روحى، جسمى و جنسى کودکان توسط اديان هستند. پشت ديوارهاى بلند و اطاقهاى تاريک اين مکانها، اعمال دهشت بار کشيش ها و اسقف ها و مراجع دينى ديگر عليه کودکان صورت مى گيرد.

آزار کودکان منحصر به جوامع فقير و اسلامى نيست. در آمريکا سالانه بيش از يک ميليون کودک آزار و اذيت مى شوند که در اين ميان آزار دينى بيشترين رقم را دارد. اين آزار شامل تحميل دعا و مراسم مذهبى به کودکان، تحميل رسم و آئين زجر آور "بيرون آوردن شيطان که در جسم و روح کودکان لانه کرده"، محروم کردن آنها از دارو و درمان به دليل اعتقادات مذهبى والدين شان و مواردى از اين قبيل مى شود. آزار دينى کودکان غالبا توسط ساختار و مقامات سلسله مراتب نهادهاى دينى مانند کليسا، مسجد و معبد مخفى و لاپوشانى مى شود و قربانيان را وادار مى کنند که سالها در خفا، درد و زجر را تحمل کنند. ساختار و سلسله مراتب دينى از هر طريقى مانع مى شوند تا کودکان اين سکوت تحميلى را شکسته و پرده از روى جنايات و آزار رهبران دينى بردارند.

پدوفيلى بدترين نمونه جنايت در حق کودکانى است که از ابتدائى ترين ابزار براى دفاع از خود محروم هستند. علائم و زخمهاى ناشى از رابطه جنسى و آزار جنسى قابل مشاهده اند، اما احساس گناه و دردى که کودکان بخاطر تجاوز جسمى متحمل مى شوند، بلافاصله آشکار و علنى نمى شوند، بخصوص که غالبا شهادت متجاوزين که مقامات سلسله مراتب مذهبى هستند بر شهادت کودکان ترجيح داده مى شوند. در اين مورد کشيش ها، اسقف ها و کاردينال هاى کاتوليک و پروتستان يد طولائى دارند و اين عمل جنايتکارانه بخشى از تاريخ آلوده و ضد انسانى مسيحيت است. در دين اسلام، محمد پيغمبر آن که مظهر تمام فضايل اين دين محسوب مى شود، با ازدواج با عايشه ٩ ساله بدترين نمونه هاى پدوفيلى و آزار کودکان را ارائه داده است. آزار کودکان تا قرن ٢١ بايد به تاريخ و موزه ها سپرده مى شد، اما ما شاهد وقوع و تکرار بدترين نمونه هاى آن هستيم.

طبق قانون اسلام، دختران با پايان سن کودکى يعنى نه ساله شدن و پسران با پانزده ساله شدن ميتوانند ازدواج کنند. اين نفس توحش است. قابل تصور نيست که يک کودک نه ساله دختر، از اين سن به بعد نه تنها از دوران کودکى، از تخيلات کودکانه، بازى، آموزش و فرصت براى گسترش ظرفيتهاى ذهنى و عملى خود محروم شود، بلکه مورد معامله جنسى قرار گيرد. آيا اين احکام مذهبى و قوانين ناشى از آن ذهنيت بيمار و جنون جنسى پيغمبران، فتوا دهندگان و قانون نويسان آن را نشان نميدهد؟ اين قوانين و شرع پشت آن با کدام معيار از حداقل نورم هاى زندگى انسان امروزى خوانايى دارد؟

طبق قوانين اسلامى مسئوليت کيفرى کودکان با پايان يافتن سن کودکى آنان شروع مى شود. بنابراين اگر دختر ١٠ ساله يا پسر پانزده ساله اى مرتکب جرم شود، در قانون و شرع اسلام با وى عينا مانند فرد بزرگسال يا بقول فقه اسلام فرد کبير برخورد مى شود. "کودک از نظر حقوق اسلامى بر دو نوع است: کودک غير مميز که به کودکان تا سن هفت سالگى و کودک مميز که به کودکان هفت تا ١٠ يا ١٥ ساله اطلاق مى شود. اگر کودک مميزى مرتکب جرمى بشود، دادگاه اسلامى علاوه بر آنکه والدين يا سرپرست قانونى او را ملزم به تربيت کودک مى کند، حق دارد کودک را هم تعزير کند". بر اساس قانون مجازات اسلامى "تعزير عبارت از تاديب يا عقوبتى که نوع و مقدار آن در شرع تعيين و به نظر حاکم شرع واگذار شده است از قبيل حبس، جزاى نقدى و شلاق که از حد شرعى کمتر است. در برخى جرائم تعزير کودک اجبارى است. به جرائم اطفال عينا مانند جرائم بزرگسالان رسيدگى مى شود، يعنى تشريفات خاص و محاکم اختصاصى وجود دارد و بر حسب جرائم ارتکابى در دادگاه کيفرى درجه يک يا درجه دو رسيدگى مى شود".

مجازات کيفرى کودکان در اسلام طبق قانون شريعت صورت مى گيرد. اين ادامه ضديت سيستماتيک مذهب اسلام با حقوق کودکان تحت عناوين حيوانى نظير تعزير و روشهاى درنده خويانه اى چون شکنجه و شلاق زدن است. عمل وحشيانه مجازات کودکان از هفت سالگى به بعد تنها سبعيت و ظرفيت ضد بشرى مذهب اسلام و آيت الله ها و قانون گذاران آن را به نمايش مى گذارد. هر نوع آزار کودکان و محروميت آنان از زندگى طبيعى، تحصيل، مدرسه و تفريح بايد ممنوع شده و مرتکبين اين اعمال بايد مورد تعقيب و مجازات قانونى قرار گيرند.

ميليونها کودک در کشورهايى که تحت حکومتهاى اسلامى هستند و يا سيستم آموزشى بدرجات اسلامى است مانند ايران، پاکستان، افغانستان و سودان و ساير کشورهاى خاورميانه بطور سيستماتيک مغزشويى مى شوند. طبق گزارش کميسيون حقوق بشر پاکستان، مدرسه هاى اسلامى اين کشور از جمله در لاهور و مسجد مدينه کودکان را در سنين ٧ تا ١٥ ساله به زنجير مى کشند تا قرآن را حفظ کنند و فقط در مواقع حمام و تعويض لباس، زنجير را از دست و پاى آنها در مى آورند. علت به زنجير کشيدن کودکان اين است که در غير اين صورت، کودکان را نمى توانند به حفظ قرآن به عربى وادار کنند. بسيارى از کودکان مدرسه هاى اسلامى در دوران حاکميت طالبان، بعنوان طلبه و جنگجو به افغانستان رفتند و آموزش نظامى ديدند تا با اسلحه و نارنجک و قرآن، کفار و سکولاريستها و زنان و مردم بيگناه را وحشيانه سرکوب کنند و به خاک و خون بکشند.

در خانقاه گجرات پاکستان، پير خانقاه در مقابل دعايى که براى زنان نازا مى خواند، از آنها مى خواهد که در صورت بچه دار شدن، اولين کودک را به او تقديم کنند. نازايى براى زنان تحت آن همه بى حقوقى به معنى طلاق بلافاصله است. در اين استيصال و بدبختى، بسيارى از زنان نازا اين شرط را مى پذيرند. به محض تولد، پير خانقاه و اطرافيان او، سر کودک را در کلاهى آهنين فرو مى کنند که تا سالها ادامه دارد. با اين کار تعمدا از رشد مغزى کودکان جلوگيرى مى کنند و از اين کودکان در رسم و آئين هاى خانقاه و همچنين وادار کردن آنها به گدايى استفاده مى کنند. اين کودکان را "موشهاى پير خانقاه" مى نامند. در کنار اين جنايت، تجاوز و سو استفاده از کودکان بشدت شايع است و کسانى که اين تابوها را بشکنند و افشاگرى کنند با خشم و تظاهرات اسلامى ها و فتواى مرگ از سوى رهبران گروههاى اسلامى روبرو مى شوند.

اسلامى ها هميشه از کودکان در جنگها استفاده کرده اند. جنگ ايران و عراق که هزاران کودک و نوجوان را به خون کشيد، جنگ در افغانستان و چچنيا از ساير نمونه ها هستند. ارتکاب اين جنايات در حالى است که اديان ادعا مى کنند که براى رفاه و سعادت انسان هستند اما موجوديت همه آنها رنگ و بوى خون را بر خود دارد، خون کودکان بيگناه.

چهره اديان در پايمال کردن حقوق انسانى کودکان، به شدت کريه و انزجار آور است. واقعه تکان دهنده اى در نيمه اول سال ٢٠٠٠ در اوگاندا بى حقوقى کودکان در پيشگاه خدا و دين را عريان تر کرد. در اواسط ماه مارس گذشته بيش از ٥٠٠ نفر از پيروان يک فرقه مذهبى در غرب اوگاندا که سران آن از سابق کشيش ها و خواهر مقدس هاى کليساى کاتوليک بودند، در عجله براى رسيدن به بهشت در "آخر زمان" (يعنى سال ٢٠٠٠) در يک مراسم جنون آميز مذهبى خود را همراه با بيش از صد کودک خود دسته جمعى به آتش کشيدند. صد بچه معصوم و بيگناه که چيزى از جنون مذهبى و روان بيمار والدينشان نمى دانستند، زنده زنده در آتش سوختند و خاکستر شدند.

اين وقايع هولناک نشانه بارز وحشيگرى و ضديت مذهب با حقوق کودک است. در اين واقعه تکان دهنده کودکان قربانى روان سادو - مازوخيستى خداپرستانه والدين خود شدند. در منطق همه مذاهب کودکان ملک طلق و مايملک پدر و مادر محسوب مى شوند. اين کودکان معصوم هيچ گناهى جز تولد تصادفى در خانواده هاى خداپرست و مذهبى خود نداشته اند. بچه ها زائده والدين شان نيستند. انسانهاى ديگرى هستند که هيچ مذهب، سنت و آئينى ندارند، هيچ علاقه و عجله اى براى رسيدن به بهشت ندارند و به همين دليل بايد از هرنوع دست اندازى باورهاى دينى و شرکت در مراسم مذهبى (که در اين مورد به مرگ هولناک آنها منجر شد) از جانب هرکس و هر نهاد مذهبى مصون باشند. چنين وقايعى صحت و لزوم اجراى اين حکم را موکدا اثبات مى کند که: جامعه موظف است با تحميل آئين و رسوم مذهبى از جانب خانواده بر کودکان، وادار کردن آنها به اعتقاد به خدا و دين، و شرکت در مراسم مذهبى و اقدامات مشابه آن قاطعانه مقابله کند. کوتاه کردن دست خدا و دين از زندگى کودکان بويژه در بخشهاى وسيعى از جوامع امروز که در آنها کودکان زير آزار سيستماتيک خدا و دين اسلام زندگى مى کنند، يک ضرورت عاجل و مبرم است.

سکس در بين مقدسين و نزديکان به خدا

دين و آزار جنسى کودکان

در طول تاريخ زندگى بشر، اديان همواره ضرورت و زيبايى سکس و نيازهاى جنسى انسان را با مکانيسم هايى مانند احساس گناه و سرکوب تمايلات جنسى معوج و تحريف کرده اند. نقش ارتجاعى اديان در تعريف سکس و نيازهاى جنسى انسان از انکار تسهيلات پيشگيرى از باردارى گرفته تا دکترين عزب ماندن کشيش ها که نتايج آن را شاهديم، شرم آور و غير انسانى است.

ازدواج کودکان دختر در اسلام و هندويسم در سنين پائين از جمله نه سالگى، ختنه دختران در جوامع اسلامى و قبيله اى که به منظور به انقياد درآوردن کامل آنها و تسليم کردن آنها به ارضاى تمايلات مردان صورت مى گيرد و ختنه پسر بچه ها در اسلام و يهوديت از ساير اشکال آزار جنسى کودکان هستند.

يکى از رسالت هاى الهى دستگاه مسيحيت پايمال کردن و سرکوب حقوق و آزاديهاى جنسى مردم است و نيازهاى جنسى نرمال و انسانى زن و مرد را از زبان خدا و کتاب آسمانى و دستگاه کليسا معصيت مى خوانند. اسقف ها و کشيش ها مبلغ و اشاعه دهنده همين تعاليم الهى و روشهاى رياکارانه و ضد انسانى هستند. طبق اصول مسيحيت کاتوليک زندگى جنسى و رابطه جنسى براى آنها ممنوع است و گناه محسوب مى شود. از اين رو، اين مقامات روحانى و آسمانى با سو استفاده جنسى از کودکان و آزار جنسى آنها، هم اصول رياکارانه دين خود را حفظ مى کنند و هم کودکان بيگناه را قربانى تمايلات جنسى بيمار و ارضاى روان درهم پيچيده خود مى کنند. البته پدوفيلى منحصر به شاخه کاتوليک مسيحيت نيست. مقامات دينى پروتستانيسم هم در اين رفتار شنيع سهيم هستند. در سراسر جهان سالانه صدها مورد از بى اخلاقى و جنايتهاى کليساهاى کاتوليک و پروتستان افشا مى شوند. افتضاحات سالهاى اخير، تکرار مکررى از بى اخلاقى عميق و بى آبروئى بيشتر دستگاه دينى مسيحيت است.

در ماه نوامبر سال ٢٠٠٠، اسقف اعظم کليساى کاتوليک در اسکاتلند بدنبال افتضاحات اخلاقى کشيش هاى تحت مسئوليت خود زير فشار فزاينده افکار عمومى ناچار به عذرخواهى و استعفا شد. يکى از کشيش هاى تحت مسئوليت اين سر اسقف بدنبال سو استفاده جنسى مکرر از کودکان به هشت سال زندان محکوم گرديد. دو سال قبل نيز کشيش و سخنگوى مطبوعاتى همين اسقف اعظم، بدنبال افشاى سو استفاده جنسى وى از بچه ها به هشت سال زندان محکوم شد. لازم به ذکر است که از سال ١٩٩٤ بدنبال افشاى افتضاحات مکرر سو استفاده جنسى کشيش ها، مقررات ويژه اى از جانب دستگاه کليساى کاتوليک وضع شده است.

طى سال ٢٠٠٠ تا ماه مارس ٢٠٠٢ تقريبا تمامى روزنامه هاى ليبرال در کشورهاى غربى روزمره اخبار افتضاحات ضد اخلاقى مسئولين و رده هاى مختلف کليساهاى کاتوليک و پروتستان را در ايرلند، استراليا، ايالتهاى متعددى در آمريکا، کانادا، انگلستان، اسکاتلند، آفريقاى جنوبى، ايتاليا و لهستان درج کردند. اين وقايع نه فقط موجب ورشکستگى مالى بلکه اساسا نشانه ورشکستگى اخلاقى و بى اعتبارى مطلق کليساى دستگاه کليسا و مسيحيت هستند.

افتضاحات سو استفاده جنسى از کودکان که توسط مسئولين کليساى انگليکن در کانادا (پروتستان و شعبه کليساى انگلستان) در ماه آوريل ٢٠٠٠ افشا شد، نمونه بارز ديگرى است. مسئولين اين کليسا و خانه هاى کودکان وابسته به آن، بسيارى از بچه هاى سرخپوست ساکن اين خانه ها را از سالهاى دهه شصت تا امروز مورد تجاوز و سو استفاده جنسى مکرر قرار داده اند. برخى از اين کودکان که امروز مردان ميانسالى هستند پرده از اين عمل وحشيانه کليساى آنگليکن کانادا برداشته و دهها مورد تجاوز و سو استفاده جنسى مقامات کليسا را به دادگاه کشانده اند. تابحال حدود يک و نيم بيليون دلار صرف هزينه وکيل و دادگاه اين افتضاحات شده و کليسا را دچار ورشکستگى مالى و رسوايى اجتماعى کرده است. اما اين نه اولين و نه آخرين نمونه افتضاحات دستگاه خدا و مسيحيت است. از کانادا تا ايرلند و اسکاتلند و انگلستان و استراليا سالانه دهها مورد از کثافت کليساى کاتوليک و پروتستان افشا مى شوند.

ماجراى لاپوشانى افتضاحات اخلاقى کليساى کاتوليک توسط کاردينال اعظم کليساى کاتوليک در بوستون ايالت ماساچوست آمريکا سوژه داغ رسانه ها و موضوع نفرت و انزجار افکار عمومى در نيمه اول سال ٢٠٠٢ بود. انتظار مى رود که صد ميليون دلار از طرف کاردينال برنارد لا و کليساى کاتوليک در بوستون جهت غرامت به قربانيان اعمال شنيع کليساى کاتوليک در اين ايالت پرداخت شود. کاردينال برنارد لا طى شش سال گذشته مبالغ قابل توجهى از اموال کليسا از قبيل ٦٠ درصد سهام و ٩٨ درصد سپرده ها و برخى از مستغلات کليسا را فروخته و بابت غرامت به قربانيان سو استفاده هاى جنسى کشيشان کليسا پرداخته است. در بوستون، کاردينال مزبور و کليساى کاتوليک مالک ٢٤٩ قطعه مستغلات هستند که قيمت آنها بالغ بر ٢٢٠ ميليون دلار است. در ايالت تگزاس در شهر دالاس نيز در سال ١٩٩٨، کاردينال کليسا ٢٣ ميليون دلار غرامت به قربانيان شاکى پرداخته است. در اواسط ١٩٩٠ نيز در شهر سانتافى هم ٤٠ ميليون دلار غرامت به قربانيان جنايات کليسا پرداخت گرديد. در سال ١٩٩٨، در کاليفرنيا دو برادر که توسط کشيشى به نام اوليور فرانسيس اوگريدى به مدت بيش از ده سال مورد سو استفاده جنسى قرار گرفته بودند، ٣٠ ميليون دلار غرامت دريافت کردند.

از ژانويه ٢٠٠٢ تا اواسط ژوئن همانسال، ٣٠٠ کيس آزار جنسى در ١٦ ايالت آمريکا عليه مقامات کليسا به دادگاه ارائه شده است. قضيه افتضاحات در بوستون، وقايع مشابه و مکرر در ايالات ديگر را برملا کرد. چند صد کيس هم تاکنون بطور غيررسمى حل و فصل شده اند. انتظار مى رود که چند صد کيس ديگر شکايت از کليسا به دادگاه ارائه شود. هر روز تعدادى در مناطق مختلف آمريکا به دادگاه شکايت مى کنند. آگاهان مى گويند که حل و فصل اين شکايات سالها طول مى کشد. تاکنون در نيويورک ٦٠ کيس، در کنتاکى ١٢٢، در ماساچوست ٧٣، نيوهمپشاير ٤١ و در کاليفرنيا اخيرا ٢٥ مورد ديگر از کليسا به دادگاه شکايت شده است. در شيکاگو کاردينال ها مشغول فروش سهام و مستغلات کليسا براى پرداخت مخارج شکايات از آزار جنسى کشيش ها هستند. حدود ٢٥٠ کشيش کليساى کاتوليک در سراسر آمريکا اخراج شده يا استعفا داده اند. کليساها دچار بحران همه جانبه شده اند. از سالهاى دهه ١٩٨٠ که افتضاحات آزار جنسى کشيشان شروع به رو شدن کرد، کليساى کاتوليک مبالغى حدود ٣٠٠ دلار تا ١ بيليون دلار بابت حل و فصل شکايتها پرداخته اند.

اين وقايع نمايش مکررى از تاريخ ننگين دستگاه مسيحيت، و تبلور بى اخلاقى عميق اين نهاد ضدبشرى است. اين موجودات وحشى که عمل شنيع سو استفاده جنسى از کودکان در طول تاريخ ٢٠٠٠ ساله مسيحيت جز ذات شان شده، خود را مرجع تشخيص خير و شر مردم و سعادت اخلاقى جامعه هم جا مى زنند. اينها که يکى از وظايف الهى شان پايمال کردن حقوق و آزاديهاى جنسى مردم است و نيازهاى جنسى نرمال و انسانى زن و مرد را از زبان خدا و کتاب الهى و کليساى شان معصيت مى دانند، کودکان بيگناه را قربانى تمايلات جنسى بيمار و ارضاى روان درهم پيچيده خود مى کنند.

اينها بايد تاوان اعمال شنيع خود و بى اخلاقى عميق اصول ضد انسانى مسيحيت را به جامعه بشرى پس بدهند. افشاى اين رسوائيها و محاکمه اين روحانيون، اولين قدم است. مردم بايد از شر فساد و رياکارى دائمى روحانيت و اخلاقيات رسواى دينى و پاپ و دستگاه مسيحيت خلاص شوند! سو استفاده جنسى از کودکان جرم سنگينى است که اين موجودات مخوف و منحط بايد بخاطر آن شديدا مجازات شده و در انظار مردم بى آبروتر و رسواتر شوند. دست دين بايد از همه جنبه هاى زندگى کودکان کوتاه شود!

دست خدا از مدارس کوتاه !

شورشهاى سهمگين در شهرهاى اولدهام و برادفورد انگلستان در تابستان گذشته، تصاوير تکان دهنده از صحن هايى در ايرلند شمالى که در آن دختران دانش آموز کاتوليک توسط والدين پروتستان سنگ باران مى شدند، و مدرسه هاى اسلامى پاکستان که مهد پرورش تروريستهاى اسلامى و طالبان لقب گرفته اند، همگى چهره هاى زشت و کريه مدارس مذهبى را به نمايش گذاشته اند. پس از ١١ سپتامبر، تعصب کور اسلامى خطرناک تر و محسوس تر بنظر مى رسد و از اين رو بسيارى در انگلستان و ساير کشورهاى اروپايى خواهان توقف طرحهاى ايجاد مدارس مذهبى شده اند.

رئيس کميسيون برابرى نژادى در انگلستان پس از شورشهاى برادفورد گزارش داد که مدارس اسلامى و مدارسى که عمدتا در مناطق محل سکونت پاکستانى ها و بنگلادشى ها هستند، عامل اصلى ايجاد نفرت نژادى و مذهبى در اين منطقه بوده اند. نشانه ها و علائم تقسيم مناطق شهر برادفورد براساس تمايلات و باورهاى اسلامى و راسيستى خود را عريان و آشکار نشان مى دهند.

در سوئد در دهه ١٩٩٠ مدارس اسلامى يکى پس از ديگرى ايجاد شدند. تجربه نشان مى دهد که اين مدارس زمين بکر و مساعدى براى رشد فناتيسم اسلامى، برقرارى آپارتايد جنسى، تبعيض و تفرقه در بين مردم، دانش آموزان و والدينشان با جامعه بيرون، و اشاعه نفرت و دشمنى بوده اند. در اين مدارس، کودکان مورد کتک و آزار قرار گرفته و سلامت و شادى آنها پايمال شدند. مثالها: مدارس اسلامى در شهرهاى مالمو، اپسالا و وستروس هستند. مدارس مالمو و اپسالا افتضاحاتى ببار آوردند و مدرسه وستروس سرانجام تعطيل شد.

از بين مثالهاى متعدد، علت وضعيت خراب تحصيلى دانش آموزان بنگلادشى و پاکستانى در انگلستان، ساعات طولانى ذکر شده است که آنها در مساجد و مدارس اسلامى به خواندن و حفظ کردن قرآن مى پردازند. در گزارشى که رئيس هيات مديره يک نهاد غير انتفاعى در برادفورد تهيه کرده، اعلام شده است که ميزان بالاى آموزش قرآن و پائين بودن سطح علمى ساير مواد درسى، عامل وضعيت نامطلوب و پائين تحصيلى اين دانش آموزان است.

کتک و آزار جسمى کودکان يکى از وجه مشخصه هاى مدارس مذهبى چه اسلامى و چه مسيحى است. زدن کودکان در مدارس دولتى بريتانيا سالها قبل غير قانونى شد و در مدارس خصوصى در ١٩٩٩ ممنوع شد. بسيارى از مدارس غير مذهبى از تصويب اين قوانين رضايت دارند. اما مدرسه "برادرى مسيحى" در شهر ليورپول سر دسته ٤٠ مدرسه مسيحى ديگر شده تا طى يک جدال قانونى دوباره کتک زدن دانش آموزان را قانونى کند. سردمداران اين کمپين مى گويند طبق تعاليم انجيل، کتک زدن کودکان دانش آموز حق آنهاست.

در مدارس اسلامى بطور اخص، کودکان از يادگيرى موزيک، شنا کردن و قاطى شدن با کودکان ديگر دختر و پسر و لذت بردن از فعاليتهاى اجتماعى متناسب با سن و سال خود محروم هستند. دختران جدا سازى شده و از حجاب اجبارى رنج مى برند. در مدارس مذهبى کودکان تحقير و انگشت نشان مى شوند، اعتماد به نفس خود را از دست مى دهند و احساس بيگانگى و فرو دستى نسبت به ديگران را دائما با خود حمل مى کنند.

محروم کردن کودکان از حقوق مدنى و اجتماعى مختص به خود مانند تحصيل و شرکت در فعاليتهاى اجتماعى، کودک آزارى سيستماتيک و يک جرم است. اين محروميت بويژه دختران را ايزوله کرده و زندگى را به يک رنج دائمى براى آنها تبديل مى کند. دختران دانش آموز در اين مدارس از شنا کردن، قاطى شدن با همکلاسيهاى خود و بازى و تفريح محروم مى شوند. تحصيل و آموزش براى همه، بايد گشايش درهايى از امکان و فرصت و افقهايى گسترده تر از محيط محدود خانوادگى کودکان را تضمين کند. مدارس مذهبى، کودکان را از انتخابهاى واقعى زندگى شان در طى رشد و بلوغ خود محروم مى کنند.

آيا مدارس مذهبى آنطور که ادعا مى شود، تحمل عقايد مخالف و احترام به آنها را آموزش مى دهند؟ يا بر جدايى و تفرقه تاکيد مى کنند که نتيجه اش طرح بحث جهاد اسلامى و مسيحى در بين دانش آموزان، يا سنگ پرانى به کودکان از خانواده هاى کاتوليک توسط والدين پروتستان مى شوند؟ نه مدارس مسيحى و نه هيچ نوع مدرسه مذهبى احترام به عقايد يا اديان ديگر را نمى آموزند. اين مدارس صرفا کودکان را مورد تلقين و تحميل دين مورد اعتقاد خود قرار مى دهند. زمانى که مدرسه اى احکام يک دين را بعنوان دين و ايمان واقعى در سرلوحه کارش قرار مى دهد، چه فرهنگى را ترغيب و تشويق مى کند؟ اين وضعيت، بحران واقعى را که هميشه در تلفيق مذهب و آموزش و پرورش وجود دارد، را آشکار کرده و دامن مى زند. در حاليکه جوانان به طرز خطرناکى در گتوهاى دينى و نژادى جداسازى مى شوند، رشد فناتيسم اسلامى اصلا تعجب آور نيست. در عصر ما و در کشورهايى که سکولاريسم وسيعا در بين مردم ريشه دوانده، تحميل باورهاى دينى اى که افراد بالغ سالهاست آنها را رها کرده اند، به کودکان واقعا شرم آور است.

بگذاريد در ادامه به بحث ديگرى بپردازيم: مذهب کودکان. آيا کودکان مذهب دارند؟ چگونه و طى چه پروسه اى کودکان انتخاب کرده اند که پيرو اين يا آن فرقه مذهبى بشوند؟ حقيقت اين است که باورهاى دينى، عقايد به ارث رسيده اى هستند که کودکان به محض تولد بر طبق آنها مسيحى، مسلمان، هندو، يهودى و ... محسوب مى شوند. اين گونه به کودکان مهر سکت و فرقه مذهبى خود را زدن، غير انسانى و غير قابل قبول است. سرنوشت کودکان نبايد به باورهاى دينى والدين شان گره بخورد. اما متاسفانه، جامعه اين را بعنوان يک اصل و استاندارد عام و خدشه ناپذير مى پذيرد. اين کودک آزارى است و جامعه بايد از کودکان که مورد اين تحميل و آزار دينى قرار گرفته اند، حفاظت کند. جامعه موظف است کودکان را از هرگونه دست اندازى اديان و موسسات مذهبى محافظت کند. بايد به کودکان فرصت و امکان داد که ياد بگيرند، ترديد کنند و مسائل را مورد تحقيق و بررسى قرار بدهند. اما بدلايل کاملا قابل فهم، دولتها عامدانه اين راه را سد مى کنند. آنها مدارس مذهبى را ايجاد و وسيعا سوبسيد مى کنند. اين دولتها زمين بکرى براى رشد خرافات، فناتيسم و نفرت مذهبى را فراهم مى سازند.

زمان اينکه کودکان در باره اديان بياموزند، در سالهاى بعد از کودکيشان است. کودکان به مدرسه مى روند تا دانش بياموزند و نه اينکه وسيله حمل و اشاعه دگم ها و خرافات دينى بشوند. دين بايد مطلقا از آموزش و پرورش جدا بشود. تدريس موضوعات مذهبى و دگم ها و تعابير مذهبى از موضوعات بايد ممنوع باشد. مدارس مذهبى باعث آسيب جسمى و تخريب روحى کودکان ميشوند. آموزش مذهبى و مدارس مذهبى واقعا سيستم آزار کودکان است. جامعه موطف است به اين آزار سيستماتيک خاتمه دهد. دست خدا از مدارس بايد کوتاه شود!

کودکان و آزادى از دين

بخش اعظم کودکان توسط والدينشان با اعتقاد به خدا و مذهب بار آمده و پرورش مى يابند. معمولا مردم تصور مى کنند اين رويه و روش درستى است که والدين از همان ابتدا کودکان را به خدا پرستى و اعتقاد به دين و مذهب وادار کنند. پدر و مادرها حتى به خاطر اين کار مورد تحسين هم قرار مى گيرند و آدمهاى معقول و حسابى محسوب مى شوند. آيا واداشتن کودکان به خدا پرستى کارى درست و انسانى است؟ آيا وادار کردن کودکان به اعتقاد به خدا و دين، نافى آزادى و حقوق انسانى آنها نيست؟ آيا کاشتن مفاهيم مذهبى در ذهن کودکان مانع رشد خلاقيت ذهنى و پويايى آنها نمى شود؟

پرورش مذهبى کودکان و بار آوردن آنها با انديشه هاى دينى و خدا پرستانه، از همان ابتدا يک ايمان کور و جهالت مذهبى را در آنها ايجاد مى کند، اراده آزادانه آنها را سد مى کند و تحميل حقارت به شعور و آگاهى آنها است. روش متعارف بار آوردن مذهبى کودکان توسط والدين در واقع با استفاده نامشروع از ضعف کودکان و از طريق سو استفاده از وابستگى آنها به پدر و مادر و خانواده صورت مى گيرد. اين روش با بهره بردارى نادرست و غير انسانى از حس تعلق و علاقه کودک نسبت به پدر و مادر، حرمت انسانى و حق تصميم گيرى او را پايمال مى کند. کودکان حرف پدر و مادر در باره "وجود خدا" و لزوم اعتقاد به دين و مذهب را بعنوان يک حقيقت مطلق و يک "بايد" مى پذيرند، چون آنها پدر و مادرشان بوده و مورد علاقه و اتکاى کودکان هستند. والدين نبايد اين احساس تعلق، عواطف و وابستگى کودک را که ناشى از کودک بودن اوست به گرو گرفته و اعتقادات دينى را در ذهن او بکارند يا فرو کنند.

کودکان عموما و به طور عادى به خدا و دين و ايمان علاقه اى ندارند و به اين مقولات اهميتى نمى دهند. اما درست در عين اين بى نيازى، از همه طرف، از سوى والدين و مدرسه و رسانه ها و فرهنگ و محيط پيرامون زير بمباران تبليغات مذهبى و خدا پرستانه قرار مى گيرند. در دنيايى که ما در آن زندگى مى کنيم، متاسفانه آزادى از دين، آزادى لامذهبى و يا اختيار در گرويدن به هر دينى، يک قاعده و نورم پذيرفته شده اجتماعى نيست. فشار آموزش مدارس، محيط اطراف و فرهنگ حاکم بر جامعه و رسانه ها بر کودکان و نوجوانان تاثير مى گذارد. تحت چنين فشارهايى کودکان با اعلام به اعتقاد به خدا و دين، خود را به بستر اصلى جامعه نزديک مى کنند چون در غير اين صورت بعنوان آدمهاى غير عادى و عجيب، خود راى و غير نرمالى تلقى مى شوند. علاوه براين، قرار گرفتن در خارج از مرزهاى پذيرفته و مورد قبول اجتماعى و عدم قبول فرهنگ و ارزشهاى دينى مسلط، باعث فشار و اصطکاک و عدم ثبات عاطفى و روانى کودکان و نوجوانان مى شود. کودکان با روى آوردن به خدا پرستى و اعتقادات دينى بطور ناخودآگاه بر ناامنى عاطفى و احساس ترس خود که ناشى از فشارهاى محيط اطراف است، غلبه مى کنند.

بايد به کودکان اجازه داد رشد کنند، خودشان فکر کنند، تصميم بگيرند و آزادانه فلسفه زندگى خود را تعيين کنند. بايد به کودکان اعتماد و اعتقاد داشت. بايد تصميم در مورد خدا و دين را به زمانى که کودک از رشد، دانش و آگاهى و استقلال لازم برخوردار است، موکول کرد. والدين بايد ياد بگيرند به کودکانشان و آرا و تصميمات آنها احترام بگذارند و آنها را با شخصيت و استقلال ذهنى و قدرت عاطفى بار بياورند. بايد مانع از اين شد که انديشه دينى و خدا پرستانه، خلاقيت ذهنى و پويايى کودکان را سد کند. نبايد آزادى کنجکاوى، سوال کردن، تحقيق و يافتن پاسخ علمى و منطقى را از کودکان سلب کرد. بسيارى از والدين در مورد اين امر مهم به کودکانشان و نسل پس از خود عميقا بدهکار هستند.

بايد عليه آزار همه جانبه کودکان توسط دين و مراجع دينى ايستاد. ديروز نسل ما از اديان زجر و آزار ديد، امروز کودکان ما تحت ستم مذاهب قرار دارند و فردا نوه هاى ما. اگر فعاليت جدى عليه اين قساوت دينى نکنيم و حقوق انسانى کودکان را حفاظت نکنيم، تاريخ زندگى ما به برگى تاريک و سياه در تاريخ حيات بشر تبديل خواهد شد چرا که از دانش و امکان مبارزه موثر عليه اديان و جنايات دينى در حق کودکان برخوردار هستيم. هيچ عذرى نمى تواند کوتاهى و قصور ما را توجيه کند.