فصل اول: بدون خدا و دين، انسانيت آسوده مى شود

"ترس پدر خشونت و مادر دين است. بى جهت نيست که اين دو در طول تاريخ دست در دست هم پيش رفته اند" برتراند راسل

"وانمود کردن اينکه اسلام دين صلح و دوست داشتن است، يک خودفريبى است. اسلام که معنى اش تسليم شدن به خداست، همواره دين خشونت و غضب بوده است: يا به اين دين بپيوند يا مرگ در انتظار توست. تروريسم، فناتيسم و خشونت، ذاتى اسلام است" روى براون

"فکر نکن که من براى اشاعه صلح به زمين پا گذاشته ام، من براى اين نيامده ام بلکه برعکس پيغام من شمشير و جنگ است" مسيح: ماتيو سوره ١٠ آيه ٣٤

اديان و پيغمبران و امامان و رهبران اديان:

جهادهاى مسيحى و اسلامى را برپا کرده، جان صدها هزار انسان را بر باد داده و دشمنى و نفرت مزمنى را در بين مردم ايجاد کرده اند.

با برپايى انگيزاسيون، سيستم تفتيش عقايد، هزاران انسان بيگناه را به مسلخ کشانده اند.

دادگاههايى تحت عنوان "محاکمه جادوگران" برگزار کرده و هر مخالف و آزاد انديشى را به صلابه کشيده اند.

به پادشاهان حق الهى و آسمانى داده اند که بعنوان نماينده خدا در روى زمين به هر جنايت، فساد و بيدادگرى بپردازند تا زمانى که توسط شاه ديگرى که او هم منبعث از خداست، برکنار شوند.

با تفرقه در بين مردم و تقسيم آنها به پيروان فرقه هاى مختلف دينى باعث ايجاد کينه و خشونت ريشه دارى در بين آنها شده اند.

با ايجاد ميسيونهاى دينى، افرادى مانند مادر ترزا را به اشاعه عقب ماندگى، خرافات و تحميق مردم گماشته اند.

هزاران سال است که به تعقيب و آزار آزاد انديشان، بى دينان و دانشمندان مشغول هستند.

بردگى که يکى از تاريک ترين برگهاى تاريخ بشرى است را در کليه کتابهاى آسمانى و اديان رسمى، تجويز و محترم و روا دانسته اند.

آثار هنرى و فرهنگى ارزشمند که همگى ميراث تمدن و تلاش بشريت است را تحت عنوان پورنوگرافى يا الحاد نابود کرده و خالقين آنها را مورد آزار و تعقيب قرار داده اند.

به سانسور عقايد و بيان و هنر و کتاب، موزيک، فيلم، شعر و ترانه و افکار مردم پرداخته اند.

براى جلب رضايت خدا به قربانى کردن کودکان، انسانها و حيوانهاى بيگناه دست زده اند.

ختنه زنان را عملا تشويق و ترغيب مى کنند، حتى اگر بطور رسمى در سيستم نظرى اديان نباشد.

با تمام وجود قتلهاى ناموسى را تشويق و مجاز مى کنند.

به تشويق و ترغيب جهل و خرافات و عقب ماندگى به جاى علم و دانش، و تلاش براى جايگزين کردن تئورى تکامل داروين با تئورى خلقت دست زده اند.

بدليل مخالفت با تسهيلات پيشگيرى از باردارى به اشاعه بيماريهاى مقاربتى مانند ايدز، سوزاک و سفليس وسيعا دامن زده اند.

باعث هلاکت پيروان سکت هاى مذهبى از طريق خوردن زهر و به صليب کشيدن خود و يا خوددارى از مصرف دارو در هنگام بيمارى شده اند.

به عمليات خودکشى انتحارى با توهم ورود به بهشت دامن زده اند.

به تلقين و تحميل دينى، مانيپولاسيون کودکان و شستشوى مغزى آنها پرداخته اند.

به دشمنى صريح و عريان با حرمت و حقوق زنان از ابتداى موجوديت خود دست زده اند.

به تعقيب و آزار همجنس گرايان پرداخته اند.

و در صدر همه اين جنايات، هالاکاست همه جانبه و تمام عيار اسلامى توسط جنبشهاى اسلام سياسى و دولتهاى اسلامى در چند دهه گذشته و جنايات آنها عليه بشريت قرار دارد.

راز بقاى اديان

منشا اعتقادات دينى و خداپرستانه

چرا مردم به اديان اعتقاد پيدا مى کنند و به انجام آئين هاى دينى مى پردازند؟ چرا مسلمانان به زيارت کعبه و مراسم حج، و هندوها به غسل هاى مذهبى سالانه در رودخانه گنگ مى پردازند؟ چرا پيروان اديان مختلف به انواع معجزه اعتقاد دارند و به اين نوع اعمال بعنوان راهى براى ورود به بهشت مى پردازند؟ چرا دين در بين مردم نفوذ پيدا مى کند؟

مدافعين اديان تک خدايى مى گويند که دين حقايقى را بيان مى کند که مستقل و منفک از دانش علمى هستند. مى گويند تجارب دينى با تعقل و استدلال قابل بيان نيستند. مى گويند نه تنها تناقضى بين علم و دين وجود ندارد بلکه اين دو مکمل هم هستند. اما اين ادعاها تا چه حد واقعيت دارد؟ بسيارى از اعتقادات کلاسيک دينى در يک دوره ماقبل علمى و پيش از پيدايش روش تحقيق علمى شکل گرفتند. در اين دوره هر نوع مطالعه تجربى و تحقيق علمى در باره ريشه ها و بنيادهاى اديان با آزار و تعقيب محققين آزاد انديش پاسخ مى گرفت، همانطور که هر نوع نگاه انتقادى به قرآن در کشورهاى زير نفوذ اسلام با خطر قصاص و فتواى مرگ روبرو مى شود. چون هر نوع انتقاد به محمد و منصب الهى او در قرآن، کفر و الحاد به حساب مى آيد و با فتواى مرگ از جانب مراجع اسلامى همراه است.

اديان عتيق متکى به وحى و پيشگويى از قبيل يهوديت، مسيحيت و اسلام ادعا مى کنند که خدا در مقطعى از تاريخ با موسى و ساير پيغمبران يهود صحبت کرد، موجب رستاخيز مسيح شد و از طريق جبرئيل با محمد ارتباط گرفت. اين اديان و کتابهاى مقدس آنها محصولات دينى و ايدئولوژيکى جوامع باديه نشين و کشاورزى عتيق هستند و معيارهاى اخلاقى و نورمهاى اجتماعى جوامع آن زمان را منعکس مى کنند و نمى توانند در مقابل روش تحقيق علمى دوام بياورند. ادعاى وحى و ظهور قدرت مافوق بشر و ماوراى طبيعت که در قرآن و انجيل آمده، بطور شفاهى به نسل هاى بعد منتقل شده اند. اين وحى ها در واقع پس از گذشت چندين دهه توسط منابع دست دوم و دست سوم يعنى مبلغين دينى مکتوب گشته اند.

اين کتابهاى مقدس به معتقدين خود وعده دنياى بهترى از اين دنياى پر از غم و درد را مى دهند. پيام رستگارى که مى دهند براى نسل هاى بيشمارى از مردم محروم که در تقلاى دائمى با ناملايمات زندگى بوده و هستند، راهى براى کنار آمدن با واقعيات زندگى بوده و هست. از آن پس تا به امروز، معتقدين و متدينين و صاحبان قدرت طى قرنها اين کتابها را بعنوان حقيقت به مردم تحميل کرده و وارد بافت و ساختار جوامع بشرى نموده اند. تا جايى که اديان بزرگ تک خدايى با نهادهاى اقتصادى، سياسى و نظامى حاکم، هم جهت شده و بعنوان بخش مهمى از سيستم حاکم به حيات خود ادامه مى دهند. اديان در شکل دادن، تصويب و تحميل قوانين، در ازدواج و طلاق، در خانواده، در آموزش و پرورش، در تقويت قبايل و رسوم قبيله اى و چه در اساس و چه در جزئيات زندگى مردم بطرز ريشه دارى نفوذ کردند. طى قرون متمادى، هنر، اخلاقيات، فلسفه و ساختارهاى اجتماعى و قانونى جوامع عتيق در اديان و نهادهاى مذهبى ريشه داشته و از آنها تغذيه کرده و الهام مى گرفتند. علاوه براين، اديان بعنوان بخش مهمى از سيستم حاکم در تعقيب و آزار بى دينان و آزاد انديشان و مخالفين از هر سيستم سياسى و پليسى ديگرى موثرتر و کارآتر بوده و هستند.

عليرغم رشد و پيشرفت جوامع بشرى، مذاهب همچنان به حيات خود ادامه داده و سلطه و نفوذ خود را حفظ کردند. چگونه مى توان تمايل بخش اعظم انسانها در جوامع بشرى مبنى بر کنار گذاشتن و ناديده گرفتن واقعيات عينى و مدارک علمى و روى آوردن به تخيلات و افسانه هاى مذهبى را توضيح داد؟ چگونه يک انسان عاقل و امروزى مايل است که حتى به غير قابل باورترين و خيالى ترين داستانهاى مذهبى عقيده داشته باشد؟ چگونه مى توان با اعتقاد مردم به چيزهايى که وراى مشاهدات عادى يا آگاهى و دانش متعارف هستند و با توصيفات اسرارآميز و جادويى هم مورد مبالغه قرار گرفته اند و مهمتر از همه اينکه حتى با مدرک و شهود هم حاضر به کنار گذاشتن آن نيستند، مقابله و مبارزه کرد؟

روش تحقيق علمى ماترياليستى است به اين معنى که مى کوشد علل و موجبات مادى پديده ها را توضيح دهد. غالبا علل و موجبات پنهان و ناپيدايى در جريان هستند که با چشم غير مسلح قابل رويت نيستند بطور مثال ميکروبها و اتمها؛ اما ميتوان آنها را اثبات کرد و نشان داد و توسظ محقق قابل توضيح هستند. در نقطه مقابل، چيزهاى ماوراى طبيعت و انسان، غير طبيعى هستند و نمى توان آنها را بطور عينى توضيح داد و درک کرد. انسان بدوى که قادر به درک و مقابله با فجايع و بلاياى طبيعى غير قابل مهار نبود، راه کنار آمدن با درد و اندوه غير قابل تحمل را نمى دانست به چيزهاى ماوراى تصور و ماوراى طبيعت متوسل گرديد. انسان براى رودروئى با غير قابل اجتناب بودن مرگ، با توسل به ماورا طبيعه و افزودن بعدى ديگر به حيات و موجوديت خود، حال "در يک دنياى ديگر" و "در زندگى پس از مرگ" کوشيده است به نحوى با اين واقعيت کنار بيايد. انسان در اميد براى خلاصى از بى عدالتى ها و بديها، با اتکا به ماورا طبيعه، به "زندگى ديگر" پس از مرگ متوسل شده که در آن از نابرابرى و بى عدالتى خبرى نخواهد بود. براى تسکين اندوه عميق از دست دادن عزيزان و نزديکان، انسان متوسل به خلق دنيايى مى شود که پس از اين دنيا وجود دارد و در آن دوباره عزيزان خود را مى بيند و ديگر هرگز آنها را از دست نخواهد داد. اعتقاد به تاثير نماز و دعا و تسليم به قدرت آسمانى و اطاعت از آن از گذشته هاى دور تا به امروز پابرجا مانده چون براى بقاى انسان ارزش مصرف دارد. اين مساله تاثير قدرتمندى در موجوديت روانى، اجتماعى و بيولوژيک انسان دارد.

"زندگى پس از مرگ" ابداع و اختراعى است که بشر با توسل به آن از شکايات و غم ها و عذاب اين دنيا به آن پناه مى برد. چيزى که در زندگى موجود و فعلى نمى توان به آن دست يافت را مى توان در رويا و تخيل کسب کرد. اين رمز اعتقاد به خدا و ماورا طبيعت است. اين نوع اعتقادات، انسان را عليرغم دشواريها و مصائب اين دنيا و زندگى، قادر به بقا مى کند. اين توسل، انسان را قادر مى کند زندگى فعلى را با انتظار دنياى ديگر تحمل کند. اين معما و جادوى مذهب است، اين راز اديان است که شور و تعصب نسبت به اعتقادات خرافى و ماورا طبيعى را دامن مى زنند و توهم و پندارها را تغذيه و تقويت مى کنند. آرى، اين علت توسل مردم به دين در دنياى واقعى و خطرناکى است که چه انسان بدوى و چه انسان مدرن نياز دارند با حيوانات وحشى، قبايل نامتمدن، خشکسالى و قحطى، صاعقه و آتش سوزى جنگلها، تصادف ها، محروميتها، آفات و اپيدمى ها و غم ها و شکست ها و فشارهاى زندگى کنار بيايند يا مقابله کنند. مطمئنا، لذت و رضايت، دستاوردها و ماديت يافتن خواستها و آرزوهاى انسانى هم در اين جهان واقعيت دارند، اما تراژدى، شکست، ناتوانى و تلخى هم هميشه حضور دارند. دنياى ما مجموعه پيچيده اى از شادى و اندوه است. بنابراين، اعتقاد به ماورا طبيعه، تسکين و آرامشى را براى کنار آمدن و تحمل غير قابل تحمل ها و رنجها و فشارها براى انسان فراهم مى کند تا از طريق سيستم هاى تخيلى اديان بر فناپذيرى و ترس ناشى از مرگ غلبه کند. سيستم هايى که گويى در آنها پيغمبران و کشيش ها و آخوندها قدرت مخرب نيروهاى ماورا طبيعه را خنثى مى کنند و انسان را از شر بلايا و آفات و مصائب حفظ مى کنند.

آرى، از اين رو از آغاز وجود جوامع بشرى در روى زمين تا به امروز، انسان همواره از سر يک ايمان کور دستهايش را به سوى خدايان متعدد يا يک خدا به آسمان بلند کرده است. ايمان به خدا تخيلى است که انسانها در استيصال به آن چنگ مى زنند تا از قدرت مخرب واقعيت، اين واقعيت چه فقر و بيکارى يا از دست دادن عزيزى يا بلاهاى طبيعى خود را حفظ کنند. اعتقاد به خدا و دين وسيله اى است که انسانها با آن بر ناتوانى هايشان غلبه مى کنند و در مواجهه با اوضاع پر از ياس و رنج، زندگى را براى خود قابل تحمل مى سازند. در شرايط از دست دادن عزيزان خود، سيل و زلزله، بيکارى و فقر و ورشکستگى و در اوقاتى که براى انسان گويى هيچ چيز ديگرى باقى نمانده است تا بوسيله آن خود را به زندگى، اميد و آينده متصل کند، خدا و دين و ايمان موثر و کارآ مى شوند. انسانها در دنياى تخيلى خود با آن "قدرت بزرگ" حرف مى زنند، در مقابل او خوار و خفيف مى شوند و مى گريند، آنقدر مى گريند که ديگر اشکى از چشمانشان فرو نمى ريزد، ضجه و التماس مى کنند، طلب بخشش و مغفرت مى کنند، اما ذات باريتعالى که وجودش بر هيچکس شناخته نبوده و نيست، گوش شنوايى براى شنيدن فريادهاى زجرآلود و احساسى براى درک و لمس ياس و بدبختى آنها ندارد.

طى قرنها و هزاره ها بخش هايى از جامعه انسانى به واقعيت هاى زندگى، علت حيات بشر، پوچى وجود خدا و علم آگاه شده اند. اما هنوز هم بسيارى از مردم در جهل و بيخبرى و در يک ايمان کور بسر مى برند. اديان دشمن تحقيق و آگاهى، و خصم بى قرار و آشتى ناپذير عقل و آگاهى و آزادى انديشه و عقيده هستند. اديان براى تحميل خود به مردم هر جنايتى را مرتکب شده و هر قساوت و بيرحمى را مرتکب شده و مى شوند. مذاهب بر عليه آزادى و حقوق انسانها شمشير کشيدند و کشتند. اين ايمان و اعتقاد کور، عده اى را به کشت و کشتار و ترور و ارعاب در خدمت جريانات و حکومت هاى مذهبى کشانده است. ايمان به خدا، آنها را به ساختن بمب و مسلح کردن و بکار انداختن اسلحه هايشان مى کشاند. جهل و حماقت شان آنها را به پيروى از امثال خمينى و طالبان و شيخ هاى رستگارى و ژنرال هاى اسلامى و بن لادن ها مى کشاند. اينها دست به اسلحه و بمب مى برند تا در پناه اين حکومتها، جامعه را از بى دينى پاک و خالص کنند. ايمان اسلامى و مسيحى و يهودى چنان آنها را کور و قسى القلب مى کند که بخاطر آن دست به قتلهاى مکرر مى زنند، بمب گذارى مى کنند، جوانان و کودکان را به جنگها مى کشانند و روى ميدانهاى مين مى برند. اين همه جنايت با اتکا به ايمان مذهبى و اعتقاد به قدرت خدا انجام مى شود.

بى خاصيتى و در واقع ضد خاصيتى، خصلت مشخصه همه اديان است. کاردينال ها و آيت الله ها و خاخام ها همگى بى خاصيت اند. خود چيزى توليد نمى کنند، کار نمى کنند، از حاصل زحمت ديگران زندگى مى کنند. اديان سازمان يافته از حاصل خون و عرق مردم و رنج بيکران آنها قدرتمند شده اند. همگى شان هم صدا فرياد مى زنند: "ايمان بياوريد و پول بدهيد!"

خدا پرستى و دين و ايمان برخى از مردان خدا را چنان از زندگى، اخلاقيات انسانى و بهره بردن از لذتهاى عادى زندگى از جمله لذت جنسى و علائق نرمال انسانى تهى و محروم مى کند و نيازهاى جنسى شان را چنان فرو کوفته مى کند که مانند وحوش، کودکان و نوجوانان را قربانى ارضاى نيازهاى جنسى شان مى کنند. ايمان و خدا پرستى، با منع کردن زندگى و لذت جنسى براى کشيش هاى متدين و خدا پرست، شکار کودکان و نوجوانان بعنوان طعمه هاى جنسى را موجه مى کند. ايمان دينى و روان بيمارشان، آنها را بدون ترس و واهمه به اين عمل هولناک و جنايى سوق مى دهد.

نزد گروهى ديگر، ايمان دينى و توسل به خدا چنان قوى است که حتى در هنگام بيمارى خود و نزديکان شان به پزشک و درمان رو نمى آورند. آنها روز بروز بيمار و محتاج تر به معالجه و درمان مى شوند اما ايمان به قدرت آسمانى را به جاى پزشک و دارو قرار مى دهند و با زجر و بيمارى روز بروز به مرگ و نيستى نزديکتر مى شوند. مرگ و نيستى فلسفه ايمان اينها به خدا و اديان است. در مواجهه با مرگ هم، اين مناديان نيستى و خشونت، خود و نزديکان شان را از زندگى و هستى که همواره با آن در ستيز بوده اند، نجات مى دهند. مرگ براى آنها بهترين مفر است. آنها هميشه مبلغ مرگ و زندگى پس از مرگ در يک دنياى مجهول بوده اند. در ديندارى و خدا پرستى، مرگ نقطه پايانى بر آن ترس و زجر دائمى است که ايمان به خدا بر زندگى مردم حاکم مى کند.

دين مرگبار است و بدون خدا و دين انسانيت آسوده ميشود. صحت اين حکم و اين حقيقت صرفا از يکه تازى خونين جريانات اسلامى در بيش از بيست سال گذشته، سنگسار، قصاص، بريدن انگشت ها و قطع کردن دست و پا، تحميل حجاب و تجاوز به زنان، بريدن سر نوزادان و اعدام در ملا عام و به راه انداختن حمام هاى خون در ايران و الجزاير و افغانستان و سودان در نمى آيد. درستى اين حکم فقط از آنچه که مسيحيت و اسلام در جنگهاى صليبى بر سر مردم آوردند هم ناشى نمى شود. اين حکم فقط به اين دليل معتبر نيست که مسيحيت در قرون وسطى آن فجايع را بر سر مردم آورد، دستگاه تفتيش عقايد به راه انداخت، و معترضين را بعنوان جادوگر، و دانشمندان و مردم داراى عقل سليم را سوزاند و زنان را زنده زنده کباب و زجرکش کرد.

صحت و حقيقت اين حکم از فلسفه و سرشت خداپرستى و اعتقاد به اديان ناشى ميشود. همان فلسفه و سرشتى که باعث اين همه جنايت و تبهکارى اديان در طول تاريخ زندگى بشر شده است. خداپرستى و دين اساسا بر ترس و خوف و جهل بنا شده است. ترس از مرگ، هراس و جهل نسبت به مسايلى که براى انسان غير قابل فهم و اسرار آميز بنظر مى آيد، ترس از بيکارى و فقر و ناامنى، و وحشت از مجازاتى که تامين نيازهاى طبيعى و انسانى مانند لذت جنسى بدنبال دارد.

اديان اين پيام و آموزش بى پايه و در عين حال بسيار خطرناک را در بردارند: مرگ پايان زندگى نيست! مفهوم مرگ، محور فلسفه خداپرستى و کليه اديان است. وقتى که کشيش و آخوند و خاخام از پيشکش کردن "قربانى" به درگاه خدا حرف مى زنند دقيقا بدنبال تقويت مفهوم مرگ و اين ايده هستند که فقط خدا قادر است مرگ را کنترل کند. اديان از ترس مردم نسبت به مرگ بخوبى استفاده مى کنند. به همين دليل از پيروان خدا و اديان مختلف خواسته مى شود که در نماز، دعاها و مراسم دينى در هفت روز هفته مداوما در رنج و عذاب ناشى از ترس مرگ بسر برند. اديان، مرگ را بعنوان رستگارى و رهايى نهايى انسانها تبليغ مى کنند.

اديان مدعى دفاع از حيات و زندگى هستند اما اساس تعاليم آنها ضد زندگى، ضد هستى بشر و مخرب و منحط هستند. طبق آموزشهاى الهى، زندگى اگر ارزشى دارد، به اين دليل است که مقدمه و پيش زمينه اى براى مرگ و زندگى پس از مرگ است. زندگى ما انسانها در پيشگاه خدا بى ارزش است. خدا پرستى و ايمان مذهبى، از ما مى خواهند زندگى، تنها پديده عزيز و ارزشمند، فلسفه وجودى ما و کل آن چيزى که همه برايش تلاش مى کنيم، را کنار بگذاريم، به آن پشت پا بزنيم و براى مرگ آماده شويم و بجاى خوشى و سعادت در زندگى، در انتظار مرگ زجر بکشيم.

خداپرستى و اعتقاد به دين بيمارى اى است که از ترس و خوف و خشونت برخاسته است. خدا پرستى و اديان، اين ترس و وحشت را دامن مى زنند تا بر زندگى مردم کنترل ابدى داشته باشند. دين يک سيستم کامل کنترل افکار و اذهان است. کنترل بر زندگى بشر در ذات و سرشت اديان است. مردم براى غلبه کردن بر اين ترس از طريق نماز و دعاى هميشگى و هر روزه، قربانى کردن، عجز و ناله و زارى به درگاه خدا، خمس و زکات و تسليم کامل به کشيش و خاخام و آيت الله، مى کوشند قدرت مخرب و ويران کننده اديان را نسبت به زندگى و آينده خود خنثى کنند. مسجد و کليسا و کنيسه و معبد دشمنان آزادى مردم اند. دگم هاى مسيحيت و يهوديت و اسلام منشا خشونت و توحش نسبت به انسان هستند. اين دگم ها، محروميت و شکنجه و آزار انسان را تعليم مى دهند؛ اشاعه دهندگان آنها عدم اعتماد به نفس و حقارت انسان را تشويق مى کنند و اعمال خوب انسانى و اين دنيايى را استهزا مى کنند.

خداپرستى و اديان رفتار و علائق طبيعى انسانها را گناه و منکرات مى پندارند و براى هر نوع ميل و رفتار طبيعى و نياز بشرى، انواع و اقسام اصول و قواعد، مجازات و مراقب، آخوند و کشيش و خواهر زينب و مامور نهى از منکر گذاشته اند تا مردم را تنبيه کنند. خداپرستى و اعتقاد به اديان يک احساس دائمى تقصير و گناه در انسانها ايجاد مى کند. احساس گناه از اينکه فى المثل چگونه بينى تان را پاک مى کنيد تا اينکه چگونه به جنس مخالف نگاه مى کنيد. اسم اين احساس دائمى گناه و تقصير را هم "اخلاقيات" گذاشته اند.

تحت عنوان "اخلاقيات متعالى" الهى و دينى، همه اديان به تحميل آرا عقب مانده و پوسيده، اشاعه تعصبات کور، تفرقه و تحميق، برپا کردن جهادهاى مذهبى و کشتار مردم پرداخته اند. اين "اخلاقيات متعالى" همواره نفرت، تفرقه و تفاوت، تعقيب و آزار و سوزاندن و ترساندن و زجر کشيدن را توجيه و تبليغ کرده اند. خداپرستى و اخلاقيات دينى در عين حال مکانيسم هايى مانند دعا، قربانى کردن، اعتراف و نذر و ... را هم تعبيه کرده اند تا مرتکبين جنايتهاى فوق بتوانند پس از انجام دعا و نذر و اعتراف از اعمال ضد انسانى خود تبرئه شوند. اخلاقيات دينى و خداپرستانه در واقع يک بى اخلاقى کامل و يک رياکارى عميق و ذاتى است.

روحانيون و مقدسين

سعادت و خوشى انسان، حقيقت نهايى و هدف غايى زندگى است و تامين آن بر دوش انسانها و با تلاش مادى همه جانبه و بکارگيرى آگاهى و خرد آنها امکان پذير است. سعادتى که ناشى از انجام تعهدات، تامين هر چه بيشتر ايده آل هاى انسانى، و ناشى از زيبايى طبيعت، هنر و خلاقيت خواهد بود. سعادتى که به تولد شعر و موسيقى و استعدادهاى عالى منجر خواهد شد. اما تحت تاثير تبليغات دينى، بسيارى از مردم اين نوع خوشى و منشا آن را مادى و فانى و پست تلقى مى کنند و خود را طرفدار معنويت و روحانيت مى نامند و وانمود مى کنند که به احساسات و روحيات مادى و "پائين" اهميت نمى دهند. اينها سعادت و خوشى را نه در اين دنيا که در "دنياى ديگر" مى خواهند. سرمشق اينها، پيغمبران، قديسين، آيت الله ها، کاردينال ها و اسقف ها و خاخام ها هستند.

اما اين موجودات معنوى و روحانى که به "ماديات" اهميت نمى دهند زندگى تجملى و مرفه خود را از قبل رنج و زحمت ديگران تامين مى کنند. همگى بى خاصيت و مفتخور هستند و باعث ترس و نگرانى و بى شخصيتى براى مردم هستند. کارشان اين است که براى کسانى که زندگيشان را تامين مى کنند، دعا کنند! ادعا مى کنند که براى راهنمايى و هدايت نوع بشر آمده اند! اما متکبر، متفرعن و انتقام جو هستند. سردمداران اديان همواره دشمن آزادى و رفاه مادى مردم و دانش و تحقيق و جستجوى بشر براى کسب حقيقت بوده، هستند و خواهند بود. اينها دنيا را با ايمان، نفرت، کينه مذهبى و ترس انباشته کرده اند و براى حفظ موقعيت شان هر جنايت و وحشيگرى را مرتکب شده اند. اينها انسانهايى را که کار مى کنند، زحمت مى کشند، زندگى مى کنند، همسران و کودکانشان را دوست دارند، به زندگى عشق مى ورزند، سفر مى کنند، دنيا و زندگى را تجربه مى کنند، نقاشى و مجسمه سازى مى کنند و دنيا را با عشق و خلاقيت و شور زندگى پر مى کنند، داراى "تمايلات پست مادى" و "بدون معنويات" و "اين دنيايى" مى نامند. اينها دشمنان زنان، کارگران، آزاد انديشان، دانشمندان، هنرمندان، شاعران و همه کسانى هستند که مى خواهند زندگى بهترى را در اين دنيا بسازند. اين مقدسين و پيغمبران و روحانيون مى گويند اين دنيا دوره موقت و آزمايشى براى زندگى بعد از مرگ است و زندگى اين دنيا بايد صرف آماده سازى براى "آن دنيا" بشود.

طبق وعده هاى اينها، کسانى که حرف پيغمبران، کاردينال ها و آيت الله ها را گوش کنند در آن دنيا پاداش مى گيرند و سايرين در عذاب دائمى بسر خواهند برد. اين معنويون و روحانيون همواره از کار کردن و زحمت کشيدن متنفر و بيزارند، چيزى به رفاه و ثروت مادى بشريت نيافزوده اند و خود از حاصل دسترنج ديگران زندگى کرده اند. اينها دشمن خوشى و سعادت معصومانه انسانها هستند. ادبيات آنها سراسر اهانت و تحقير نسبت به موجوديت، آگاهى و خرد انسان است. بسيارى از مردم متاسفانه از سر جهالت عمر خود را صرف خواندن اين متون ابلهانه و پيروى از آنها کرده اند. اين مقدسين و مردان خدا ادعا مى کنند که نويسنده واقعى کتاب مقدس شان، خداست و هر زن يا مردى اين را نپذيرد، در آتش جهنم خواهد سوخت.

در نقطه مقابل اينها، انسانهاى بى "معنويت" يعنى نامقدسين و "معصيت" کاران، ادبيات بمراتب وسيع تر و غنى ترى را خلق کرده اند، علم، هنر، نقاشى، مجسمه سازى، فلسفه و شعر همگى جوشيده از خلاقيت ماترياليستهاى بى خدا و بدون "معنويت" است. در مقابل، "معنويون" به مردم نفرت و آزار همنوعان خود را آموزش مى دهند، به زور و تحميل متکى هستند، تقلب و رياکارى را اشاعه مى دهند و مى گويند که با واسطگى آنها به درگاه خدا و بخاطر دعاى آنها، باران و آفتاب و حاصلخيزى زمين و خير و سعادت انسان تامين مى شود، و قحطى و خشکسالى متوقف مى گردد. مى گويند بخاطر شکر آنهاست که زندگى بشر ادامه پيدا کرده است. اينها مدعى بخشش و سخاوت هستند، چيزى که مطلقا فاقد آن هستند. ادعا مى کنند که مخالف انتقام هستند اما هرگز و هرگز قابليت بخشش و عفو کردن را نداشته اند. برعکس، هر زمان قدرت را در دست داشته اند، خشونت اشاعه يافته، آزادى نابود شده، آموختن متوقف شده، زنان برده و فرودست شده اند، متفکرين زندانى شده، روشنفکران و انسانهاى صادق تحت فشار قرار گرفته، جسوران و آزادگان به قتل رسيده اند، و دانش و آگاهى محکوم به فنا شده اند. روحانيون و مقدسين همواره دشمن بشر بوده، هستند و خواهند بود.

در مقابل، ما بخاطر همه آنچه که امروز داريم، بخاطر پيشرفت و تعالى، بخاطر هنر و علوم، بخاطر تداوم زندگى، بخاطر کاهش دردها و بيماريها، بخاطر غذا و مسکن بهتر، بخاطر موسيقى و شعر و هنر که زندگى ما را خوش تر و غنى تر مى کنند، بخاطر تکنولوژى بهتر و بخاطر همه اينها ما مديون ماترياليست ها و بى دينان هستيم، آنهايى که تمام توجه و هم و غم و زندگى خود را صرف بهبود زندگى مادى و اين دنيايى بشر کرده اند.

خدا چيست و چه نقش و جايگاهى دارد؟ آيا يک خداى ازلى و ابدى جهان و انسانها را خلق کرده است؟ اگر اين خدا وجود دارد، چرا انسانهايى را معلول، معيوب و کم هوش خلق مى کند؟ چرا مجرمين و ديوانگان و ابلهان را مى آفريند؟ قدرت و عقل نامتناهى اين خدا، چگونه عيب و نقصان او در آفرينش موجودات فوق را توجيه مى کند؟ آيا يک خداى ابدى حاکم اين جهان است؟ آيا او مسئول ستم ها و جنايات شاهان و شاهزادگان و امپراطورها و روساى جمهور و ژنرال هاست؟ آيا او مسئول وقوع همه جنگها و ريختن خون انسانهاى بيگناه است؟ آيا او پاسخگوى قرنها بردگى، پشتهاى زخمى و شلاق خورده انسانها و ربودن کودکان شير خوار از آغوش مادران و فروش آنها بمثابه برده است؟ آيا او جوابگوى قرنها تعقيب و آزار دينى، انگيزاسيون و به ميخ کشيدن معترضين، و مسئول ابزارهاى شکنجه است؟ آيا اين خدا به وحوش دينى مجوز داده تا انسانهاى شجاع و با فضيلتهاى اخلاقى بالا را نابود کنند؟ تا خون بيگناهان را بريزند؟

اگر خدايى با قدرتى بى نهايت و مافوق طبيعت اين دنيا را اداره مى کند، چرا زلزله، صاعقه، قحطى، خشکسالى و بلاهاى طبيعى براى بشر اتفاق مى افتد؟ چرا خدايى با چنين قدرتى نمى تواند جلوى سرطان، ميکروبها، ديفترى، ايدز و بيماريهاى مهلک و غير قابل درمان را بگيرد؟ چرا اين خدا به اعمال درندگى، وحشيگرى و خشم و غضب اجازه مى دهد؟ با اين همه فقر، بدبختى، بيمارى، جنگ و نابسامانى، بلاياى طبيعى و مصيبتهاى روزانه زندگى مردم، واقعا نقش دين و خدا چيست؟ چرا خدايى با اين قدرت نه تنها نابرابريها را از بين نمى برد بلکه سرسختانه از آنها دفاع مى کند؟

دين منشا ترس است و ترس محراب و مسجد را خلق مى کند و قربانى به درگاه خدا پيشکش مى کند. ترس باعث سر برآوردن کليساها و مساجد و سر خم کردن و زانو زدن و حقير شدن انسانها مى شود. ترس موجب سجده کردن و کوچک شدن انسانهاى دعا کننده مى شود. دين مى آموزد که بنده و برده باشيد، مطيع باشيد، تحقير شويد، خود را انکار کنيد، مقاومت نکنيد. دين اتکا به خود، جسارت، بلند پروازى و دفاع از خود را در انسان از بين مى برد. دين خدا را ارباب و سرور، و انسان را برده کوچک و بى ارزش او مى کند. بردگى، بردگى است و عليرغم اينکه مى کوشند اين را به ما بقبولانند اما هيچ خدايى نمى تواند بردگى را شيرين و لذت بخش کند.

آزاد انديشان بى خدا را به جرم کفر و الحاد در سياهچالها به زنجير کشيدند، زبانهايشان را بريدند، چشم هايشان را از حدقه درآوردند و آنها را روى آتش نشانده و سوزاندند. اما آيا هنوز کسى هست که بتواند ثابت کند که مسيح خداست؟ که خدا نگارنده نغمه هاى سليمان پيغمبر است؟ که جهنم و بهشت وجود دارند؟ که معجزه الهى هست؟ کى قادر است اثبات کند که فرشتگان و اشباح و شياطين و خدايان وجود دارند؟ آيا کسى هست که آنها را ديده و يا لمس کرده باشد؟ کسى مى تواند ثابت کند که مسيح دوباره زنده شد؟ که قرآن به محمد وحى شد؟ آيا کسى هست که بتواند ثابت کند کى کتابهاى آسمانى را نوشته است؟ پاسخ منفى است.

اگر خدايى وجود دارد ما چگونه مى توانيم بدانيم که او خوب است؟ چگونه ثابت مى شود که او بخشنده است و به انسانها اهميت مى دهد؟ اگر اين خداى پر قدرت و همه کاره وجود دارد، چرا رنج و درد انسانها بخاطر بيمارى و قحطى و جنگ و گرسنگى و بى بهداشتى را تحمل مى کند و کارى نمى کند؟ علماى دينى مى گويند خدا انسانها را از نژادهاى مختلفى که از نظر رنگ پوست و مو، قواره و قدرت هوش و استعداد متفاوت هستند، خلق کرده است و نابرابرى بين انسانها کار خداست. چرا خدا اين کار را مى کند؟ چرا اين نابرابريهاى فيزيکى را مبناى حقوق انسانها قرار مى دهد؟ آيا اين خدا بيمار و مردم آزار است؟ عقل او کجا رفته است؟ چرا اين خدا مبدا و منشا نابرابريهاست؟ خدايى که مى داند بخاطر اين نابرابريها خونها ريخته مى شود و رنجها و خصومتها آفريده مى شوند، اجساد بيشمار انسانها بر زمين مى افتند، پشتهاى شلاق خورده سياهان و برده ها، قلبهاى شکسته مادران فرزند از دست داده و با همه اينها همچنان دست به خلق اين همه نابرابرى و خصومت مى زند، اين خدا بايد بى نهايت قسى القلب و وحشى باشد.

چرا بايد بگوئيم خدا خوب و مهربان است؟ سياهچال هايى که ديوارهاى آنها پر از آثار خون و آه انسانهاى آزاده و شجاع است، چنگک هايى که خون چنين انسانهايى بر آنها خشک شده، بردگان، بى پناهان، شجاعان جسورى که در آتش مجازات اديان سوختند، بى دينان آزاده اى که روى آتش کليساها کباب شده و ماهيچه ها و مفاصل شان از هم جدا و ذوب شدند، بدنهاى انسانهاى عدالت خواه، چشمان نابينا شده انسانهاى خواهان حقيقت و راستى، آه زنان ستم کشيده و محروم، چهره هاى معصوم کودکان فقير و بى سرپرست، ميليونها انسان قربانى جنگهاى مذهبى و حاکمان ستمگر، قربانيان سيل و زلزله و آتشفشان و طوفان و ترس و وحشت دائمى انسان، انسانى که آزادى از او گرفته شده، بله همه اين واقعيات بر عدم وجود خدا و مرگبار بودن خدا پرستى و دين دلالت مى کنند. اين واقعيات نشان مى دهند که اعتقاد به خدا سرچشمه بسيارى از بدبختى هاى انسان از گذشته هاى دور تا به امروز بوده است.

اين يکى از داده هاى آته ايسم و اعتقاد شمار زيادى از متفکرين و فيلسوفان آزاد انديش است که مى گويد: اگر خداى سنتى و کلاسيک خداپرستان وجود دارد، به اندازه کافى مدرک وجود دارد که ثابت کند اين خدا موجودى شرير و مضر است. جنايات و کشتارهايى که اديان يهود و مسيح و اسلام در خدمت به اين خدا مرتکب شده اند، و مفاهيم و مقولاتى مانند شيطان و شرارت و بلا و کلمات خود خدا در باره اين مفاهيم، بخوبى ماهيت چنين خدايى را افشا مى کند. برخلاف تعاليم اديان، اين خدا بسيار بى انصاف، ناحق، بى منطق و بسيار مضر و شرير است. اما خدايى که معتقدين به او مى گويند موجودى مافوق همه چيز و همه کس است و انسان را مجازات مى کند و به بهشت و جهنم مى فرستد، بايد قبل از هر چيز و مهم تر از هر چيز، وجود خودش را اثبات کند.

آزار و شکنجه انسانهاى آگاه و روشن بين که تنها جرمشان عدم اعتقاد به خدايى است که هيچ دليلى بر وجودش نيست، تنها و تنها نشانه خصلت ضد بشرى و خارج از عقل چنين خدايى است. اگر خدا وجود دارد و به هر دليلى نمى خواهد وجود خود را نشان بدهد، مى تواند به اشکال مختلف وجودش را ثابت کند. مثلا وقوع زلزله، سيل، آتشفشان و ساير مصائب طبيعى را در جزئيات پيش بينى کند و به بشر کمک کند تا جلوى وقوع آن را بگيرد يا از ابعاد تلفات آن بکاهد؛ يا از قدرت فوق العاده خود براى کاهش مصائب اجتماعى بشر و فقر و فلاکت استفاده کند؛ يا کارهاى خارق العاده ديگرى را انجام بدهد. وقتى اين خدا هيچيک از اين کارها را که طبق تعريف قاعدتا در توانش هست انجام نمى دهد، نبايد انتظار داشته باشد که مردم آگاه و روشن بين او را قبول داشته باشند و بپرستند. چنين خدايى اگر وجود داشته باشد، حق ندارد آته ايستها را سرزنش کند. او بايد خود را شماتت کند و فکرى به حال خودش بکند.

بر خلاف تعاليم اديان گوناگون، خداى قادر و تواناى آنها هيچوقت چيزى نيآموخته؛ ياد نگرفته؛ هيچ عمل خاصى نداشته؛ هيچوقت به انجام عملى ترغيب و وسوسه نشده و هيچگاه نياز و احتياجى نداشته؛ هيچوقت کارى نکرده و اگر مدعى قدرت و توانايى است، هيچگاه مانع وقوع مصيبت و فجايع طبيعى و اجتماعى براى انسانها که مدعى است بنده او هستند، نشده است. چرا ما انسانها بايد او را ستايش کنيم و سپاسگزارش باشيم؟ مگر چنين موجودى اصلا وجود دارد؟ آيا کسى چيزى از او شنيده؟ آيا جواب نماز و دعاى کسى را داده؟ آيا کسى دليل و مدرکى دال بر اينکه او جهان را اداره مى کند دارد؟

از قرنها قبل تا به امروز، هزاران نفر زبانهاى هبرو و يونانى را آموختند تا بتوانند تورات، انجيل و قرآن را با زبانهايى که با آن نوشته شده اند، بخوانند. اينها پس از مطالعه دقيق اين کتابهاى آسمانى متوجه شدند که هر چه مى خوانند بيشتر با تناقضات اين کتابها روبرو مى شوند. طبق اين کتابها: همه قدرتها از خدايى سرچشمه مى گيرند که براى بشر غير قابل دسترسى است و در عين حال در اين کتابها به مردم حق داده شده که قدرتهاى فوق را سرنگون کنند؛ که کليه اعمال انسان از قبل تعيين و از ازل معلوم شده است و در عين حال، انسان از اراده آزادانه هم برخوردار است؛ که بايد به خداى سه گانه يعنى اب و ابن و روح القدس معتقد بود و هم اينکه کافى است به خداى يگانه هم ايمان داشت؛ هم تعدد زوجات مجاز است و هم اينکه هيچ مردى نبايد بيش از يک همسر داشته باشد؛ هم اينکه عقيده داشت که خدا يک دهقان هبرو بود و هم اينکه يک نيمه آدم بود؛ که مسيح کليسا را بنيان گذاشت و هم اينکه چنين کارى نکرد؛ هم بردگى منبعث از اراده خداست و هم اينکه همه انسانها بايد آزاد باشند؛ که همه انسانها فانى هستند و هم اينکه همه بايد زندگى ابدى داشته باشند؛ که مسيح دوباره زنده مى شود و هم اينکه چنين رستاخيزى وجود ندارد؛ که مسيح دوباره مى آيد و هم اينکه او آخرين ديدارش را کرده است؛ که زن و مرد با هم برابرند و هم اينکه مردان قيم زنان هستند؛ که مسيح به جهنم رفت و براى ارواح قديسه در زندان موعظه کرد و هم اينکه او چنين کارى نکرد؛ که هم يهوديان سزاوار مجازات جهنم اند و هم اينکه همه آنها به بهشت مى روند؛ که همه معجزه هاى انجيل وقوع يافته اند و هم اينکه تعدادى از آنها متحقق نشده اند چون احمقانه، کودکانه و ابلهانه هستند؛ که نان و شراب مقدس به گوشت و خون خدا و خداى سه گانه تبديل شدند و هم اينکه چنين چيزى صورت نگرفت و خدا، گوشت و پوست و خون ندارد؛ که کودکان غسل تعميد يافته از بين مى روند و هم اينکه همه آنها حفظ مى شوند؛ که روح القدس پدر مسيح بود و هم اينکه ژوزف پدر مسيح بود؛ که آزاد انديشان و بى دينان بايد به قتل برسند و هم اينکه "تو بايد دشمنانت را دوست بدارى"؛ که ٧٢ زن زيباى سياه چشم باکره به شهداى راه اسلام وعده داده شده و هم اينکه چنين چيزى صحت ندارد و غيره و غيره.

براى توجيه و دفاع از تناقضاتى که در کتابهاى آسمانى وجود دارد و در بالا به نمونه هايى از آنها اشاره شد، هزاران جلد کتاب نوشته شده، در ميليونها مراسم و جلسه دينى موعظه شده، شمشيرهاى بيشمارى در دفاع از آنها به خون مردم بيگناه آغشته شده، هزاران هزار شعله آتش براى سوزاندن مخالفين و منتقدين بر پا شده، صدها و صدها مفسر به توجيه آنها برخاسته اند و ميليونها اسقف و آيت الله تلاش کرده اند به معما و رمز و راز ذاتى اين کتابها افزوده و حماقت مستتر در آنها را دانش، توحش را عطوفت و مهربانى، و غير ممکن را ممکن جلوه گر کنند.

عالمان دينى، انجيل و تورات و قرآن را ارباب و مردم را برده آنها کردند و حرمت و انسانيت مردم را از آنها گرفتند؛ عطوفت را از قلبها زدودند و ايده هاى عدالت و انصاف را پايمال کردند، روح را در سياهچال هاى ترس اسير کردند و شک و ترديدهاى صادقانه انسان را جرم محسوب کردند. فقط تصور کنيد که بشر تا چه اندازه از ترس رنج برده است؛ ميليونها انسان به مرز ديوانگى رسيدند؛ شبهايى پر از ارواح و اشباح، هيولاهاى خزنده و مملو از وحشت با موجوداتى با چشمان دريده که انسانها را مرعوب مى کردند. به ترس از مرگ فکر کنيد؛ به خشم بى پايان؛ به حس انتقام جويى؛ به پشيمانى ابدى؛ به عطش و ناله و فريادهاى زجرآلود ناشى از دود و آتش جهنم فکر کنيد. به قلبهاى قسى شده؛ به دلهاى شکسته؛ به بيرحمى هاى ناشى از اديان و کتابهاى آسمانى؛ به زندگى هاى تباه شده و انسانهاى سياه روز شده فکر کنيد. آرى، انجيل و تورات و قرآن همگى منابع تيره روزى و تباهى براى بشريت بوده، هستند و خواهند بود.

طى ميليونها سال و بتدريج که انسان تسلط بيشترى بر طبيعت و بر زندگيش پيدا کرد و متمدن تر شد، خداى مورد پرستش خود را انسانى تر کرد و به او خصوصيات خوب و متعالى بخشيد؛ قلبى پر از عطوفت به او بخشيد و پرتوهايى از مهربانى را به چشمهايش راه داد. با رشد بيشتر فکرى و عقلى انسان و افقهاى گسترده تر فکرى، او دوباره خدا را تغيير داد و تلاش کرد يک خداى کامل و بى عيب و نقص را بسازد. انسان متمدن تلاش کرد او را بخشنده، عاشق عدالت و داراى افکار متعالى و پاک خلق کند. اما تناقض اينجاست که اين خداى کامل و بى عيب و نقص هنوز هم منشا تمام بدبختى هاى بشر و در واقع آمر و خالق همه آنهاست: از سيل و زلزله و آتشفشان تا اپيدمى هايى مانند وبا و مالاريا و ايدز و از سرطان تا مرگ و فقر و غيره که طبق باورهاى مذهبى همگى "کار خدا" هستند. با تغيير خدا توسط انسان، کتابهاى آسمانى هم توسط همين انسانها تغيير يافته و دوباره نوشته شدند. تناقضاتى که قبلا به آنها اشاره کرديم، ناشى از اين پروسه است. از يک طرف تلاش براى انسانى کردن خدا از سوى بخشهايى از انسانها و حفظ کردن خدا و دين و از طرف ديگر تلاش اورتدکس ها براى حفظ هر تک کلمه متون مقدس اوليه و جلوگيرى از هر نوع تغيير. نتيجه؟ تناقضاتى است که ما در کتابهاى آسمانى مى بينيم.

در دوران قدر قدرتى مسيحيت، کليسا پيروزمند بود. همه چيز در قدرتش بود و موفقيت اش محصول ريا و زور و تزوير بود. اما مسيحيت در خود تخم شکست خود را حمل مى کرد. کليسا براى غير ممکن تلاش و تقلا مى کرد: مى خواست دنيا را به قبول يک سيستم عقيدتى بکشاند؛ همه اذهان را يک شکل کند و فرديت و حرمت مردم را نابود سازد. براى انجام اين امر هر کلک و تزوير و آزار و بيرحمى را به کار برد. عليرغم همه اينها، انسانهايى شروع به تفکر کرده بودند. در دوره اخير تاريخ جوامع بشرى انسان بتدريج قادر شد بر توضيحات ميتولوژيک در مورد جامعه و جهان غلبه کند. فلسفه و متافيزيسم ظهور کردند تا براى دنياى تغييرات و تحولات، توضيحى عقلايى بيابند. شناخت نقش قدرتمندى در زندگى انسان بازى مى کند و ما را از ايده ها و افکار دروغين رها مى سازد. شناخت در قالب عقل سليم براى ما که مى خواهيم در دنياى واقعيات زندگى و عمل کنيم، اساسى است. تفکر انتقادى وسيله لازمى براى عمل اجتماعى و فردى ما انسان هاست که به اهداف خود دست يابيم و مشکلات زندگى را حل کنيم. از تفکر انتقادى بشر، فلسفه و علم ظهور کرده اند که به ادراک بيشتر و عميق تر ما از طبيعت و انسان و خودمان منجر شده اند. علوم معاصر با بکارگيرى متد شناخت علمى، اثبات تجربى و استنباطات رياضى به موفقيتهاى فراوانى دست يافتند و تفحصات خالص و بى پايه به شکست انجاميدند. از آن پس ديگر بيماريها نه ناشى از منشا شيطانى بلکه داراى علل و درمان طبيعى و مادى تلقى شدند. ديگر از آن پس، آب و هوا با بکارگيرى متدهاى علمى قابل تعبير و پيش بينى شدند و نتيجه خشم و غضب و يا رحمت و محبت خدايان تلقى نمى شوند. سيستم رمل و اسطرلاب علم نجوم و علائم و سيستم هاى الهى اش با علوم مدرن فيزيک و ستاره شناسى جايگزين شدند. به جاى خرافات و توضيحات سطحى و ايده آليستى، علوم بطور فزاينده اى پديده هاى طبيعى را توضيح و تفسير کردند. جريانات اجتماعى پيشرو از دل مناسبات بازدارنده و عتيق رشد مى کردند. مردانى بزرگ و متفکر چشمان خود را از آسمان و الهيات برداشته و به طبيعت و پيرامون خود پرداختند. آنها سکولار، مادى و خردمند بودند.

نتيجه اين روند، اختراع و کشف و دريافتن ارتباط بين واقعيتهاى مادى و چگونگى دستيابى به رفاه و سعادت و روشهايى بود که زندگى انسانها را بهبود مى بخشند. کاغذ و دستگاه چاپ اختراع شد؛ کتابها ظهور کردند و اين باعث حفظ گنجينه دانش بشرى و انتقال و اشاعه آن به همه جا و نسلهاى بعدى بود. بتدريج انسان شهروند جهان شد. از آن پس تاريخ نويسى جاى شايعه پردازى را گرفت. تلسکوپ اختراع شد؛ ماشين هاى بخار ساخته شدند که جايگزين کار صدها و هزاران و ميليونها انسان شدند؛ علم شيمى جاى کيميا و جادوگرى را گرفت؛ ستاره شناسى جاى رمل و اسطرلاب را گرفت؛ کپلر قوانين سه گانه را کشف کرد؛ نيوتون قانون جاذبه را به ما داد؛ هاروى سيستم گردش خون بدن انسان را کشف کرد؛ کشتى هاى بخار و راه آهن ايجاد شدند؛ شهرسازى مدرن مسلط شد؛ برق و گاز در خدمت رفاه انسان و بهبود زندگى مادى مردم درآمدند. عکاسى و تلگراف و تلفن به راه افتادند؛ سيستم پزشکى ارتقا يافت: جراحى و بيهوشى از اين جمله بودند. علوم به رشته هاى متعددى تقسيم شد و تخصص شکل رفت. زمين شناسى، رشته هاى مختلف مهندسى، بيولوژى، علم تکامل و انتخاب طبيعى و ... بتدريج نقش بيشترى در زندگى بشر يافتند. اين روند دستاوردهاى فراوان و با ارزشى براى بشر داشت: بردگان آزاد شدند؛ برهنگان داراى لباس شدند؛ گرسنگان تغذيه شدند؛ طول عمر مردم افزايش يافت؛ مردم صاحب مسکن بهتر شدند؛ داراى کشتى، سيستم تلگراف، کابل، موتور، برق، تلفن، عکاسى، چاپ و کتاب و گاز و درمان و بسيارى چيزهاى ديگر شدند. اين روند هيولاها و اشباح و شياطين بالدار و امثال آنها را ناپديد و نابود کرد. ديگر هزاران معما و ناشناخته قابل توضيح و توصيف شدند و علم بر خرافات غلبه کرد. تئورى سلول بعنوان واحد پايه بدن انسان ارائه شد و جنين شناسى مورد مطالعه قرار گرفت؛ ميکروسکوپ کشف شد که باعث شناخت و مطالعه ميکروب ها و باکترى هاى مولد و موجب بيماريها گرديد. اين تئوريها و کشفيات همراه با اختراعات بيشمار همگى جوانه ها و محصولات رفاه مادى، آزادى فکرى و سياسى، و آگاهى و خرد بشر هستند. اين روند با شدت و دامنه وسيع ترى به نحوى بى وقفه و فزاينده ادامه دارد.

اما طبق اديان و کتابهاى آسمانى، شعله هاى آتش جهنم بى صبرانه در انتظار دانشمندان، نظريه پردازان، مخترعين و مکتشفينى است که جسارت کرده و در "کار خدا" و مقدرات او دخالت کرده اند؛ شجاعت داشته و افکارشان را بيان کرده اند؛ کسانى که براى پاپ ها وآيات عظام و کتابهاى مقدس شان تره هم خورد نکردند؛ کسانى که راه دشوار و صعب العبور رسيدن به حقيقت و روشنى را پيمودند؛ همه خوب ها و شجاعانى که به ايمان کور مذهبى پشت کردند.

آرى، دانش و حقيقت جويى ما را به سوى تمدن رهنمون مى شوند؛ صميمت و صداقت را به جاى رياکارى مى نشانند؛ آزادى فکرى را بر سيستم عقيده و ايمان دينى برترى مى دهند. رفاه مادى، دانش و حقيقت جويى ترديد خردمندانه را به جاى ايمان و عقيده کورکورانه مى گذارند؛ کينه و انتقام جويى مذهبى را از بين مى برند؛ به جاى کشيش و ملا و عالم علوم دينى و قديسين و خيل مفتخوران شرور و مضر، به ما فيلسوفان، متفکرين و خدمتگزاران بشر را تقديم مى کنند و فقر و جرم و نابرابرى را از بين مى برند و جهان را آزاد مى کنند: آزاد از دين! در مقابل، خرافات به ما جز توهم و پندار، رويا و تصور، رسم و آئين دينى، فناتيسم، صدقه بگيران، کينه جويان مذهبى، آزار و تعقيب دينى، نماز و دعا و نذر و شکنجه، ترحم و فقر، برده ها و مقدسين، معجزه و مرض و مرگ و دروغ و تزوير چيز ديگرى نداده اند و نمى دهند.

کليه سيستم هاى خدا پرستانه و دينى ذهن و روح بشر را در بردگى و اسارت نگه مى دارند. امور معينى را تقاضا مى کنند، بايد به چيزهاى خاصى اعتقاد پيدا کنى، بايد اعمال معينى را انجام بدهى. انسانى که موضوع اين امور خرافى و بکن و نکن هاست بايد انسانيت، اميد به آينده، رشد فکرى و عقلى و پيشرفت و شادى را کنار بگذارد و يکسره بى شخصيت و حقير بشود. تا زمانى که انسانها به دنيايى ديگر و بهشت و جهنم معتقدند، زندگيشان در دنياى فعلى جهنم خواهد شد. چون طبق فرامين و احکام خدا و مذهب بايد تا آخر عمرشان در ترس و وحشت از دوزخ و دنياى پس از مرگ بسر ببرند و تنبيه بشوند.

اديان تصوير وارونه اى از واقعيات زندگى مردم منعکس مى کند. به مردمى که در مقابل فقر و ستم و بى عدالتى احساس ضعف مى کنند، يک آسودگى خيال دروغين مى بخشند. از مرگ مى ترسيد؟ به محمد و عيسى و موسى بپيونديد تا بعد از مرگ دوباره زنده شويد و تا آخر عمر زندگى کنيد! آيا زندگى تان پر از بدبختى است؟ به انجيل و تورات و قرآن رو کنيد تا همه اين مصيبت ها را فراموش کنيد! آيا جهان پر از نابرابرى است؟ ايده انقلاب و آزادى و آرزوى تغيير وضع موجود را فراموش کنيد و با رو آوردن به خدا و موسى و محمد و عيسى، در دنياى ديگر و زندگى پس از مرگ، خدا برايتان عدالت را تامين مى کند و ظالمين را مجازات و مظلومين را به بهشت و عرش اعلى مى رساند. به همين دليل است که مى گويند "مذهب افيون مردم است".

از منظر اديان، انسان موجود حقيرى است که بايد عقيده و ايمان بياورد و بدون سوال و ترديد، قبول کند. از ديدگاه مذاهب، شک و ترديد، شرارت است، تحقيق و سوال، معصيت است، ايمان و فقط ايمان، فضيلت است و عدم اعتقاد، جرم و مجازات آن مرگ است. به اين ترتيب است که يک انسان مذهبى مسموم و از نظر روحى و مغزى فلج مى شود. خداپرستى، هر نوع حس فرديت و استقلال انسانى و اراده و آزادگى فکرى را از انسان مى گيرند. در اين قاموس، ترديد و جستجو، خطر کردن و بى اعتقادى، تبهکارى ابدى است و مجازاتى هميشگى دارد. در اين قاموس، شجاعت و انسانيت از انسان سلب شده و او را وادار مى کنند در نهايت ترس و تحقير و با فريادهاى دردآلود اعلام کند که به خدا و روز قيامت و شيطان و فرشته ها و پيغمبران و قديسين ايمان و عقيده دارد.

کليسا، کنيسه و معبد و مسجد، دشمنان متفکرين و پيشرفت فکرى جامعه بشرى بوده و هستند و زبان و سر و دست و پاى کافران و ملحدان را بريده و مى برند. مسيحيت و کليسا مدعى صلح طلبى و دفاع از صلح و آرامش بشر هستند در حاليکه مسيح بنيان گذار اين دين از همان ابتدا اعلام کرد که "من نه براى صلح بلکه براى شمشير و جنگ به اين دنيا آمده ام" اينها مدعى دفاع از روابط جنسى زن و مرد و داشتن فرزندان هستند در حاليکه مسيح زندگى اين دنيا را فانى دانسته و زندگى پس از مرگ را به کسانى وعده داد که خود را از "گناه" رابطه جنسى با زنان و ازدواج و بچه دار شدن مبرا کنند. کليسا مدعى اشاعه برادرى بين انسانهاست در حاليکه مسيح تفرقه و انتقام جويى را دامن مى زد.

اديان و سلسله مراتب آنها دشمنان لذت و خوشى هستند، عليه پيشرفت هنر و موسيقى و تئاتر و هنرپيشگان هستند. از هنر و تواناييهاى بشر در اين زمينه نفرت دارند، عليه تفريح و شادى مردم و بهره بردن آنها از مواهب طبيعى هستند. وجودشان سرشار از خشم و غضب الهى نسبت به شادى روح و روان مردم است. آنها از ادبيات و شاهکارهاى انسانى در اين قلمرو بيزارند و مى خواهند مردم فقط لايق خواندن ادبيات دينى در باره بهشت و جهنم باشند. اينها از هنر و هنرمندى انسانها بيزارند. نمى خواهند هيچ اثر مجسمه سازى و نقاشى توسط انسانها خلق شود. وقتى که در آثار هنرى انسانهاى برهنه را مى بينند، صورتشان را مى پوشانند و چشم هايشان را با دست مى پوشانند اما انگشتانشان را باز گذاشته و از لابلاى آنها نگاه مى کنند! مطابق معمول رياکارند. اگر قدرت داشتند کليه کتابخانه ها، موزه ها و گالريهاى هنرى را تعطيل مى کردند. اديان و سران آنها تخم خرافات مى پاشند، افکار مردم را فلج و مسموم مى کنند، تخيل کودکان را آلوده ساخته و قلبهايشان را از ترس پر مى کنند. در قاموس اينها رياکارى قابل احترام است و صداقت و صراحت مذموم است. در نتيجه تعاليم آنها، انرژى انسانها به بطالت مى رود، انسانها به گمراهى کشيده مى شوند، ناشناخته ها را پرستش مى کنند، به نيروهاى مرموز دعا مى کنند، به غير ممکن هاى غير عقلانى متوسل مى شوند، انسانيت خود را فراموش و به برده حقير خدا که يک اسطوره هيولايى و مولود جهل و ترس انسان است، تبديل مى شوند.

تا زمانى که انسانها به مجازات خود در آن جهان معتقدند، در همين زندگى جارى به خود و ديگران ستم روا مى دارند. اين عقل و فکر بيمار دينى است که جنگهاى خونين مذهبى را به نفع طبقات دارا به راه مى اندازد. اين منطق مذهب است که هزاران جان را به شمشير اسلام و مسيحيت مى سپارد. هيچ انسانى اگر در جهل و ناچارى بسر نبرد، نمى تواند داستانهاى وحشتناک تجاوز و سلاخى انسانها را در کتابهاى بربريت اديان يهود، مسيحيت و اسلام بخواند و اين وحشيگرى ها را متعالى و مافوق عقل و شعور انسان بپندارد. هيچ عقل سليمى اگر در استيصال و بدبختى نباشد، قادر به هضم و تائيد اين جنون و اين وحشيگرى نيست و آن را تنها اميد و راهنماى انسانها براى آينده، و مبناى اخلاقيات و تمدن بشرى نمى پندارد. هيچ انسان سالم و بى غرضى نمى تواند آنچه را که اسلام در بيش از بيست سال گذشته بر سر مردم در ايران و افغانستان و الجزاير و فلسطين و مصر و سودان آورده، متعالى و انسانى بداند.

انسان آزادى که خرافه در ذهنش رسوخ نکرده باشد بخوبى مى داند که دگم عذاب ابدى در روز قيامت و جهنم يک دروغ محض است. او همچنين مى داند که اگر اين دگم حقيقت داشته باشد، هر انسان شريفى بايد با هر قطره خونش از خالق و آفريننده اين جهان متنفر بشود. وى همچنين مى داند که هيچ انسان شريفى نمى تواند در بهشت بماند مادام که اکثريت عظيم نژاد بشر در جهنم در حال زجر و عذاب کشيدن بسر ببرند.

بخاطر نقش مخرب خداپرستى و دين در اشاعه ترس و مرگ، تبليغ نفرت و خشونت در بين مردم، احاله دادن بهبود زندگى مردم به جهان پس از مرگ، و بخاطر ارتکاب اين همه جنايت و نسل کشى است که بايد خداپرستى و دين را افشا و عليه نمايندگان آنها مبارزه کنيم. بايد زمينه هاى جهل و فقر و بدبختى که باعث مى شود مردم از سر ناچارى و ضعف، رو به مذهب و خدا و خرافات بيآورند، را از بين برد. بايد دين را که از ارکان اصلى جهل و خرافات و بدبختى بشر است طرد کرد. بايد خداپرستى و اديان را طرد کرد تا سموم آنها زندگى مردم را آلوده نکند.

خرافات

هزاران هزار انسان به شانس و اقبال خوب و بد، شوم و نحس بودن اعداد و روزها و علامات خوب و نجس عقيده دارند. مى گويند اين يا آن روز هفته روز خوبى براى مسافرت، ازدواج، بستن قرارداد و غيره نيست، نحس است؛ ميگويند عدد ١٣ نحس است" اما اگر اينطور است عدد ٢٦ بايد دو برابر آن نحس و مخرب باشد و عدد ٥٢ بايد چهار برابر شوم باشد! مى گويند اگر ١٣ نفر با هم غذا بخورند طى سال يک نفر از آنها مى ميرد. چه رابطه اى بين مرگ آن فرد با عدد ١٣ وجود دارد؟ هيچکس نمى تواند يک کلمه هم توضيح بدهد. مى گويند بايد پشت سر مسافر آب ريخت تا سفرش سالم و بى خطر پيش برود! چه رابطه اى بين تصادف احتمالى هواپيما و اتوبوس يا اتوموبيل با ريختن يک کاسه آب پشت سر مسافر هست کسى نمى داند و نمى تواند يک ذره هم آن را توضيح بدهد. چيزى از دست کسى مى افتد مى گويند مهمان مى آيد! چگونه افتادن چيزى از دست کسى باعث ايجاد تمايل به مهمانى رفتن در نزد کس ديگرى مى شود؟! دختر جوانى که تمايل به ازدواج دارد گلبرگهاى گلى را مى شمارد و مى گويد: "يک، او (مرد روياهايش) مى آيد، دو، عاشق من مى شود، سه، از من خواستگارى مى کند، چهار، نامزد مى شويم، پنج، ازدواج مى کنيم"! چه رابطه اى بين دو انسانى که ابدا يکديگر را نمى شناسند از طريق گلبرگهاى يک گل که تصادفا به دست دختر جوانى افتاده، وجود دارد؟ چگونه مسير زندگى دو انسان مى تواند از طريق چنين تصادفى تعيين شود؟ مى گويند اگر پرتو نور ماه به شانه چپ کسى بخورد، شوم و نحس است. چگونه مى توان اين رابطه را توضيح داد؟ چه فرقى بين شانه چپ و راست وجود دارد؟ اينها چه ربطى به ماه دارند؟! چگونه اين روى ماه تاثير گذاشته و ماه نيز بر موجودات روى زمين تاثير مى گذارد؟ اگر نمک بريزد بدشگون است اما اگر شکر بريزد اشکالى ندارد! چه چيزى در نمک آنقدر موثر و قوى است که مى تواند روى زندگى انسانها چنين تاثير بگذارد؟

طى هزاران سال اعتقادات خرافى بر اين بود که خسوف و کسوف پيش درآمد قحطى و خشکسالى هستند؛ که شاهان خواهند مرد و ملتها از بين مى روند و بدبختى ابدى بر انسان حکم خواهد راند. بهمين دليل انسانها از فرط وحشت زانو زده و هر چه مى توانستند صدقه و قربانى مى دادند تا مانع وقوع اين بلاياى طبيعى بشوند. انسانها سالها از ترس اين مصائب دعا مى خواندند و از خدايان تقاضاى بخشش مى کردند. ملاها و کشيش ها و مقدسين هم مى گفتند اين بلاها همه به خاطر خشم و غضب خداست؛ صبر او تمام شده و قحطى و خشکسالى هم شمشير غضب خدا هستند. براى جلوگيرى از کشته شدن با شمشير خدا، مردم بايد از کليسا و کاردينال هاو آيت الله ها و مساجد اطاعت کنند و مطيع و منقاد باشند و به آنها پول بدهند! با وقوع زلزله و صاعقه و طوفان، کليساها و معبدها پر از مردم وحشت زده و مرعوب مى شدند و کاردينال ها و روحانيون، کيسه هاى کليسا و مسجد را پر از صدقه مردم نادان و وحشت زده مى کردند. درخت نظر قربانى و مقبره امامزاده و بوسيدن دندانهاى پوسيده امام ها و استخوانهاى قديسين و پارچه هاى کثيف "مقدس" و ... همگى از اين دست خرافات بودند. اما واقعيت اين است که موى يک امام شهيد به همان اندازه موى يک قاطر چموش قادر به شفاى بيماريهاست، استخوان يک قديس شهيد به همان اندازه استخوان يک سگ مرده شفا دهنده است و دندان يک "معصوم" به همان اندازه دندان يک "مفسد" قدرت علاج بيماريها را دارد.

خرافات، کليه پاپ ها، اسقف ها، حجت الاسلام ها و خاخام ها و قديسين، صومعه ها، طلبه ها و راهبه ها را خلق کرده است و همه قرآن خوانها و پيغمبران و موعظه کنندگان را به ما داده است. خدا باعث شد انسان در مقابل بتهاى سنگى و جانوران زانو بزند و مارها و گياهان را پرستش کند، اموال و حاصل زحماتش را به آنها تقديم کند و خون فرزندان جگر گوشه اش را براى رضايت آنها بريزد. خرافات کليه کليساها، مساجد، محرابها و کاتدرال ها و کنيسه ها و حوزه هاى علميه را ساخت؛ موى شهداى راه دين، استخوان پوسيده امامزاده ها، دندانهاى پوسيده "معصومين" و تکه پاره لباسهاى معجزه گران را براى انسانها قابل ستايش و پرستش کرد؛ خرافات ابزار و سايل شکنجه را خلق کرد، مردان و زنان را به صلابه کشيد؛ آنها را روى چهار ميخ و شعله هاى آتش داغ کرد؛ هزاران هزار نفر را در سيستم انگيزاسيون به شعله هاى آتش سپرد. خرافات، اظهارات ديوانگان و ابلهان را به عنوان الهام آسمانى به ما قالب کرد؛ مردمان با فضيلت را زندانى کرد و در عوض ديوانگان و ابلهان را آزاد گذاشت؛ انسانهاى فکور را شکنجه کرد و قهرمانان را به قتل رساند؛ زنجيرها را بر بدنها و مغزهاى انسانها بست؛ آزادى بيان را سلب کرد و به جاى آن خروار خروار و کرور و کرور دعا و نماز و رسوم دينى را رواج داد و تحميل کرد. به مردم آموخت چگونه انتقام جو باشند و از خود و از يکديگر بيگانه و متنفر بشوند؛ لذت و لذت جويى را تقبيح کنند؛ همسر و کودکانشان را آزار بدهند؛ همنوعان خود را تحقير کنند و زندگيشان را در عذاب و نماز سپرى کنند. خرافات آموخت که عشق انسانى و زمينى باعث کسر شان انسان است؛ پائين و پست است؛ که طلبه هاى عزب و رياضت کش از پدران و همسران برترند و راهبه هاى تارک دنيا از مادران مقدس ترند؛ که ايمان به بهشت و ترديد به جهنم منتهى مى شود؛ که باور مذهبى از علم و آگاهى بهتر است و تقاضاى دليل و مدرک کردن، توهين به خداست. خرافات هميشه دشمن پيشرفت انسان بوده، هست و خواهد بود؛ خرافات، دشمن تعليم و تربيت و قاتل آزادى است؛ خرافات دانسته ها را قربانى نادانسته ها، زمان حال را قربانى آينده و دنياى فعلى را قربانى دنياى خيالى و ناموجود پس از مرگ مى کند. تاريکى خرافات به ضرب شمشير و آتش و خونريزى جاى فکر، دانش، اعتراض و آزادى و پيشرفت را گرفت.

فرد مومن و متدين، برده خرافات است چون از فکر کردن و استدلال مى ترسد. خرافات هميشه دشمن آزادى بوده، هست و خواهد بود. خرافات کليه خدايان و فرشتگان و شياطين و جادوگران و اجنه و پريان را خلق کرده است؛ همه پيغمبران و قديسين و علائم و قربانى و نذر و ... را به ما داده و تاريخ دوره اى از زندگى بشر را با دروغ و معجزه و خزعبلاتى از اين قبيل مکتوب کرده است.

معجزه عملى که توسط يک فرد قاهر بدون ارجاع به هيچ نوع نيرو و واقعيت طبيعى و مادى و عليرغم نيروهاى مادى و طبيعى صورت بگيرد، معجزه خوانده مى شود. جهل و خرافات و ناتوانى انسان بسترى است که در آن عقيده به معجزه رشد کرده است. پدران ما معتقد بودند که با دعا و نماز، قربانى کردن، روزه گرفتن، انجام مراسم و آئين دينى، مى توانند پشتيبانى خدا و ارواح مقدس را جلب کنند. فکر مى کردند که سيل و قحطى و زلزله و جنگ بلاهايى هستند که از طرف خدا براى مجازات کافران و مردم بى ايمان نازل شده اند. آنها به زانو افتاده و با لبهاى سفيد شده از ترس و صورتهاى پريده رنگ و مرعوب، از خدا مى خواستند که اين بلاها رارفع کند، به گناهانشان عاجزانه اعتراف مى کردند، آه و ناله و زارى مى کردند، صدقه و نذر و قربانى مى دادند، بر صليب و محراب و مجسمه مريم و خدايان و بت ها بوسه مى زدند، در برابر مقبره هاى امامزاده ها و امامان سجده و تعظيم مى کردند، اما دعاهاى آنها در فضاى سرد و بدون روح و قلب کليسا و مقبره و محراب محو مى شد و مى مرد. آرى، فرشته و جبرئيل و عزرائيل و شبح و شيطان و جن و پرى و خدايان همه دروغ خيالى و ساخته و پرداخته ذهن انسانهاى ضعيف و ناتوان قرنها قبل در برابر زور و قهر طبيعت بودند.

اما خوشبختانه حناى اينها مدتهاست که رنگى ندارد. مدتها و قرنهاست که ديگر اين فرشته هاى بالدار از بيگناهان حفاظت نمى کنند؛ به دردمندان تسلى خاطر نمى دهند و کلمات آرامش بخش را در گوش نااميدان نجوا نمى کنند. اين فرشته ها همگى محو و ناپديد شده اند. قدرت فکر، آگاهى و استدلال و توانايى هاى مادى بشر در فائق آمدن بر مشکلات طبيعى و اجتماعى، تاثير آنها را تا حدود زيادى از بين برده است. در روزگارى که آنها حاکم و همه کاره بودند: زمين تخت و مسطح بود؛ بالاى آن خانه يهودا بود؛ زير آن شيطان و کليه اشباح و ارواح خبيثه زندگى مى کردند؛ خدا و همه فرشتگانش در طبقه سوم زمين سکونت داشتند؛ انسانها در طبقه دوم زمين ساکن بودند و مى دانستند که بهشت کجاست و تقريبا همه صداهاى درون آن را مى شنيدند و مى دانستند که جهنم کجاست و با بوى سولفور و صداى ناله دائمى گناهکاران جهنمى نيز آشنا بودند، و مى دانستند که خدا جهان را با وعده و ترس و تهديد و با پاداش و مجازات ابدى اداره مى کند.

خداى ساخته دست انسان، خواهان ارتقاى آگاهى و خرد انسان نبود و نمى خواست انسان قادر به درک خوبيها و اجتناب از بديها بشود. اين خدا، جهل را تعليم و رواج مى داد و انقياد و اطاعت را مى خواست و در ازاى آنها، وعده بهشت و لذت ابدى را مى داد. او مطيعان و تسليم شوندگان را دوست داشت؛ کسانى را که در مقابلش مى خزيدند؛ سجده مى کردند و زانو مى زدند. او از تحقيق و جستجو کنندگان و متفکرين و فيلسوفان نفرت داشت و براى آنها زندانهاى ابدى ساخته بود تا بتواند بر حس نفرت سيرى ناپذيرش از آنها، غلبه کند. در نقطه مقابل، او عاشق سجده و تعظيم کنندگان حقير و عقب مانده بود و از مصاحبت کسانى که سوال نمى کردند و اعتراضى نداشتند، بسيار لذت مى برد. امروزه اين دنياى تخيلى اديان و خدايان ناپديد شده است.

اما بالاخره هيچوقت ثابت نشد که اين بهشت و جهنم کجا بوده و هستند: به سر فرشتگان و شياطين و اشباح و جن ها و ارواح چه آمد؟ به کجا رفتند؟ هيچکس نمى داند و نمى دانست و هيچکس وانمود نمى کند که مى داند چه بر سر آنها آمد و بهشت و جهنم در کجاى اين جهان قرار گرفته اند. امروزه علماى دينى مى گويند بهشت و جهنم، مناطق و مکانهايى جغرافيايى نيستند بلکه شرايط و وضعيتهاى ذهنى و روحى هستند!! حالا که ديگر حناى اديان رنگ اش را از دست داده، از يک خدا که "انرژى بى نهايت" و يک "چيز ناشناخته" است، نام مى برند.

خدا وجود نداردواقعيت اين است که خدا وجود ندارد. قادر مطلقى جهان را خلق نکرده است. فرشته هاى بالدار و شيطانهاى شاخدار هم افسانه اند. هيچ روح و قدرت آسمانى در بين ستاره هاى آسمان نمى چرخد. بهشت هفت طبقه و درهاى جواهر نشان آن هم دروغ است، جهنم که جاى خود دارد. تکامل طبيعت، تحول موجودات زنده، کره زمين و تغييرات آن، تاريخ زندگى و تحولات فيزيکى، علمى، اجتماعى و فرهنگى بشر همه و همه نشانه هاى روشنى از بى پايگى عقيده به خدا هستند. پايه هاى علمى جهان مادى در تناقض کامل با ادعاهاى اديان در مورد خدا قرار دارد. خداپرستى و دين مخرب اند چون ادعا مى کنند يک حقيقت مطلق و غير قابل تغيير بر انسان، طبيعت، جامعه و آينده بشر حاکم است. دين، مانع پيشرفت علم و آگاهى و عقل و استدلال انسان مى شود. خداپرستى و دين با ارائه جعل و دروغ، تصوير معوجى از واقعيت ها بدست مى دهند و مادر جهل و رياکارى و بى اخلاقى هستند.

هدف و موضوع آته ايسم، دستيابى به حقيقت، تامين شرايط بهبود مادى و معنوى زندگى و ارزش بخشيدن به آن است. بى خدايان بر اين باورند که منطق و روش تحقيق علمى تنها راه رسيدن به حقيقت است. بى خدايان مدافع ارزشهايى مانند آزادى انديشه، تفکر انتقادى و تعقل و خرد هستند. آته ايستها عقيده دارند که براى جلوگيرى از فريب و خود فريبى و اشتباه بايد روشهايى مانند ترديد (غير قطعيت و غير حتميت) و تحقيق را بکار بست. اين روشها مانع از سلطه ايمان کور و جهل مى شوند. جهل و ايمان کور در نزد بى خدايان مانند گناه در نزد خداپرستان و متدينين است. اتکا به تعقل و آگاهى انسان و بکار گيرى روشها و ابزارهاى علمى و تحقيقى باعث رشد و پيشرفت علم و تفکر غير مذهبى مى شوند و دين در نقطه مقابل، مانند باطلاق در يک جا در نقطه اى چند هزار ساله باقى مانده است. هزاران ساعت و سالهايى را که دينداران و خداپرستان صرف نماز و اطاعت از خدا و ايمان کور مذهبى مى کنند، بى خدايان به تفکر انتقادى آزادانه، کنجکاوى علمى، پى بردن و درک ريشه اى از مسائل و لذت بردن از زندگى سپرى مى کنند.

بر اساس خرافات دينى، بى خدايى چيزى جز کفر و آتش جهنم و خشم الهى ببار نمى آورد. مقامات دينى در مورد بى خدايى عوامفريبى مى کنند و مى گويند: "بى خدايان معتقدند که ميمون پدر جد انسان و ماهى پسر عموى اوست. بيخدايان دنبال هوا و هوس هستند و معنوياتى ندارند. بنابراين به حرفهاى آنها گوش نکنيد وگرنه بدون اعتقاد به خدا و پيغمبر مى ميريد و تا ابد نادم خواهيد بود و جهنم نصيبتان مى شود." خداپرستى و مذهب بر جهل و فقر و ترس انسانها متکى هستند. اديان، تفرقه و خصومت و خشونت را اشاعه مى دهند. مذهب، رفتار طبيعى انسانها و تمايلات و نيازهاى آنها را گناه و منکرات قلمداد مى کند و براى هر کدام از اين نيازها و تمايلات، آئين و رسوم ويژه، مبصر و مراقب و پاسبان و خواهر زينب و آخوند و کشيش تعيين مى کند و مردم را به زجر و لعنت ابدى تهديد مى کند.

دين افيون است چون يک احساس ايمنى دروغين و فلج کننده را به پيروان خود القا مى کند. دين دستگاه کوچک کردن، حقارت و بى شخصيت کردن انسانهاست. اعتقاد به خدا و قدرت ماورا انسان و طبيعت، راه هر نوع سوال کردن، ترديد، جستجو، جدل و منطق و استدلال را مى بندد چون در واقع کنار گذاشتن آگاهى و منطق يکى از اصول اوليه خداپرستى و روى آوردن به اديان است. مذاهب همواره مردم را از فکر کردن در باره بسيارى از مسائل منع مى کنند يا سعى مى کنند مردم را به تفکر در باره اين مسائل در چهارچوب دگم ها و خرافات دينى وادار کنند.

درست در نقطه مقابل خداپرستى و ديندارى، بى خدايان بر حقيقت و جستجوى آن پافشارى مى کنند. بى خدايى يک تفکر و سيستم عقلانى است که جهان را بطور عينى و مادى مى نگرد، بدون ترس و واهمه همه پديده هاى مادى را جزيى از طبيعت مى بيند. به معجزه و خرافات و هيچ چيز مقدسى هم متکى و پاى بند نيست. عمر بى خدايى و آته ايسم به اندازه عمر خداپرستى و اديان است. همه مذاهب از زمانهاى قديم تا امروز کسانى را که به دين و مذهب عقيده نداشته اند، مورد تنفر و تعقيب و محکوميت قرار داده اند. طى قرنها بى‌خدايان و افراد عاقل و معترض که قطعيات و خرافات خداپرستانه را مورد ترديد قرار دادند، به غضب خدا و دستگاه اديان گرفتار شده و به قتل رسيدند چون در جستجوى حقيقت بودند.

انسان بى خدا ناچار به تبعيت از تعاليم کليسا و مسجد و کنيسه و معبد و سنت نيست. ارزشى براى حرفهايى از قبيل اينکه "خدا خواسته"، در انجيل يا تورات يا قرآن آمده"، "بنده خدا قرار نيست حکمت بارى تعالى را بفهمد" و ... قائل نيست. يک بى خدا معمولا احساس اختيار و آزادى مى کند و مى تواند درباره مسائلى که سابقا برايش تابو بود فکر کند و تصميم بگيرد. آزاد انديشى اى که در بى خدايى وجود دارد به انسان امکان مى دهد در مسيرهايى که سابقا برويش بسته بود آزادانه سير کند و فکر کند. وقتى که دست از دين و خلقت و پيغمبر و هر آنچه که خداپرستى به انسان القا ميکند برداريد، طبيعتا در جستجوى حقيقت مى افتيد و هر چه که بيشتر جستجو و تحقيق مى کنيد بيشتر مى خواهيد بدانيد. انکار وجود خدا، افشاى خرافات است. با طرد خداپرستى، انسان شان و ارزش واقعى خود را بدست مى آورد. بى خدايى اثبات زندگى، هدف، معنويت و زيبايى است و بى خدايان براى کسب حرمت و شخصيت انسان تلاش مى کنند.

بى خدايان بدنبال حقيقت و واقعيت طبيعت و جهان مادى هستند تا از حقايق براى بهبود زندگى بشر، براى رفاه، غذا، مسکن بهتر، سلامتى بيشتر، مناسبات انسانى تر و تعالى روح و معنويات انسانها استفاده کنند. بى خدايان نه به درد و زجر، که به آسودگى و درمان درد و رفع موانع و محدوديتهاى فکرى، معنوى و مادى بشر مى انديشند. بى خدايان مى خواهند از موسيقى، نقاشى، تئاتر، مجسمه سازى و هنر براى شکوفايى بيشتر زندگى بشر استفاده کنند. برخلاف خداپرستى که جهل، انزوا و گوشه گيرى را تبليغ مى کند، بى خدايى و آزاد انديشى، مادر علم و هنر، اخلاق، خوشيها و معنويات انسانى است.

خداپرستى و اديان، بى خدايان و آزاد انديشان را به تخريب و عدم سازندگى متهم مى کنند. بى خدايان چه چيزى را تخريب کرده اند؟ ايده اى که يک هيولاى قسى القلب اين جهان را خلق کرده؟ خدايى که در نهايت رحمت و عطوفتش نسبت به بشر، بردگى، دستگاه تفتيش عقايد، زن ستيزى، زجرکش کردن و سوزاندن مخالفين، تعدد زوجات، تجاوز به دختر بچه نه ساله، حجاب و سنگسار و نابودى انسانها را فرمان مى دهد؟ خدايى که تحقيق، سوال و کنجکاوى را خطرناک و گناه مى داند و اتکا به عقل و استدلال را نه مايه تعالى بشر که راهى بسوى جهنم مى داند؟ خدايى که برآورده کردن انسانى نيازها و تمايلات جنسى بشر را معصيت مى داند و بيرحمانه فرمان سرکوب آن را مى دهد؟ خدايى که مى خواهد اکثريت انسانها در زجر و درد و عذاب باشند و تنها راه رستگارى و رهايى انسان را در مرگ مى بيند؟ خدايى که زندگى مخلوقش را سراسر نکبت و بدبختى مى کند؟

بى خدايان معتقدند که سلسله مراتب دينى در يهوديت، مسيحيت و اسلام از پاپ گرفته تا اسقف و کاردينال و کشيشهاى ريز و درشت، از پيغمبر و امام ولى وفقيه گرفته تا آخوندها و خاخام هاى صدقه جمع کن همگى مفتخورند و از حاصل دسترنج مردم در خوشى و رفاه زندگى مى کنند و مردم را وادار مى کنند در رنج و عذاب و خوف مرگ زندگى کنند. شغل و حرفه نکبت همه آنها تجارت جهل و خرافات و ترس است.

با کنار گذاشتن خداپرستى ذهن انسان از باورهاى خرافى آزاد مى شود. طبق باورهاى خداپرستانه، انسان بايد وجود يک جهان مافوق طبيعت و غير طبيعى را بپذيرد. جهانى که پر از انواع موجودات خيالى از قبيل خدايان، شياطين، فرشتگان، مقدسين و اهريمن ها و غيره است. در اديان مختلف با اين مخلوقات تخيلى صحبت مى شود، از آنها راهنمايى و حاجت خواسته مى شود، براى جلب رضايت آنها قربانى مى شود، طلب معجزه مى شود و يا از آنها بخاطر اتفاقات طبيعى شکايت يا سپاسگزارى مى شود. اگر استيصال، ضعف و ناچارى بشر را که علت اعتقاد به اديان است کنار بگذاريد، اين اعمال و باورها بنظرتان چيزى شبيه کم عقلى و ديوانگى مى آيد.

در نقطه مقابل، بى خدايى رهايى کامل عقل و خرد انسان از زنجير خرافات و واهمه هاست. صاف و ساده، بى خدايان هر چه را که با مبانى و ملزومات پايه اى عقل سليم متناقض باشد نمى پذيرند. پيشرفت جوامع بشرى در طول تاريخ حاصل ترديدها، و رد ايده ها و سنتهاى کهنه بوده است. درخت دانش و آگاهى بشر ضمن رشد مى ميرد و با جايگزين شدن ايده هاى تازه و حقيقت و واقعيات بجاى جزم ها و دگم ها، دوباره زنده مى شود. در اين ميان مروج علوم دينى مانند جغدى است که بر ويرانه هاى درخت مرده آگاهى بشر نشسته و با ترويج کهنه ها و پوسيده هاى هزاران ساله مانع از اشاعه تازه ها و حقيقت ها مى شود.

بى خدايان به ظرفيت و توانايى انسانها براى تغيير اين جهان به دنيايى بهتر اتکا دارند. دنيايى فارغ از واهمه ها و ناشناخته ها، پديده هاى مرموز، برى از دگم هاى مخرب و مضر، آزار و تعقيب فکرى و روحى، و بدور از فقر و بى عدالتى و سرشار از اخلاقيات و معنويات انسانى. آيا مى خواهيم کودکان مان و نسل هاى بعد در دنيايى زندگى کنند که در آن زجر و عذاب بشر ادامه داشته باشد؟ و فرامين پوسيده و عتيقه مذهبى بايد بى چون و چرا اطاعت شوند چون يک کشيش يا پيغمبر ابله هزاران هزار سال قبل چنين گفته است؟

آرى، خدا اسطوره است و آينده بشريت در دستهاى خود اوست. انسانها نه مخلوق خدا که جزيى از طبيعت اند و در آن رشد و تکامل يافته اند. معنى و مفهوم حيات و زندگى را انسان آفريده است. انسان با کار و عملش و با تعقلش، حيات زمينى و زندگى را خلق مى کند. خدا نيروى موهومى است که قدرت و عظمت آن به اندازه مجهولات و ناتوانيها و جهل بشر است. گويا خدا آفريننده و ماورا و مافوق انسان و طبيعت، و قادر و عالم بر همه چيز است، اما شناخت عقلايى بشر تماما به انکار آن حکم مى کند.

بى خدايان بجاى پرستش خدا، انسان همنوعشان را دوست دارند. بى خدايان براى اميد، زندگى و آينده تلاش و تقلا مى کنند و خدا و کشيش و آخوند و خاخام ذلت و عجز بشر و فرار بسوى مرگ را تبليغ مى کنند. بهشت انسانها بايد در همين دنياى فعلى و زندگى جارى ساخته شود و همه مردم بايد از زندگيشان لذت و بهره ببرند. انسان يکبار زندگى مى کند و بايد زندگيش را با تصميم خودش و با سربلندى و لذت و خوشى سپرى کند. بجاى کليسا و مسجد و کنيسه بايد مدرسه، پارک و تفريحگاه و مهد کودک ساخت. در همين جهان و همين زندگى جارى بايد خوش بود و زندگى کرد.

دين ضد علم است و دگم هاى مذهبى را با هيچ ترتيبى و از طريق هيچ متد علمى نمى توان ثابت کرد. دين دشمن علم است. آخوند و خاخام و کشيش با اشاعه جهالت و کوردلى در بين مردم، زندگيشان را مى گذرانند و خود جاهل ترين و بى شعور ترين افراد روى زمين اند. با اينحال از برکت دين از ثمره زندگى بقيه مردم استفاده مى کنند و فربه و پروار مى شوند! طبقات دارا و دولتشان، کليساها و مساجد و کنيسه ها را از پرداخت ماليات معاف کرده و مردم را وادار مى کنند ماليات بيشترى بپردازند. آخوند و کشيش و خاخام بايد مثل همه کار کنند و از آنها براى هر يک شاهى ثمره دسترنج مردم بايد حسابرسى شود، بايد ماليات بدهند و در تلاش عمومى و زندگى اجتماعى شرکت کنند.

کليسا، مسجد و کنيسه به مردم ديکته مى کنند (البته بعد از رسانه ها) که چه بخورند، کى بخورند، چه بخوانند و چه چيزى را مجازند در تلويزيون و سينما ببينند يا نبينند. اينها قوانين ازدواج، طلاق، رابطه زن و مرد و مسائل جنسى را تعيين و به مردم حکم مى کنند. اينها مانع آموزش جنسى و گسترش دانش جنسى مردم و توزيع وسايل جلوگيرى از باردارى مى شوند. ازدواج و طلاق و روابط جنسى مردم و قوانين مربوط به آنها بايد براساس تمايلات و نيازهاى مردم و تامين حداکثر رفاه، شکوفايى و برابرى آنها تعيين شوند و دست کليسا و کنيسه و مسجد و معبد بايد بکلى از تصميم گيرى در اين موارد کوتاه شود. بشر بايد حداکثر آگاهى و دسترسى به اطلاعات مربوط به پروسه هاى فيزيکى و سکس و مسائل جنسى را داشته باشد و کنترل خدا بر اين زمينه ها را کنار بزند.

خاخام ها و يهوديان مومن روزانه چند بار خدايشان را شکر مى کنند که آنها را زن خلق نکرده است. کشيشان و کاردينالها با وجود لگامى که مردم به آنها زده اند هنوز هم به حقوق اوليه زنان و کودکان دست درازى مى کنند، حجت الاسلام ها را هم همه مردم در بيست و چند سال گذشته ديده اند. زنان و کودکان بيشتر از همه از بى خدايى و خشک کردن ريشه خدا و مذهب و کليسا، مسجد و خاخام و معبد نفع مى برند و واقعا از شر خدا و مذهب و مشيت الهى خلاص مى شوند.

اگر ردپاى خدا و تعاليم ضد زن، ضد علم و ضد زندگى و شکوفايى بشر از سيستم آموزش و پرورش و کتابهاى درسى پاک نشود، خرافات و تبعيض در زندگى مردم توليد و بازتوليد مى شود.

اگر دست خدا و نمايندگان آن از دولت و نهادهاى تصميم گيرنده قطع نشود، باز هم جهل و قساوت الهى بر سر مردم حاکم خواهد ماند.

اگر خرافات و احکام عتيقه اسلام، مسيحيت و يهوديت و .. با بحثهاى علمى، افشاگرانه و قانع کننده جواب نگيرد، باز هم خدا اما اين بار در چهارديوارى خانه هاى مردم، آنها را تحميق و خرفت مى کند.

با خدا و دين نه فقط بعنوان "افيون توده ها"، "روح جهان بى روح ما" و "مخلوق انسان در تنگنا افتاده"، بلکه بعنوان يک دستگاه تمام عيار آدمکشى و قساوت و خونريزى بايد درافتاد و مغلوبش کرد. بشر فقط با رهايى از شر قدرت سياسى نمايندگان خدا در روى زمين، با کوتاه کردن نفوذ آنها در زندگى اجتماعى خود و با ساختن جامعه اى باز، مرفه و آزاد مى تواند ريشه خدا و نفوذ کليسا و مسجد و کنيسه را خشک کند.

اگر جهل نسبت به طبيعت و ضعف در برابر قدرت قهار آن، خدايان را خلق کرد، رفاه مادى و برابرى انسانها و آگاهى آنها، قدرت قاهر خدا و خدايان را نابود مى کند. اگر ناتوانى انسان در مقابل فقر و بيکارى و ناامنى اجتماعى خدايان يا خداى واحد را ابقا کرد، برابرى و رفاه انسان و اراده و کنترل او بر زندگى و مقدراتش، خداپرستى و اديان را به زوال مى کشاند.

راه خلاصى از بن بست کور ايمان دينى، روى آوردن به تلاش و مبارزه براى خلق يک زندگى پر لذت انسانى و بهره گرفتن از زندگى، همين امروز و همين جاست. دين و خداپرستى تا همين حالا زندگى ميليونها انسان را تباه کرده است. اينکه دنياى امروز با دين اشباع شده درست مانند اين است که در خيابانها نفت و بنزين ريخته شده که فقط منتظر کشيدن کبريت است، يا خيابانها با اسلحه هاى آماده شليک پر شده است. دين مرگبار و کشنده است و بى خدايى يک ضرورت است.

بى خدايى و تلاش براى بالا بردن شان و حقوق زن و مرد و کودک درست در نقطه مقابل خداپرستى و خرافات و بى شخصيتى انسان است. زنده باد بى خدايى! زنده باد بى خدايان ماترياليست و مارکسيست که مى کوشند با خدا و مذهب در بيفتند و بهشت و زندگى انسانى را در همين دنياى فعلى بسازند!

ما بى خدايان بجاى پرستيدن خدا، همنوعان خود را دوست داريم. بجاى مذهب آسمانى ما به بهبود زندگى زمينى انسانها، زن و مرد و کودک علاقمنديم. ما بى خدايان بى پايگى خداى ماورا انسان و ماورا طبيعت را جسورانه افشا مى کنيم.

بدون خدا و دين جهان جاى بهترى براى زندگى کردن است!

بدون خدا و دين انسانيت آسوده مى شود!