فصل هشتم: بى خدايى و آزادى از دين دريچه اى به سعادت انسان
"دين افيون مردم است" کارل مارکس
"دين در انسان نه علاقه بلکه تنفر به همنوع ايجاد مى کند" جاناتان سويفت
"منظور از جدايى کليسا و دولت، جلوگيرى از جدالها و جنايات پايان ناپذيرى است که خاک اروپا را براى قرنها در خون خيسانده است." جيمز مديسون
حقيقت
طى ميليونها سال انسان طى تلاشهاى بيشمار براى برآوردن نيازهاى خود و ارضاى شور و احساسات و تمايلاتش، توان فکرى و مغزى خود را افزايش داده، فورم و قواره بدنش را به وضعيت کنونى ارتقا داده و پرتوهايى از روشنى حقيقت و منطق را بر تاريکى هاى ذهنش حاکم کرده است. طى اين دوران انسان با موانع عديده اى از جمله جهل و نادانى و ترس و اشتباهات روبرو بود و با چنگ و دندان براى دستيابى به حقيقت تقلا و تلاش کرده است. اما پيغمبران و مقدسين و جاهلين همواره مانع او بوده، بر سر راهش سنگ اندازى کرده و همواره وى را فريب داده اند. قديسين به او خيانت کرده اند، پيغمبران گمراهش کرده اند و مسيح ها، محمدها و موسى ها او را از شياطين و اشباح ترسانده اند، شاهان و امرا او را اسير و برده کرده و محراب ها و منبرها و تخت و تاج ها وى را به فلاکت و انقياد محکوم نموده اند. اينها مغز انسان را از داستان معجزه ها، دروغها، غير ممکن ها، ياوه ها و غزعبلات خرافى و دينى پر کرده اند. اما انسان هميشه در حال تغيير و پيشرفت رو به جلو بوده، هست و خواهد بود.
هيچ چيز بزرگتر و اميد بخش تر از اين نيست که عليرغم ميليونها سال گمراهى و آزار دينى و خدا پرستانه، هميشه حقيقت در حال درخشيدن بوده است. حقيقت، ثروت عقلى و روشنگرانه جهان است. جستجوى حقيقت، والاترين و متعالى ترين حرفه بشريت است. حقيقت بنياد و اساس و ساختار ترقى انسان است. حقيقت، مادر سعادت است و موجب تمدن و تعالى انسان مى شود. حقيقت نور روشن کننده ذهن و فکر انسانهاست، هم شمشير و هم سپر است. حقيقت را با تحقيق، آزمايش و استدلال مى توان کسب کرد. هر انسانى بايد مجاز باشد تا حدى که کنجکاوى و تمايلش براى دريافت حقيقت لازم بداند، تحقيق کند. هيچ مانع و ممنوعه اى نبايد بر سر راهش قرار بگيرد و چيزى نبايد از او مخفى بماند. هيچ موضوعى نبايد آنقدر مقدس باشد که قابل درک و فهم انسان نباشد. هر انسانى بايد مجاز باشد به نتيجه گيريهاى خود برسد و افکارش را با صراحت بيان کند.
خدا و نمايندگان او در روى زمين، انسانى را که دست به جستجوى حقيقت بزند از مجازات مى ترسانند، مى کوشند با رشوه هايى مانند "لذت ابدى در جهان ديگر" او را ساکت کنند. هيچ تحقيقى در صورتى که از ترس خدايان آزاد نباشد، قادر به رسيدن به حقايق نيست. کنار گذاشتن حقيقت و استدلال يعنى برده محمد ها و مسيح ها و کاردينال ها و موسى ها و حجت الاسلام ها شدن است. در جستجوى حقيقت بايد به شواهد و مدارک مادى و استدلال متکى بود که نه شور و تعصب و نه منفعت هاى مالى قادر به تغيير آنها نيستند. در جستجوى حقيقت نبايد به اقتدار حاکم، به اسم و رسم، به رسوم و سنن و به دين و آئين اهميت داد. بايد وراى ترس و قدرتهاى حاکم عمل کرد تا بتوان به حقايق دست يافت.
براى کسى که در جستجوى حقيقت است، شجاعت و صراحت به همان اندازه هوش و فکر روشن اهميت دارد. براى روشنگر آته ايست، جسارت هوشمندانه از اهميت فراوانى برخوردار است. او مستقل از ميراث و سنت گذشتگان يا فشار حضور زندگان، بايد حقيقت را جستجو و تحقيق کند و با صراحت و شجاعت آن را اعلام کند و براى تحميل آن بجنگد. براى چنين کسى هيچ چيز مقدس و غير قابل تغييرى وجود ندارد. طى قرنها، بيان آزادانه و جسور گروهى از انسانها، خدايان و خداپرستى را افشا کرده است و هيچ چيز به اندازه صراحت و شجاعت در اعلام حقايق مربوط به خدا و دين، کفر آلود نبوده است. طى قرون و اعصار، زبانها و لبهاى مدافعين و جستجوگران حقيقت دوخته شده است. شعله هاى آتشى که که حقيقت با افشاى دين و خدا بر پا کرده، همواره با خون آزاد انديشان و بى خدايان خاموش شده است. آزادى بيان، بحث، صراحت و تحقيق و جسارت همگى ارکان حقيقت هستند. حقيقت، قضاوت عادلانه، خرد و استدلال و خصوصيات والاى انسانى را شکوفا کرده و با جهل و تعصب مى جنگند. انسان که آزاد و هوشمند شد، احتياج و جرم و انقياد را از جهان پاک خواهد کرد و ترس و هيولاى خرافات را نابود مى کند. سلطان آسمانها يعنى خدا نيز تاج و تخت اش را از دست داده و شعله هاى آتش جهنم نيز خاموش خواهند شد. رياکارى و دروغ مقدسين درگاه خدا ديگر بازارى نخواهد داشت. زندگى اين جهان قربانى وعده هاى دروغين درباره زندگى پس از مرگ نخواهند شد و انسانها بجاى پرستش خدا و مقدسين و پيغمبران ابله، به يکديگر محبت و عشق خواهند ورزيد.
زمانى که انسان سرانجام متقاعد مى شود که اين جهان و کائنات، پديده هاى مادى و طبيعى هستند، که اشباح و خدايان افسانه اى بيش نيستند، احساسات و منش انسانى و لذت آزادى در مغز، روح، قلب و هر قطره از خون او جريان مى يابد. ديوارهاى زندان خرافات و اوهام فرو مى ريزند و سياهچال ها و دخمه هاى درونى با سيلابى از نور پر مى شوند. ديگر احساس انقياد و بردگى در انسان باقى نمى ماند. انسان آزاد مى شود: آزاد براى انديشيدن و براى بيان افکارش؛ آزاد براى زندگى کردن، زندگى خود و کسانى که به آنها عشق مى ورزد؛ آزاد براى بکارگرفتن تمامى هوش و استعدادها و تمام احساسات انسانيش؛ آزاد براى اشاعه بالهاى تخيلاتش؛ آزاد براى تحقيق و بررسى؛ براى حدس زدن؛ براى اميد و آرزوها؛ آزاد براى ارزيابى و انتخاب؛ براى رد کردن جهل و خرافه؛ آزاد از تمام بربريت و وحشيگرى اديان و خدايان؛ آزاد از کشيشان و پاپ ها و آيت الله ها و امامان؛ آزاد از "منتخبين متشخص" خدايان و الهيون؛ آزاد از قديسين و دروغهاى مقدس؛ آزاد از ترس و رنج ابدى در قيامت؛ و آزاد از شياطين و اشباح و خدايان.
براى اولين بار طعم آزادى چشيده مى شود: ديگر هيچ مکان و منطقه ممنوعه اى در قلمرو افکار انسان باقى نمى ماند، نه زنجيرى برپايت و نه قيد و بندى بر روحت، نه شلاقى بر بدنت و نه آتشى که تو را در جهنم بسوزاند. نه تهديدى از سوى خدايان، امامان، آيت الله ها، کشيشان و خاخام ها و مقدسين. نه تبعيت کورکورانه از کسى و نه نيازى براى تعظيم کردن و زانو زدن در مقابل بزرگان آسمانى و نه اجبارى در دروغ گفتن و بکارگيرى کلمات دروغين. انسان آزاد و سربلند و نترس، پر از شادى و اميد به کل جهان و جهانيان مى نگرد.
سپس قلب او لبريز از احساس امتنان و سپاسگزارى مى شود. احترام و عشق به همه قهرمانان و متفکرينى که زندگيشان را براى آزادى دستها و مغزهاى بشر، براى آزادى فکر و کار فدا کردند. عشق و احترام به آنهايى که در آتش غضب و جنگ اديان و خدايان سوختند؛ آنهايى که در سياهچال ها زنجير شده و جان دادند؛ آنهايى که استخوانهاى شان را زير شکنجه خرد کردند؛ آنهايى که با سربلندى و غرور مقاومت کردند؛ آنهايى که گوشت و پوستشان زير شکنجه هاى دستگاه تفتيش عقايد تکه و پاره شد، آنهايى که آتش اديان و خدايان آنها را در خود سوزاند. احترام و امتنان به بى دينان، به بى خدايان، به عقلا، متفکرين، خوب ها، و شجاعان کليه نقاط اين جهان پهناور، آنهايى که افکار و آراى شان به نسلهاى بعدى جامعه بشرى، آزادى و جسارت بخشيد.
ما بايد حقيقت را بگوئيم و بايد از آزادى لذت ببريم. ما مى توانيم و بايد هيولاى خرافات را نابود کنيم و ترس و جهل را در هم بکوبيم. بايد ترس و اوهام را از خود دور کنيم و به تمدن و معنويت بالاترى دست بيابيم. چشم هايمان را از روشنى خورشيد پر کنيم، بايد زندگى هايمان را سخاوتمندانه با عشق به همنوع خود، با هنر، با ترانه، با موزيک و همه جنبه هاى عشق و محبت و شور زندگى کردن براى همين الان و همين جا پر کنيم. اينها را همگى مديون آته ايسم و بى خدايى هستيم.
آته ايسم ماترياليستى و آزادى از دين اما بى خدايى چيست؟ بنيان و اساس محکم و غير قابل تخريب آته ايسم، فلسفه مادى و ماترياليستى آن است. فلسفه اى که دنيا را همانگونه که هست، در پرتو داده هاى علوم جديد و پيشرفته و تجارب اجتماعى توضيح داده و تغيير ميدهد. ماترياليسم آته ايستى حاصل و نتيجه منطقى دانش علمى اى است که انسان طى قرون متمادى کسب کرده است.
تاريخ، مهر و نشان يک تلاش بى وقفه عليه جهل و خرافات را بر خود دارد. در يونان باستان، آثار يک فيلسوف ماترياليست، دموکريتوس که اولين بار تئورى اتمى ماده را تدريس کرد، همگى تخريب و نابود شدند. به فيلسوف ماترياليست ديگر، اپيکور، بدليل تلاش اش براى رهانيدن انسان از ترس خدايان و پافشارى اش بر اعتبار علوم، ٢٠٠ سال مهر بدنامى، دشمنى با اصول اخلاقى و ترويج منکرات زدند. آنکسا گوراس را بخاطر آتئيست بودن از شهر آتن بيرون کردند. کتابخانه الکساندريه که ٧٠٠٠٠٠ جلد آثار علمى و ادبى را در خود جاى داده بود، توسط راهبه هاى مسيحى در سال ٣٩١ ميلادى به آتش کشيده شد. پاپ گريگورى اول (٦٠٤ - ٥٩٠) بسيارى از آثار ادبى با ارزش نويسندگان قديمى را نابود کرد. انگيزاسيون، سيستم اختراعى پاپ و کليساى کاتوليک براى سرکوب هر نوع مخالفتى ايجاد شد و متفکرين پيشرو از جمله جوردانو برونو، لوديليو وانى نى و گاليله را تحت پيگرد و آزار قرار داد. ولتر در باستيل و ديدرو زندانى شدند. توماس پين و دادگاههاى محاکمه "جادوگران" در سالم، قضيه رابرت اينگرسول و سرکوب و کشتن هزاران آته ايست ماترياليست در طول تاريخ نمونه هاى ديگر هستند.
آته ايسم بر مبناى يک فلسفه ماترياليستى قرار دارد که معتقد است جهان يک پديده طبيعى و مادى است و هيچ نيروى ماورا طبيعه اى جود نداشته و ندارد. در مقابل، کليه اديان بر فلسفه ايده آليسم متکى هستند. اردوگاه دين و ايده آليسم چه درس و حاصلى براى بشريت داشته و دارد؟ کليسا و مسجد و معبد، نفرت و بيگانگى از زندگى زمينى و مادى را آموزش مى دهند و رسيدن به يک بهشت تخيلى را اصلى ترين هدف زندگى مى نامند. اين هدف تنها با انقياد و اطاعت انسان قابل دستيابى است و آنهايى که مخالف اين تعاليم باشند، اديان آنها را به خشم و غضب خدا و آتش جهنم وعده مى دهند.
اما اردوگاه ماترياليسم به ما آزادى و رهايى مى بخشد. به ما مى آموزد که به اميد کسب سعادت در وراى مرگ و قبر و زندگى پس از مرگ نباشيم، بلکه زندگى مادى خود را همين حالا و در روى زمين ارج بگذاريم و براى بهبود و ارتقاى آن تلاش کنيم. ماترياليسم حرمت انسان را حفظ مى کند و به شعور و آگاهى او ارج مى گذارد. از نظرگاه ماترياليستى، انسان نه تنها موجودى بى ارزش نيست بلکه قابليت دارد نيروهاى طبيعى را تحت کنترل خود و به خدمت خود درآورد. آته ايسم ماترياليستى به شعور انسان، به قدرت علم و دانش و توانايى بشر براى کسب ناشناخته هاى طبيعت و نيروهاى طبيعى پايبند است تا بتواند يک سيستم اجتماعى مبتنى بر عدالت، برابرى و عقلانيت را ايجاد کند. ماترياليسم به نيروى تلاش بشر در تغيير اين جهان ايمان دارد. ماترياليسم فلسفه اى خوش بينانه و متکى بر حيات، پويايى و سعادت انسان است. بر طبق فلسفه ماترياليستى، تلاش براى پيشرفت، يک وظيفه اخلاقى انسان است و بدون ايده آلهاى متعالى که انسان را به مبارزه و تلاش خلاقانه وا مى دارد، پيشرفت غير ممکن است.
ماترياليسم معتقد به تجربه بعنوان پايه و مبناى دانش است و در هيچ زمينه اى از واقعيت ها غفلت نمى کند. انسان در زندگى اجتماعى شعور، آگاهى و احساسات، خواستها و وجدان خود را ارتقا مى دهد و به زندگى خود معنا و مفهوم مى بخشد. چنين انسانى خود را در نماز و دعا و روياى مرگ و "زندگى جاودانى پس از مرگ" محبوس نمى کند. يک ماترياليست آته ايست از ايده آل هاى پيشرو الهام مى گيرد و با خوشيها و ناخوشيهاى زندگى و نه مرگ (آنطور که دين و خداپرستى مى خواهند) درگير است. چنين انسانى عميقا درگير شکل دادن و معنى بخشيدن به زندگى خود بعنوان يک عضو مفيد جامعه است و در تغيير و پيشرفت جامعه سهيم است.
آته ايسم مارکسيستى و آزادى از دين، آئين انسانيت و آزادگى انسان است؛ به امور مربوط به اين دنيا مى پردازد؛ به رفاه مادى انسانها علاقمند است؛ از توجه به امور کره خاکى که روى آن زندگى مى کنيم دفاع مى کند. معتقد است که هر انسانى ارزشمند است؛ مى خواهد آنها که رنج مى کشند بهره ببرند؛ به ستم دين خواهانه و دين محورى معترض است؛ عليه سرف و بنده و برده بودن و استثمار است؛ عليه تباه و تلف کردن زندگى به بهانه "زندگى پس از مرگ" است، دنيايى که ما هيچ چيز در باره آن نمى دانيم و وعده سر خرمن است. سکولاريسم و آته ايسم مى گويند بگذاريد خدايان خود به فکر خودشان باشند و دست از سر انسانها بردارند؛ آته ايسم و آزادى از دين نام ديگرى براى عقل سليم انسانى است. معتقد است که بايد زندگى را در اين دنيا ساخت؛ به کوشش افراد اعتماد مى کند؛ به انرژى، هوش و دانش و به مشاهده و تجربه به جاى ماورا طبيعه و ناشناخته ها متکى است، به معنى غذا، گرما، مسکن، کار خردمندانه، اوقات فراغت معقول، اشاعه آگاهى و دانش، تنوع و تولرانس و لذت بردن از هنر است؛ خواهان آرامش، استقلال و آزادى براى بشر است؛ به معنى تضعيف سکت هاى مذهبى و رسوايى فرقه هاى دينى است؛ به معنى کاشتن بذر دوستى و دانش و آگاهى است؛ پيام اش زندگى کردن براى خود و براى يکديگر است: زندگى براى حال به جاى آينده و در اين دنيا به جاى دنياى ديگر؛ به معنى حق انسان در بيان نظراتش عليرغم تهديد و تطميع پاپ ها و ملاها و خاخام هاست؛ به معنى اين است که لشکر مفتخواران اسقف ها و ملاها و امامزاده ها نبايد از حاصل رنج و زحمت ديگران زندگى کنند و تخم جهل و نکبت بکارند؛ به معنى توقف و تخريب فعاليت کسانى است که به تجارت ترس و مرگ مشغول هستند؛ خواستار معنى و مفهوم بخشيدن به ذهن و روح انسان است؛ به معنى خاموش کردن تهديد آتش عذاب ابدى است؛ مى خواهد پايانى بر خشونت، جهل و فقر و مرگ بگذارد؛ براى همين امروز و فردايى که قطعا مى آيد زندگى مى کند؛ مى خواهد هر انسانى روى پاى خودش بايستد و به ديگران کمک کند؛ هيچ نوع کاردينال و ملا و قرآن خوان و معجزه اى در کارش نيست؛ هيچ نوع تعقيب و آزار و هيچ نوع تشريفات و دروغى در برنامه اش نيست؛ از انسانها مى خواهد راه خود را با نور و روشنايى که دوستى و محبت ناميده مى شود، روشن سازند. آزادى از دين، آته ايسم و سکولاريسم در واقع مذهب انسان و انسانيت است.
در نقطه مقابل، ايده خدا به معنى ربودن يا به گروگان گرفتن خرد و عقل انسان است. به معنى نقض شديد آزادى انسان است و لاجرم به انقياد نظرى و عملى انسان در زندگى روزمره منجر مى شود. بى خدايى و رد انکار ناپذير ايده خدا و دين، به معنى تائيد انسان و انسانيت اوست و تاکيدى محکم بر مفهوم زندگى، هدف و زيبايى است. آزادى از دين و بى خدايى آرمان بازگشت انسان به خويشتن خويش است. تنها و تنها پس از پيروزى فلسفه مادى آته ايسم در قلب و مغز انسان است که زيبايى و آزادى براى انسان ماديت پيدا مى کند و انسان مى بيند که اين زمين و اين جهان تنها بهشت ممکن براى او خواهد بود. بى خدايى، خواهان خلاصى انسان از عجز و وابستگى اش به عقوبت و پاداش موعود در معامله با خدا و پيغمبران است. ريشه فلسفه مادى و هدف آن رهايى نوع بشر از خدا و همه اديان يهود، مسيحيت، اسلام، برهمن، بودا و هندو و غيره است. انسان قرنها و اعصار است که با آفريدن خدا، خود را مجازات کرده و دچار زجر و تعقيب و آزار اديان بوده است. تنها يک راه براى خلاصى و نجات از اين وضع وجود دارد. انسان بايد زنجيرهايى که او را به دروازه بهشت و جهنم بسته اند، پاره کند و وجدان و فکر و قلب خود را به نور جهان مادى در روى همين زمين حاضر روشن کند.
در مقابل، انسان مذهبى و ايده آليست، خود را در انقياد مذهب و ماورا طبيعت و خدا قرار مى دهد. براى او علم، تابع ايمان مذهبى است. تمام هم و غم اين انسان، پيدا کردن دليل و مدرکى بر وجود خدا است. بر اخلاقيات تاکيد زيادى دارد اما اخلاقى که او موعظه مى کند نابرابريها و پليديهاى اجتماعى موجود را توجيه مى کند و پذيرش منفعلانه وضعيت موجود است. اين سيستم اخلاقى، نماز و التجا و التماس به خدا را جايگزين تلاش و اعتراض به نابرابريهاى اجتماعى مى کند.
اساس فلسفه ايده اليسم و اديان، حفظ وضع موجود و توجيه نابرابريهاست. و منظور از ايده اليسم، تمامى ديدگاههاى ايده آليستى چه صريح و چه خجول منجمله دوآليسم، ايده آليسم ابژکتيو، ايده آليسم سوبژکتيو، پوزيتيويسم، اگزيستانسياليسم، دى رشناليسم، نئو پوزيتيويسم و پوزيتيويسم منطقى است. در مقابله با فلسفه ارتجاعى ايده آليسم ما در کليه زمينه هاى فکرى، اجتماعى و سياسى بايد بطور تعرضى برنامه عمل داشته باشيم و بجنگيم. در مقابله با اديان و ايده آليسم ما بايد ماترياليسم، آته ايسم و تساوى طلبى را سرسختانه اشاعه دهيم.
بى خدايان و مفهوم زندگى
براى ما آته ايستها، اين زندگى تنها چيزى است که تجربه خواهيم کرد. با استفاده از آنچه که چشمان ما مى بيند و با اتکا به قدرت عقل مان، به اين نتيجه منطقى مى رسيم که بهشت و جهنمى در انتظار ما نخواهد بود، و خداى قادر و متعالى که در آسمان مراقب همه اعمال ماست و ما را پاداش مى دهد يا مجازات مى کند، در کار نيست. از اين رو، مهمترين مساله اين است که چگونه زندگى کنيم. به بى خدايان اتهام مى زنند که براى زندگى و حيات بشر ارزش و احترام قائل نيستند چون معتقدند که حيات بشر در روى کره زمين حاصل يک تصادف در طبيعت بوده است. مى گويند بى خدايان به همين دليل معنى و هدفى در زندگى دنبال نمى کنند و به رنج و مسائل همنوعان خود اهميت نمى دهند چون معتقدند بالاخره و دست آخر همه مى ميرند و بدنشان طعمه کرمها مى شود و بهشت و جهنمى هم در کار نيست.
البته زندگى روى کره زمين يک تصادف خوب و يک واقعه مثبت بود که ميليونها سال پيش اتفاق افتاد. پيدايش حيات در کره زمين يک تصادف بود و در پشت و در وراى آن هيچ دليل و معناى الهى و آسمانى هم وجود نداشت. آته ايست ها زندگى را با ارزش مى دانند و مى کوشند به آن بهترين و انسانى ترين مفهوم و معنى را بدهند. بى خدايان معتقدند که انسان فقط يک بار زندگى مى کند، بهشت و جهنمى در کار نيست، تناسخ و حلول روح انسان مرده در يک موجود ديگر افسانه است. از نظر بى خدايان فقط يک بار مى توان زندگى کرد و بايد اين يک بار به حيات انسان بهترين معنا و مفهوم را بخشيد و زندگى خود و ديگران را بهتر کرد.
مذهبيون مى گويند آته ايست ها خودخواه، بى عاطفه، مايوس و بى هدف هستند. به فکر همنوعان خود نيستند و زندگيشان هيچ فلسفه و مفهومى ندارد. بايد گفت که در کهکشانى که ما جز کوچک ساکن آن هستيم بخودى خود، هدف و معنايى وجود ندارد. اين انسان است که با کار، فعاليت و خلاقيت و آگاهيش به زندگى مفهوم مى بخشد. اتفاقا وقتى خداپرستان و دينداران مى گويند خدا به زندگى معنى مى دهد، دقيقا منظورشان اين است که زندگى انسان، افکار و ايده هايش، خوشى هايش، عشق ورزيدن و دوست داشتن همنوعانش، همه و همه بى ارزش هستند. اما اينها چه بخواهند و چه نخواهند همه اين ايده ها و احساسات و مفاهيم، بدون خدا و عليرغم خدا وجود دارند و زندگى انسانها را شکل مى دهند. مفهوم نهايى زندگى هر انسان، خوش و سعادتمند زندگى کردن در اين دنيا است و خدايى پشت پرده وجود ندارد. از زمان ارسطو تا امروز انسان معتقد بوده و هست که خوشى و سعادت انسانها هدف غايى زندگى است و بسيارى از امور ديگر را انسانها بخاطر دستيابى به همين سعادت و خوشبختى انجام مى دهند. سعادت و خوشى نه فقط با عقيده داشتن به خدا و دين و انجام آئين مذهبى حاصل نمى شود، بلکه اتفاقا به بدترين وجهى از دست مى رود و زندگى انسان را ضايع و تباه مى کند.
خدا پرستى و دين به جاى زندگى سعادتمند در اين دنيا وعده يک زندگى جاودانى پس از مرگ را به ما مى دهند. مرگ را چنين توجيه مى کنند که گويا منطق آن يک زندگى اصلى تر و پايدارتر است. گويى چيز بزرگتر و بهترى در انتظار انسانها نشسته است. اينها کاسبکارانه از ترس مردم نسبت به مرگ استفاده مى کنند و نه تنها زندگى خوش و جاودانى پس از مرگ را نصيب مردم نمى کنند بلکه زندگى آنها را در اين دنيا هم تلف و باطل مى کنند.
قربانى کردن يک مفهوم دائمى و يک رکن انديشه مذهبى و خدا پرستانه است. در تورات، ابراهيم پيغمبر بخاطر فرمان خدا و براى رضايت او اخلاقيات انسانى را کنار گذاشت و حاضر به کشتن فرزند خود شد. اين نمونه و صدها نمونه ديگر از ضديت خدا و مذهب با حيات مادى و معنوى انسان، سند رسوايى اخلاقيات دينى و خدا پرستانه است. اگر خدا که فرض کنيم قدرت بلامنازع و خالق جهان و طبيعت و حيات بشر است، وجود مى داشت و به من رجوع مى کرد و از من مى خواست به خاطر او آدم بکشم و به زندگى يک انسان پايان بدهم، قطعا به صورت او تف مى کردم. اين خدا قاتل و جنايت پيشه و ضد زندگى و حيات انسان است.
اين واقعيت محض که آگاهى و وجدان وجود دارد، که انسانى هست که مى تواند ببيند، بداند، بيآفريند، خوبيها را به ديگران نشان دهد و به خوشى و شادى در زندگى دست بيابد، با اهميت تر از هر چيز ديگرى است. مهم نيست که دوران زندگى کوتاه است، صرف وجود اين فرصت براى زيستن، از همه چيز با ارزش تر است. وجود ما؛ اذعان به ارزش زندگى؛ بررسى آن؛ شناختن آن؛ و دوست داشتن آن به کل جهان موجود معنى مى بخشد. اگر ما وجود نمى داشتيم، جهان واقعا بى معنى مى بود. از لحظه اى که ما آن را مى شناسيم و ارزش آن را مى دانيم، همه ما در شناختن ارزش و مفهوم حيات و زندگى با هم سهيم مى شويم و براى ما به با ارزش ترين چيز موجود تبديل مى شود. حق اينکه ما با زندگى مان چه مى کنيم، مى خواهيم حاصل زندگى مان چه باشد و چگونه از آن لذت مى بريم، را هيچکس نمى تواند از ما سلب کند.
طى قرون و اعصار گفته شده است و حقيقت دارد که عشق و دوست داشتن کليدى براى دستيابى به همه چيز است: عشق به آموختن؛ عشق به انجام دادن؛ عشق و محبت به ديگران؛ عشق به ايده ال هاى انسانى؛ عشق به آمال و اهداف نوع دوستانه؛ عشق به همه چيز و هر چيز مبناى زندگى است. اگر فاقد آن باشيم، بدبخت مى شويم و زندگى مان بى ارزش و بى هدف مى شود حتى اگر تا ابديت هم زندگى کنيم. از اين رو بايد علائق را جستجو کرد، آمال و ايده آل هاى انسانى را يافت و براى آنها تلاش و فعاليت کرد. پتانسيل انسانى، قدرت خرد و استدلال و آگاهى، آرامشى که از رفاه و آسايش ديگران حاصل مى شود، پيگيرى حقيقت و دانش، و زيبايى و لذت ناشى از تجربيات انسانى و قدرت تقريبا نامحدود انسان در غلبه بر دشواريها و حل مشکلات است، و اينها فقط ليست کوتاهى هستند. اين واقعيت که هر يک از ما بسيارى از انسانهاى فوق العاده خوب و با ارزش را مى شناسيم يا مى توانيم بشناسيم که که لايق و شايسته دوست داشتن هستند، کسانى که ما آرزو مى کنيم تعداد بيشترى از آنها در دنيا وجود داشتند، به زندگى ما معنى و مفهوم مى دهد. زيبائى هاى طبيعت، قدرت جهان مادى و پيچيدگى هاى علم و توانائى هاى بشر همگى خارق العاده و بخشى از مفهوم زندگى هر يک از ما را مى سازند.
در اين معادله، زندگى ابدى بى معنى است. هيچ دليلى براى ترس از مرگ وجود ندارد چرا که مرگ خود پايان ترس است و چه چيز قابل هراسى در اين وجود دارد؟ دليل زيستن ما فقط يک چيز است، ما عاشق زندگى کردن هستيم، همه چيز و هر چيز آن. اگر در دنيا به اندازه کافى شادى و خوبى وجود ندارد، بايد تلاش کنيم اين را تغيير دهيم و اين چيزى است که به زندگى ما معنى و مفهوم مى بخشد. هر چه بيشتر خوبيها را بيآفرينيم، به ديگران بيآموزيم و براى ديگران به جا بگذاريم، زندگيهاى بيشترى را با همدلى و همراهى خود روشن و پربار خواهيم کرد. هر چه حيات کوتاه مدت ما با ارزش تر باشد، احساس رضايت بيشترى خواهيم کرد. با تغيير دنيا به جاى بهترى براى زندگى انسان و ايجاد رضايت و رفاه براى انسانها، زندگى هر انسانى ارزش خود را پيدا خواهد کرد. آرى، بدون خدا و دين، جهان جاى بهترى براى زندگى کردن خواهد شد.
آته ايسم: اسطوره ها و اتهامات
پاپ ها، آيت الله ها، خاخام ها و خدا پرستان پرو پا قرص ادعا مى کنند که آته ايست ها چون به خدا عقيده ندارند به همه ارزشها و دستاوردهاى خوب و شريف حمله مى کنند؛ توطئه مى کنند. به بى خدايان اتهامات ريز و درشتى مى زنند از جمله اينکه بى اخلاق هستند؛ از نظر جنسى فاسدند؛ مى خواهند اديان را غير قانونى کنند و .... بطور خلاصه مى کوشند از آته ايستها شيطان بسازند.
اين اتهامات و اسطوره هايى که در باره آته ايستها رواج داده مى شوند هيچگونه پايه اى در واقعيات و هيچ ربطى به حقايق ندارند و ضد حقايق و واقعيات هستند. اما قبل از هر چيز، بايد اذعان کنيم که آرى، ما نه به خدا و نه به روز قيامت عقيده اى نداريم. اين درست است که ما مردم را تشويق مى کنيم که حرف و حکم و فتواى هيچ مرجع دينى را قبول نکنند و خودشان آزادانه فکر کنند و با اراده خود تصميم بگيرند. اين هم درست است که بى خدايان معتقدند که ما به ازاى اخلاقى اعمال ما انسانها بايد در همين دنيا و زندگى روزمره و نه در روز قيامت و زندگى پس از مرگ، ارزيابى و قضاوت بشوند. آرى، ما بى خدايان به اين "جرم" ها اعتراف مى کنيم و همين نوع جرم هاست که تمايز قاطع هويتى ما را با اديان و رهبران آنها نشان مى دهند. در واقع، ما به ارتکاب اين "جرائم" افتخار مى کنيم. بگذاريد به چند نوع از اين اسطوره ها و اتهامات نگاهى بيندازيم:
اولين اسطوره: آته ايسم يک دگم يکپارچه و يکدست است!
معمولا تلاش مى کنند که آته ايسم را مانند يک سيستم دينى و دگماتيک جلوه دهند، اما در بى خدايى هيچ مرجع و مرکزى وجود ندارد. بر خلاف اديان و مقامات دينى، کسى افکار آته ايستى را به مغز کسى فرو نمى کند و ديگرى را بعنوان پيرو و دنباله رو جلب نمى کند. انسانها با آگاهى و تصميم آزادانه خود، باور به خدا و روز قيامت را کنار مى گذارند. آته ايسم يک دکترين و يا نظريه فتوا مانند نيست که يک مرجع بالادست آن را براى پيروان صادر کرده باشد. بى خدايى روشى مثبت، عقلايى، واقع بينانه و باز در برخورد به زندگى است و نه يک سيستم اعتقادى دگماتيک و يکپارچه. خوشبختانه و در نهايت مسرت، ما نه اعتقادات ماورا طبيعه؛ نه احکام آسمانى؛ نه متون مقدس و رسم و آئين شرعى؛ نه آيت الله مجتهد و اسقف و خاخام؛ نه سلسله مراتب؛ نه روزه و افطار و نماز؛ و نه قربانى و زيارت و غسل تعميد داريم.
اسطوره دوم: بى خدايان بى اخلاقند!
اين اسطوره بر اين اساس است که اخلاق، از مذهب و خدا ناشى مى شود، پس بى خدايان که اعتقادى به اديان و وجود خدا ندارند، بى اخلاق هستند. ما به اين ادعا و اسطوره فقط در حيطه نظرى پاسخ مى دهيم چون هر انسانى که با چشم باز و عقل و اراده به واقعيتهاى زندگى انسان تحت اسارت اديان رسمى در دو هزار سال گذشته نگاه کند، بخوبى مى بيند که اديان چيزى جز يک بى اخلاقى عظيم نيستند و تا چه اندازه ضد اصول اخلاقى و علم اخلاق هستند. اما در عرصه نظرى، سيستم اخلاقى و انسانى آته ايستى حداقل هزار سال قبل از ظهور مسيحيت يعنى از سه هزار سال قبل مستقل از اديان و ترندهاى خداپرستانه تک خدايى وجود داشته است. از جمله مى توان از فلاسفه ماترياليست هند (کوکاياتا)، در چين و در يونان و روم از اپيکور، شکاکيون و فلاسفه کلاسيک نام برد. علاوه براين، اخلاق شريف انسانى در تمامى فرهنگهاى جهان موجودند. اصول اخلاقى انسانى و مشابه هم در قسمتهاى مختلف جهان مستقل از اديان، تحول و تکامل يافته اند، و در مقايسه با همه اينها، حتى ذره اى از اصول اخلاقى و علم اخلاق نه در انجيل و نه در "ده فرمان" موسى و نه در تورات و نه در قرآن پيدا نمى شوند. اگر امروزه سران و مراجع دينى مى توانند ادعا کنند که از اخلاق بهره اى برده اند فقط و فقط به اين دليل است که اديان، تحت تاثير ارزشهاى انسانى و تحول جوامع بشرى و زير فشار جنبشهاى پيشرو اجتماعى، تغييرات جزئى و ميکروسکوپى کرده اند. در غير اين صورت، آيا مى توانيد جز آزار مخالفين و بريدن سر مشرکين، دفاع از برده دارى، کتک زدن زنان، زن ستيزى و وحشيگرى نسبت به کنيزان، مجازاتهاى وحشيانه براى سکس "غير مجاز" در تورات و انجيل و قرآن چيز ديگرى پيدا کنيد؟
اديان در کليت خود چه در حيطه نظرى و چه در عمل سراپا بى اخلاقى، فساد و جنايت نسبت به نسلهاى مختلف بشرى در طول تاريخ بوده اند. آته ايستها معتقدند که اخلاق و معنويات از انسانيت و زندگى مادى انسانها ناشى مى شوند و نه از خدا و قدرت ماورا طبيعت. اين ارزشهاى انسانى ماست که مبناى حقوق و مسئوليتهاى ما و حرمت ما بعنوان انسان را شکل مى دهند و مى سازند. ما معتقديم که هدف اخلاقيات اين است که بهترين ها را براى مردم ببار بياورند طورى که همه مردم بتوانند سالم ترين و شکوفاترين زندگى را داشته باشند. اين هم نه از يک مرجع آسمانى و الهى و احکام دينى، بلکه فقط از طبيعت انسانى و جهان مادى حاصل مى شود. اينکه بايد همنوع خود را دوست داشت؛ به کسى آزار نرساند؛ حرمت ديگران را حفظ کرد؛ آدمکشى و دزدى نکرد؛ بخشنده و صديق و شريف بود؛ خصوصيات و اعمالى هستند که از طبيعت انسانى سرچشمه مى گيرند و نه از احکام خدايانى که دروغين هستند و جز تباه و تلف کردن زندگى انسانها خاصيت ديگرى ندارند.
ما بى خدايان معتقديم که مشکلات و مسايل زندگى انسانى را افراد به تنهايى نمى توانند حل کنند بلکه اين مشکلات بايد با تشريک مساعى، خلاقيت و درک و تعاون همه انسانها حل شوند. برعکس خداپرستى و اديان که معتقدند کليد حل همه مسائل رو کردن به ذات باريتعالى و پروردگار غدار است. به همين دليل زندگى و فعاليت ما بى خدايان به اشاعه و تقويت ارزشهاى انسانى، تفاهم بين انسانها و پيشرفت انسان منجر مى شود. ما آته ايستها بر اهميت اراده و تصميم گيرى افراد در مورد اينکه زندگيشان را چطور پيش ببرند و چه تصميماتى بگيرند، تا جايى که به حقوق و آزاديهاى ديگران لطمه نزنند، کاملا تاکيد مى کنيم. برخلاف دينداران پرو پا قرص، ما بى خدايان معتقديم که زندگى انسان بدون خدا، از هدف و معناى کاملا انسانى برخوردار مى شود و دين، ما انسانها را از يک زندگى مفيد و سرشار از معنويات دور مى کند.
اسطوره سوم: آته ايست ها مى خواهند دين را غير قانونى کنند!ما بى خدايان به آزادى مذهب و آزادى از دين معتقديم. ما به آزادى انسانها از دست دين عقيده داريم و بر اين باوريم که اين آزادى زمانى متحقق مى شود که در يک جامعه باز مردم حق انتخاب داشته باشند و بتوانند عملکرد اديان را با چشم و گوش باز ببينند و همچنين اهداف و اعتقادات و روش زندگى آته ايستها و عملکردهاى آنها را تجربه و ارزيابى کنند. ما آته ايستها از هر زمان و مکان مناسبى براى افشاى دروغين و مضحک بودن اديان استفاده مى کنيم. ما مذهب را همانطور که هست يعنى بى پايه و ضد انسان، نشان مى دهيم و افشا مى کنيم. بخصوص که گوئى انتقاد به همه افکار و ايدئولوژى ها مجاز و آزاد است به جز انتقاد از اديان. چرا؟ چون اديان و معتقدين پرو پا قرص آنها اين ايده را در ذهن عموم فرو کرده اند که دين بايد بطور ويژه از انتقاد و ترديد و هزل مبرا باشد. هيچ مبناى عقلانى براى مستثنا کردن اديان و دگم هاى مذهبى از انتقاد وجود ندارد. برعکس، از آنجا که دين مانند اختاپوس ريشه دوانده، ما براى افشا و تضعيف آن بايد از همه تاکتيک هاى ممکن و موجود از جمله انتقادات راسخ و محکم استفاده کنيم. مذهب نبايد از انتقاد و روشنگرى مصون بماند. ما به مبارزه روشنگرانه فکرى و فرهنگى با اديان و خداپرستى معتقديم. ما بر اين باوريم که فکر و انديشه خدا پرستانه فقط در چنين فضايى به عقب رانده مى شوند و نه با زور و تهديد و فشار و غير قانونى کردن. کارى که همه اديان و مراجع دينى در طول زندگى و تاريخ بشر آنقدر آن را نسبت به ناراضيان و آزاد انديشان و لامذهبان انجام داده اند که هنوز هم نمى توانند دستهاى خونين شان را از اين جنايات پاک کنند و بسيارى از آنها هنوز هم مشغول ارتکاب اين جنايات ضد بشرى هستند. آزادى اعتقاد به مذهب، و آزادى از مذهب و لامذهبى شرط وجود يک جامعه سالم است. اصولى که اديان آن را با قساوت قلب بى نظيرى پايمال کرده اند و آته ايستها مصرانه، شرافتمندانه و با پايبندى به اخلاق انسانى از آن دفاع کرده اند.
دين و آته ايسم مارکسيستى سيستم نظرى مذهب و جهان بينى دينى و خدا پرستانه، يعنى مجموعه احکامى که هر مذهبى با آنها جهان و طبيعت و دنياى پيرامون را توضيح مى دهد و قواعد و قوانينى که براى زندگى فردى و اجتماعى انسانها به آنها ديکته مى کند، براساس اعتقاد به يک قدرت ماورا طبيعت و مافوق انسان است. نيرويى که گويا خالق و حاکم بر جهان و ناظر بر همه چيز است اما تعقل و شناخت بشر تماما آن را رد مى کند. نيرويى که شناخت حسى بشر و تجربه مادى او نمى تواند آن را درک کند. نيروى مجهول و موهومى که قدرت و عظمت آن دقيقا به اندازه ناتوانيها و مجهولات ذهن بشرى است. دين ضد علم است و دگم هاى مذهبى را با هيچ تئورى و متد علمى نمى توانيم ثابت کنيم. اين ضديت دين با علم باعث شده که هرچه علم بيشتر پيشرفت مى کند، سيستم نظرى دين در برخورد به پديده هاى مادى و طبيعى و همچنين اصول و قواعد زندگى اجتماعى کمرنگ تر و بى اعتبارتر بشود. ديگر نمى توان داستان خلقت و آدم و حوا را به کسى قبولاند، يا اينکه مثلا زن نصف مرد است يا مغز و قدرت ذهنى او از مرد کمتر است و غيره.
نقد مذهب صرفا مختص به مارکسيسم نيست. هر مکتب و جهان بينى غير مذهبى به درجه اى که به شناخت علمى دنيا و استانداردهاى علمى بشر متکى باشد، در مقابل دين قرار مى گيرد. در واقع ماترياليسم و آته ايسم مکاتبى هستند که به اندازه خود مذهب قديمى هستند. اين رنسانس علمى و فرهنگى در قرون ١٦ و ١٧ بود که جان و قدرت تازه اى به ماترياليسم و آته ايسم بخشيد و قادر شد روشهاى علمى شناخت جهان را به جاى اسکولاستيسيسم کليسا و خرافات مسيحيت بگذارد. مارکسيسم هم يک ايدئولوژى ماترياليستى و آته ايستى است. يعنى معتقد است که اولا هيچ نيروى ماورا طبيعت و جامعه و مافوق انسان وجود ندارد. انسانها مخلوق خدا نيستند بلکه جزيى از طبيعت اند و در آن رشد و تکامل مى يابند. و ثانيا تمامى آنچه که اعتقادات و ذهنيات و فرهنگ بشرى ناميده مى شود يعنى مکاتب مختلف فلسفى، علمى، هنرى، مذهبى، اخلاقيات و آداب و رسوم، از زندگى مادى و شرايط مادى و عينى زندگى انسانها، از رابطه عينى آنها با طبيعت و جامعه و يکديگر ناشى مى شود. آته ايسم مارکسيستى هم مانند آته ايسم و ساير مکاتب ماترياليستى در مقابل دين قرار دارد. اما مارکسيسم از ماترياليسم مجرد، حسى، و مکانيکى فراتر رفته و نقد مارکسيستى دين فقط به عنصر آته ايستى آن محدود نمى شود.
مارکس و فلسفه ماترياليسم ديالکتيک
مارکس بعنوان يک فيلسوف ماترياليست و آته ايست و بعنوان يک سوسياليست انقلابى هم وجود خدا را منکر بود و هم به نقش ايدئولوژيک دين بعنوان بيگانه کننده انسان از خود اعتقاد داشت. مارکس بعنوان يک سوسياليست معتقد بود که تاريخ جهان چيزى نيست جز آفرينش انسان توسط کار و تعقل خود بشر و پيشرفت طبيعت و جهان مادى در خدمت انسان. از اين رو انسان خود شاهد غير قابل انکارى بر ظهور خويش است. علاوه براين، انسان شاهدى بر وجود جهان مادى و طبيعت است و جهان مادى بعنوان انعکاس وجود بشر، بشر را ثابت مى کند. ديگر مساله وجود يک نيروى بيگانه ماورا انسان و طبيعت، مساله اى که در خود به معنى نفى جهان مادى و انسان است عملا غير ممکن است.
مارکس در "مقدمه اى بر نقد فلسفه حق هگل" با هگلى هاى چپ جدل و پلميک مى کند. مارکس معتقد است که اساس نقد دين اين است که انسان مذهب را آفريده، خدا و دين انسان را خلق نکرده اند. دين در واقع خودآگاهى انسانى است که هنوز خود را بازنيافته يا خود را باخته و از دست داده است. اما انسان يک موجود انتزاعى فارغ از جهان اطراف خود نيست. انسان، انسان جهان، دولت و جامعه است. اين دولت و جامعه، مذهب را توليد مى کنند. دين تئورى عمومى اين جهان است. دائره المعارف آن و منطق آن در يک فرم و ظاهر عامه پسند است. معنويات اين جهان و زمينه عمومى توجيه اين جهان است. انعکاس ذات بشرى در يک قالب شبح گونه است. مبارزه عليه دين از اين رو، مبارزه اى غير مستقيم عليه جهانى است که دين معنويات آن را مى سازد. ستم دينى، انعکاس و بيان ستم هاى واقعى و ملموس است و اعتراض به دين، اعتراض به ستم هاى اين جهان است. دين آه مخلوق ستمديده است، روح جهان بى روح و قلب جهان قسى القلب است. دين افيون مردم است. اعتقاد به دين که يک خوشى و سعادت خيالى و دروغين را در بين مردم بوجود مى آورد، در واقع نشانه خواست و تمناى مردم براى دستيابى به خوشحالى و سعادت واقعى در جهان است. اين خواست که مردم بايد توهم در مورد موقعيت و شرايط مادى شان را کنار بگذارند به اين معنى است که بايد خود اين شرايط و موقعيت را (که براى توجيه خود محتاج به توهم و خيال سازى در بين مردم است) تغيير دهند. از اين رو نقد بهشت و دين تبديل به نقد جهان زمينى مى شود، نقد دين به نقد قانون، به نقد الهيات و به نقد سياست منجر مى شود.١
مارکسيسم به ضرورت اجتماعى و سياسى مذهب و کارکرد آن در نظام طبقاتى معتقد است. ماترياليسم ديالکتيک که از ارکان فلسفه مارکسيسم است، دين را يک پديده اجتماعى مى داند که نظامهاى طبقاتى حاکم و سرمايه دارى از آن براى تحکيم سلطه خود بر کارگران و مردم محروم استفاده مى کنند. ماترياليسم ديالکتيکى دين را عامل ايجاد تفرقه و جدايى و تبعيض بين انسانها مى داند. از اين رو فلسفه مارکسيسم از نقد دين بعنوان يک ايدئولوژى ضد علم و خرافاتى فراتر رفته و به نقد مذهب زمينى و ضرورت و کارکرد آن بسط مى يابد. فلسفه مارکسيسم مى گويد: ذهنيت انسانها نتيجه و انعکاس زندگى و دنياى مادى بيرون از آنهاست. سوال اين است که ذهنيت دينى و اعتقاد بشر به خدا و ماورا طبيعه، انعکاس چه شرايط و مناسبات عينى و مادى در زندگى بشر است؟
انسان اوليه مقهور و مغلوب طبيعت بود. از درک علت سيل و طوفان و زلزله و رعد و برق و آتشفشان ناتوان بود. قهر طبيعت همه ابعاد زندگى او را تحت سيطره و کنترل خود گرفته بود. بشر عاجز از درک نيروهاى طبيعى دست به خلق خدا زد و به آن پناه برد و تلاش کرد با تقديس و ستايش و ايثار و قربانى کردن براى اين خدايان، از قهر و غضب آنها در امان بماند. مارکس در اين مورد مى گويد: "خدا مخلوق انسان در تنگنا افتاده است" و لنين مى گويد: "ترس خدايان را خلق کرد" و انگلس در "آنتى دورينگ" مى گويد: "تمام دين چيزى جز انعکاس تخيلى آن نيروهاى خارجى که زندگى روزمره انسانها را کنترل مى کنند، در مغز انسان نيست، انعکاسى که در آن نيروهاى زمينى شکل نيروهاى مافوق طبيعى را به خود مى گيرند"٢
اگر وجود خدايان و اديان اوليه مديون ضعف و جهل انسان اوليه در برابر طبيعت بود، بقا و ادامه حيات خدا و اديان بشکل اديان پيچيده تر، ناشى از آن نيروهاى اجتماعى است که با تکامل جامعه بشرى و شکل گيرى نظام هاى طبقاتى براى اعمال سلطه خود و براى سر بزير نگه داشتن و خفه و مطيع کردن مردم به خدا و دين نياز داشتند. اين نيروها و طبقات اجتماعى، تمام امکانات موجود را به خدمت گرفتند تا مردم را تحميق کنند، خدا را در ذهن آنها فرو کنند و نابرابرى هاى اجتماعى و طبقاتى را ناشى از خدا و مشيت الهى تبليغ کنند. در بين مردم بخاطر اينکه به اين يا آن خدا و دين معتقد بودند، تفرقه و دشمنى ايجاد کنند، با اتکا به اصول و مبانى اديان نسبت به زنان، مردان را بر زندگى زنان حاکم کنند و نه فقط بين همه مردم بلکه بين دو جنس جامعه بشرى يعنى زن و مرد تفرقه و نابرابرى را تا هزاران سال تحکيم و توجيه کنند.
معروف ترين اثر مارکس و انگلس در مورد علل شکل گيرى و نفوذ عقايد و آرمانهاى اجتماعى از جمله دين در کتاب ايدئولوژى آلمانى است و بسيارى براى آشنايى و درک روش برخورد مارکسيسم به دين به آن رجوع مى کنند. مارکس در "ايدئولوژى آلمانى" مى گويد افکار و ايدئولوژى ها زائيده و محصول مناسبات توليدى و اجتماعى حاکم بر جامعه هستند نه برعکس. در اين کتاب مارکس با هگلى هاى چپ و متفکرين ماترياليست مانند فوئرباخ و برونوبائر جدل مى کند. آنها يک جنبش بزرگ ضد دينى و ضد کليسا در آلمان در نيمه اول قرن ١٩ به راه انداخته بودند. فوئرباخ به دعوت دانشجويان دانشگاه هايدلبرگ سخنرانيهاى متعددى عليه دين و کليسا مى کند. او و برونو بائر به همين دليل بسيار محبوب و معروف شده بودند. اين دو رهايى از دين را تنها شرط رهايى بشر مى دانستند.
مارکس در "ايدئولوژى آلمانى" مى گويد که از خود بيگانگى اکثر مردم در جامعه سرمايه دارى، و کنترل نداشتن بر مقدرات خودشان باعث نياز انسان به اديان مى شود و اين نياز را تداوم مى دهد. مارکس مى گويد رهايى انسان از دين در گرو دگرگونى اساسى در مناسبات توليدى و اجتماعى است و مبارزه رهايى بخش نبايد به مبارزه عليه دين محدود شود زيرا اين نه تنها موثر نيست بلکه منحرف کننده است. مارکس در ايدئولوژى آلمانى با نقد ماترياليستى ديالکتيکى دين، تفاوت ماترياليسم مارکسى را با ماترياليسم مکانيکى فوئرباخ روشن مى کند. فوئرباخ و ماترياليستهاى مکانيکى، دين را فقط در ظواهر آن نقد مى کردند. ماترياليسم ديالکتيک علت وجودى و بقا و تداوم دين را در مناسبات عينى و اجتماعى مى بيند که نياز به دين در بين انسانها را دائما باز توليد مى کند. اين تفاوت آته ايسم مارکسيسم با آته ايسم ماترياليستهاى ديگر از جمله فوئرباخ است. اين بحث روشن مى کند که چرا دين طى چند هزار سال توانسته زنده بماند.٣
در همين زمينه لنين در مقاله "سوسياليسم و مذهب" مى گويد: "مذهب يکى از اشکال ستمگرى معنوى است که همه جا بر توده هاى مردم که زير بار استثمار ديگران قرار دارند و در احتياج و انزوا بسر مى برند، سنگينى مى کند. طبقات تحت استثمار در تلاش و تقلايشان عليه استثمارگران و ناتوان از عقب راندن آنان، به زندگى بهترى پس از مرگ روى مى آورند، همانطور که انسان ابتدايى در نبردش عليه طبيعت ناتوان بود و به وجود خدايان، شياطين، معجزات و امثال آن روى آورد. اديان به کسانى که استثمار مى شوند و در فقر و ناآگاهى بسر مى برند، مى آموزد که در زندگى اين دنيا مطيع و صبور باشند و آرامش در اين دنيا را با اميد به رفتن به بهشت در آن دنيا، دنياى پس از مرگ، مى توانند بدست آورند. دين افيون مردم است. کارگر آگاه در جامعه مدرن صنعتى و شهرى، تعصبات مذهبى را کنار گذاشته و بهشت را به کشيشان و سرمايه داران وا مى گذارد و تلاش مى کند زندگى بهتر براى خود را روى زمين و در اين دنيا با تلاش و مبارزه بيآفريند. اين کارگر آگاه به سوسياليسم روى مى آورد، به علم و آگاهى در مبارزه عليه دين مجهز است و کارگران را از قيد خرافه زندگى پس از مرگ مى رهاند و آنها را براى خلق زندگى بهتر در همين زمان حاضر بسيج و رهبرى مى کند." يا: "همواره تمام اديان و کليساهاى مدرن و همه نوع سازمانهاى مذهبى را بمثابه ابزار بورژوازى ارتجاعى که قصدش دفاع از استثمار از طريق تخدير طبقه کارگر است، مى نگريم"٤
لنين پس از تاکيد بر نقش مخرب و ويرانگر دين بر مردم محروم و کارگران مى پرسد اگر چنين است چرا ما در برنامه مان نمى گوئيم آته ايست هستيم، چرا ورود پيروان مسيح و ساير معتقدين به خدا را به حزبمان منع نمى کنيم؟ و سپس استدلال مى کند که برنامه بلشويکها با نگرش علمى و ماترياليستى نوشته شده و به قلب و ريشه اقتصادى و تاريخى مذهب مى زند. لنين يادآور مى شود که نبايد مبارزه با دين ابسترکت، ايده آليستى و مانند يک مبارزه روشنفکرانه پيش برده شود و بدون ربط با مبارزه طبقاتى. چرا که در يک نظام مبتنى بر ستمکشى توده هاى کارگر، تعصبات مذهبى فقط با پروپاگاندا از بين نمى رود. و مى گويد نبايد از ياد برد که يوغ مذهب که بر گردن بشر افتاده، فقط و فقط محصول و انعکاس يوغ اقتصادى در جامعه است. با هيچ حجم و تعدادى از جزوات نمى توان پرولتاريا را مادام که در يک مبارزه طبقاتى عليه نيروى سياه سرمايه دارى قرار نداشته باشد، آگاه کرد."٥
مذهب و خدا پرستى همزاد و همراه هميشگى ستم و استثمار طبقاتى بوده اند. نظام سرمايه دارى هم به همين ترتيب به دين نيازمند بوده و هست. با وجودى که بورژوازى نوپا در قرن هجدهم با مسيحيت و کليسا درافتاد، رنسانس علمى و روشنگرى به راه انداخت و سرمايه دارى با اتکا به همه اينها عليه فئوداليسم و موانعى که اين نظام در مقابل رشد و توسعه سرمايه دارى مى گذاشت، ايستاد، اما به محض استقرار و توسعه، دوباره دين را به کار گرفت و پرو بال داد. عليرغم اينکه روشنگرى، با علم و اتکا به دانش بشرى در مقابل اسکولاستيسيسم کليسا و خرافات مسيحى ايستاده بود، باز هم دين جان گرفت. اگر بورژوازى به مذهب نياز نداشت و دين و خدا ابزار تحکيم روابط ستم و استثمار نبودند، با توجه به رشد جامعه و پيشرفت علم و آگاهى بشر، اختراعات و اکتشافات و رشد نيروهاى مولده، تابحال بايد ريشه اديان خشکيده شده بود. اما مى بينيم که همچنان پابرجاست و نه تنها پابرجا مانده بلکه سرمايه دارى از نيمه دوم قرن بيستم و بخصوص سه دهه آخر آن، اديان را مانند هيولايى هولناک، بعنوان ابزار سياسى سرکوب و حفظ نظم سياسى و طبقاتى بجان مردم انداخته است. آيات انجيل و بخصوص قرآن از لابلاى کتابهاى کپک زده و عتيقه بيرون آمده و بصورت قانون در ازدواج، طلاق، سکس، حقوق کودک، حقوق زنان، تعدد زوجات، سنگسار و صيغه و ... بر زندگى مردم حاکم شده است. آخوندها سر از حوزه هاى جهل و خرافه بيرون آورده و به ولايت فقيه و رياست و وزارت و صدارت رسيدند. اگر قبلا در قبرستانها قرآن خوانى مى کردند و در اطراف امامزاده ها پرسه مى زدند، حالا مقررات و شئون زندگى ميليونها انسان را تعيين مى کنند. زمانى بورژوازى با کليسا و مسيحيت درافتاد، از شاه و پادشاهى بعنوان نمايندگان خدا بر روى زمين خلع قدرت کرد، حالا آخوندها را به پادشاهى و رياست جمهورى مى رساند. سلسله مراتب آخوندها و دين به همه چيز چنگ انداخته و همه قدرت سياسى و اجتماعى را تصاحب کرده اند.
اصلى ترين علت بقاى اديان، با وجود اين همه پيشرفت بشر در زمينه تکنولوژى و علم و تغييرات اجتماعى، نظام سرمايه دارى است که نه تنها دين را بعنوان ابزار هميشگى و کلاسيک تحکيم خود بکار گرفته بلکه بخصوص در سه دهه آخر قرن بيستم بعنوان ابزار سرکوب سياسى مستقيما و فعالانه به جان مردم انداخته است. علت بقاى اديان را نه علاقه مردم به آن، نه نادانى و تعصبات آنها، بلکه نقش و کارکرد سياسى آنها توضيح مى دهد. کسى که شاهد تکثير ژنتيکى موجودات زنده، فرستادن سفينه هاى فضايى تحقيقى و آزمايشى به سيارات ديگر، نقش کامپيوتر و انفورماتيک و اين همه پيشرفت است، کسى که آزادى و حق انتخاب روش زندگى خود را داشته باشد چرا بايد هنوز به دين معتقد باشد؟ اينکه هنوز سنگسار و قصاص و حجاب عمل مى کنند نه بخاطر علاقه زنان به اينها بلکه به اين دليل است که نظام حاکم اين قوانين را از گور درآورده و به مردم تحميل مى کند. علت حاکميت رژيم هاى اسلامى و پا گرفتن جنبش هاى اسلامى را بايد نه در قلوب باصطلاح مسلمين بلکه بايد در نيازهاى سياسى طبقه حاکم جستجو کنيم. علت بازگشت و حاکميت اديان و اسلام در آخر قرن بيستم سياسى است و نه بازگشت قلبى و درونى مردم به سوى خدا و اسلام و کشيش و کليسا و خاخام.
سکولاريسم و جدايى مذهب از دولت سکولاريسم يعنى جدايى مذهب از دولت و آموزش و پرورش. جدايى مذهب از هويت شهروندى و تعريف حقوق و اختيارات و وظايف شهروندان و تبديل مذهب به امر خصوصى و فراهم ساختن وضعيتى که مذهب فرد در تعريف مشخصات سياسى و اجتماعى او و در رابطه فرد با دولت و سيستم ادارى و سياسى حاکم نقشى نداشته باشد. جدايى دين از دولت از موضوعات مورد جدل مارکس با برونوبائر از هگلى هاى جوان بود که در مقاله "مساله يهود" منتشر شد. مارکس معتقد بود که رهايى سياسى يهوديان يا مسيحيان يا مردم مذهبى على العموم، در گرو رهايى دولت از يهوديت، مسيحيت و دين بطور کلى قرار دارد. مارکس در اين بحث مى گويد دولت خود را از مذهب به روش خاص خودش و به شيوه اى که با طبيعتش متناسب است رها مى کند، با رها کردن خودش از مذهب دولتى يعنى برسميت نشناختن هيچ نوع مذهب رسمى، و تثبيت خودش بعنوان دولت خالص و سرراست. رهايى سياسى از مذهب بمعنى رهايى کامل و نهايى از مذهب نيست چون رهايى سياسى هنوز رهايى نهايى و مطلق انسان نيست. محدوديت اين رهايى سياسى در اين واقعيت متجلى مى شود که دولت مى تواند خود را از قيد و بند مذهب رها کند بدون اينکه انسان هنوز رها شده باشد. دولت مى تواند يک دولت آزاد باشد بدون اينکه فرد هنوز يک انسان آزاد از چنگال مذهب باشد. به همين ترتيب وقتى که دولت شرط مالکيت خصوصى را بعنوان مبناى انتخاب شدن و انتخاب کردن لغو کرد، اين به معنى لغو خود مالکيت خصوصى نبود. برعکس محدود کردن مالکيت خصوصى در واقع به معنى نگه داشتن و حفظ وجود مالکيت خصوصى است. رهايى اجتماعى يهوديان در گرو رهايى جامعه از يهوديت است.٦
"مذهب امر خصوصى است" يعنى چه؟
لنين مى گويد: "مذهب بايد امر خصوصى باشد، اين کلام سوسياليستهاست. اما خصوصى به چه معناست؟ به معنى خصوصى در رابطه با دولت است. مذهب نبايد هيچ کارى به دولت داشته باشد. نهادهاى مذهبى نبايد هيچ ارتباطى با دولت و مقامات و مراجع دولتى داشته باشند. هر فردى بايد مختار باشد که به هر مذهبى يا هيچ مذهبى اعتقاد نداشته باشد. اته ايست باشد (که همه سوسياليستها هستند) تبعيض نسبت به شهروندان براساس مذهب بايد لغو شود. نهادهاى مذهبى بايد مستقل از دولت باشند و مخارجشان را خود تامين کنند. دولت نبايد هيچ تعهد سياسى، مالى، و ايدئولوژيکى به هيچ مذهبى داشته باشد. جدايى کامل مذهب از دولت و از آموزش و پرورش خواست سوسياليستهاست. اين جز لاينفکى از آزادى سياسى است."
"تا آنجا که به حزب سوسياليست و جنبش سوسياليستى مربوط مى شود، مذهب ديگر امر خصوصى نيست. حزب کمونيستى مرکز تجمع پيشروان کارگرى، مبارزين رهايى طبقه کارگر است. اين تجمع نبايد به مذهب، جهل و خرافه بى اعتنا باشد. ما خواهان جدايى کامل مذهب از دولت هستيم براى اينکه بتوانيم با مذهب مبارزه ايدئولوژيک و فلسفى بکنيم. با بحث و تبادل نظر و انتشار کتب و نشريات. ما حزبمان را براى اين درست کرده ايم که با هرنوع عقب ماندگى و قيد و بند مذهبى که کارگران و مردم محروم را اسير کرده، مبارزه کنيم. احتمالا ما بايد به توصيه انگلس عمل کنيم که به سوسياليست هاى آلمانى گفت ادبيات روشنگرى، اته ايستى فرانسه در قرن ١٨ را ترجمه و وسيعا پخش کنيد."٧
کمونيسم کارگرى، روشنگرى و مذهب زدايى کمونيسم کارگرى مدافع سرسخت جدايى دين از دولت است و از همان ابتدا مصرانه آن را طرح و تبليغ کرده و حول آن با چپ ناسيوناليست و مدعى مارکسيسم و ساير جريانات اپوزيسيون بورژوايى جدل کرده است. درست در نقطه مقابل جريانات و عناصر بورژوا، کمونيسم کارگرى بروشنى منظور از جدايى مذهب از دولت را بيان کرده است. بسيارى از اين جريانات تازه آنهم بعد از اينکه موج کشتار و خونريزى اسلام سياسى در ايران و خاورميانه به راه افتاد، در مورد اين مطالبه کلى گويى مى کنند و در باره مضمون واقعى اين جدايى مذهب از دولت چيزى نمى گويند. خاصيت اين کلى گويى اين است که هر وقت لازم داشتند دوباره پاى مذهب را به نهادهاى دولتى و اجتماعى بکشانند و آن را وارد آموزش و پرورش و زندگى سياسى و اجتماعى مردم بکنند.
علاوه براين بسيارى از طرفداران جدايى مذهب از دولت مى گويند نبايد به هيچ وجه وارد قلمرو خدا و مذهب بعنوان اعتقادات مردم و مذهب در زندگى خصوصى مردم شد. "جدايى مذهب از دولت" که بدنبال آن به رسميت شناسى مذهب بعنوان امر خصوصى مى آيد، به اين معنى نيست که کمونيستها طرفدار خصوصى سازى مذهب اند و يا با اعتقادات مذهبى مردم توافق دارند يا حداکثر نسبت به آنها بى طرف هستند. بلکه به اين معنى است که مذهب در رابطه با دولت يک امر خصوصى است. تلقى از اين خصوصى چيست؟ آيا اين امر خصوصى است که مثلا زير فشارهاى اخلاقى و مذهبى دختران جوان را وادار به ازدواج کنند؟ به آنها حجاب تحميل کنند؟ حقوقشان را در خانه زير پا بگذارند؟ کودکان را کتک بزنند و مورد تجاوز قرار بدهند؟ در روزهاى عاشورا به تن کودکان کفن سفيد بپوشانند و قمه به دست آنها بدهند؟ با تحميل حجاب و رسم و آئين اسلامى دختران خردسال را از حقوق انسانى و آزاديهاى فردى و شرکت در زندگى اجتماعى محروم کنند؟ انسان مذهبى حتى در چهار ديوارى خصوصى خود با مذهب تحميق مى شود و قادر نيست رابطه اى انسانى با بقيه برقرار کند. عمل کردن به فرامين و احکام مذهبى در زندگى خصوصى نسبت به زن و کودک از جانب کسى که خود را مسلمان و مذهبى مى داند، بايد خلاف قانون شمرده شود و به اين معنى مذهب امر خصوصى هيچکس نيست.
ضرورت مبارزه آگاهانه با اديان سازمان يافته کمونيسم کارگرى تمام موضع خود در قبال جايگاه اديان در جامعه را در سکولاريسم خلاصه نمى کنند و صرفا به سکولاريسم اکتفا نمى کنند. کمونيسم کارگرى که واجد راديکال ترين و پيگيرترين آته ايسم مارکسيستى است، نه فقط خواهان سکولاريسم، بلکه طرفدار مبارزه آگاهانه جامعه با اديان است و معتقد است که همانطور که منابع و امکانات جامعه بايد صرف مبارزه با زن ستيزى، نژادپرستى و کودک آزارى و بلاياى طبيعى و اجتماعى و بيماريها و اپيدمى ها مى شود، براى مذهب زدايى هم بايد نيرو و امکانات اختصاص يابد. منظور از اديان هم اديان سازمان يافته و تعريف شده است نه افرادى که به طور عادى انديشه مذهبى دارند. کمونيسم کارگرى طرفدار اعمال محدوديت فراتر و بيشترى از سکولاريسم بر اديان سازمان يافته و دستگاه مذاهب است. خواهان اين است که اديان سازمان يافته توسط قوانين و مقررات دولتى به صورت شرکتهاى انتفاعى و موسسات خصوصى ثبت شوند؛ ماليات بدهند؛ بازرسى شوند؛ قانون کار، مقررات و قوانين مربوط به ممنوعيت تبعيض جنسى، حقوق کودکان، ممنوعيت نشر اکاذيب، ممنوعيت افترا و تحريک، قوانين حمايت از حيوانات را رعايت کنند.
هر کس مى تواند هر اعتقادى داشته باشد و به تبليغ آن بپردازد و براى خود پيروانى نيز جمع کند. اما جامعه بايد براى حفظ خود و سلامت شهروندان قوانينى را به اجرا در آورد، کودکان را از تعرض دين و خرافات مذهبى حفظ کند، حقوق زنان در خانواده و جامعه را در مقابل زن ستيزى اديان محافظت کند و عليه باورها و آئين زن ستيزانه اديان مقابله کند. يک جامعه آزاد بايد يک مبارزه روشنگرانه، با موازين تعريف شده و مشروع عليه اديان سازمان يافته و دستگاه مذاهب سازمان بدهد در عين اينکه حق هر انسانى را در اعتقاد به باورهاى دينى و عقب مانده را به رسميت بشناسد.
جنبش کمونيسم کارگرى براى مذهب زدايى از زندگى سياسى و اجتماعى مردم و بمنظور تامين رهايى همه جانبه مردم از مذهب براى خواستهاى زير تلاش و مبارزه مى کند:
٭ آزادى مذهب و بى مذهبى
٭ جدايى کامل مذهب از دولت
٭ حذف کليه مضامين و ارجاعات مذهبى و متاثر از مذهب در قوانين کشور
٭ تبديل مذهب به امر خصوصى افراد
٭ لغو مقوله مذهب رسمى لغو هرنوع ارجاع به مذهب افراد در قوانين و اوراق هويتى و ادارى مربوط به افراد
٭ ممنوعيت انتساب افراد، فردى يا جمعى به هر نوع تعلق قومى و مذهبى در اسناد رسمى رسانه ها و غيره
٭ جدايى کامل مذهب از آموزش و پرورش. ممنوعيت تدريس دروس مذهبى، احکام مذهب و يا تبيين مذهبى موضوعات در مدارس و موسسات آموزشى. کليه قوانين و مقرراتى که ناقض اصل آموزش و پرورش غير مذهبى هستند بايد فورا لغو شوند
٭ ممنوعيت هر نوع تقويت مالى و مادى و معنوى مذهب و فعاليتها و نهادها و فرقه هاى مذهبى توسط دولت و نهادهاى دولتى. موظف شدن دولت به مذهب زدايى از جوانب مختلف زندگى اجتماعى از طريق اقدامات آگاهگرانه و رشد سطح سواد و اطلاعات علمى عامه. حذف هر نوع اشاره به مناسبتها و سالروزهاى مذهبى از تقويم رسمى.
٭ ممنوعيت مراسم مذهبى خشونت آميز و غير انسانى. ممنوعيت هر نوع فعاليت، مراسم و ابراز وجود مذهبى که با آزاديها و حقوق مدنى مردم و با اصل برابرى همه مغاير باشد. ممنوعيت هر نوع ابراز وجود مذهبى که مخل آرامش و امنيت مردم باشد. ممنوعيت هر نوع مراسم و رفتار مذهبى که با قوانين و مقررات مربوط به بهداشت و سلامت افراد و محيط زيست و قوانين مربوط به حمايت از حيوانات مغاير باشد.
٭ مصونيت کودکان و افراد زير ١٦ سال از هر نوع دست درازى مادى و معنوى مذاهب و نهادهاى مذهبى. ٭ ممنوعيت جلب افراد زير شانزده سال به فرقه هاى مذهبى و مراسم و اماکن مذهبى.
٭ ضرورت ثبت رسمى اديان و فرقه هاى مذهبى بعنوان نهادها و بنگاههاى خصوصى و تابعيت نهادهاى مذهبى از کليه قوانين و مقررات ناظر بر فعاليت بنگاهها. کنترل مراجع قانونى بر حسابها و دفاتر و دريافتى ها و پرداختى هاى فرقه ها و نهادهاى مذهبى. تبعيت اين نهادها از قوانين مالياتى ناظر بر بنگاههاى مشابه.
٭ ممنوعيت هر نوع اجبار فيزيکى و روحى براى پذيرش مذهب.
٭ مصادره و باز پس گيرى کليه اموال و دارايى ها و اماکنى که نهادهاى مذهبى به زور و يا از طريق دولت و نهادها و بنيادهاى مختلف تصاحب کرده اند. قرار دادن اين اموال و اماکن در اختيار نهادهاى منتخب مردم براى استفاده هاى عام المنفعه
٭ ممنوعيت هر نوع تبليغ نفرت مذهبى يا ايجاد احزاب و گروههاى سياسى که برترى مذهبى گروهى از مردم بر ديگران جزو اصول رسما علام شده آنها باشد
٭ زدودن هر نوع رنگ مذهبى از ازدواج در اسناد و مراجع دولتى. ممنوعيت ايراد هر نوع خطبه مذهبى در مراسم دولتى ازدواج
٭ بندهاى برنامه کمونيسم کارگرى در مورد زندگى مشترک، خانواده، ازدواج و طلاق مبانى يک قانون خانواده سکولار، تساوى طلبانه و غير مذهبى است که بخصوص در ايران و ساير جوامع خاورميانه که در آنها شريعت اسلام مبناى قانون خانواده و رابطه زن و مرد در خانواده است، اهميت حياتى دارد. اين بندها پايه تعدد زوجات، حق اسلامى مردان در امر طلاق، مساله حضانت، صيغه و مهريه شيربها، جهيزيه و قانون ارث و ... را مى زند.٨
علاوه بر تلاش براى عملى کردن و تحقق بندهاى بالا، جنبش کمونيسم کارگرى برپا کردن و دامن زدن به يک مبارزه روشنگرانه ضد مذهبى را وظيفه عاجل و مبرم خود مى داند. مبارزه فرهنگى و ايدئولوژيکى با مذهب، گسترش علم و عقايد پيشرو و ماترياليستى، و مذهب زدايى حتى در زندگى خصوصى افراد از طريق مبارزه فکرى و معنوى با مذهب از اقدامات مبرم پيش روى اين جنبش است. براى مبارزه فرهنگى و ايدئولوژيک عليه مذهب بايد نهادها، نشريات، کتب و مجلات و کانونهاى متعددى سازمان داده شود و عليه خرافات دينى بايد به تبليغ وسيع ماترياليسم، علم و روشنگرى ضد دينى و اشاعه فرهنگ پيشرو و انسانى دست زد.
منابع:
١- کارل مارکس، در افزوده اى به نقد فلسفه حق هگل، اديت شده توسط يوجين کامنکا. انتشارات پنگوئن، ١٩٧٨
٢ - براى آشنايى بيشتر با مباحث مارکس در نقد مذهب رجوع کنيد به:
مارکس - انگلس، ايدئولوژى آلمانى، انتشارات پروگرس، مسکو، ١٩٧٦
٣ - لنين، سوسياليسم و مذهب، کليات آثار انگليسى جلد ١٠، ص ٨٧ -٨١، انتشارات پروگرس، مسکو، ١٩٧٦
٤ - همانجا ٥ - انگلس، لودويک فوئرباخ و پايان فلسفه کلاسيک آلمانى، ترجمه پرويز بابايى - انتشارات جيبى، ص ٨٩ - ٨٣
٦- کارل مارکس، درباره مساله يهود. اديت شده توسط روبرت تاکر، انتشارات نورتون، نيويورک، ١٩٧٨
٧- لنين، روش حزب کارگران نسبت به مذهب، کليات آثار جلد ١١، ص ٣٧٥
٨ - برنامه کمونيسم کارگرى، انتشارات حزب کمونيست کارگرى ايران، ١٩٩٣