|
عروج علوم از تاریخ فلسفه غرب اثر برتراند راسل فصل ششم از بخش تاریخ مدرن
ترجمه: اعظم کم گویان قسمت اول تقریبا هر آنچه که دنیای مدرن را از قرون قبلی متمایز می کند مربوط و قابل رجوع به علوم است که پیروزیهای شگرف خود را در قرن هفدهم متحقق کرد. رنسانس ایتالیا که گرچه قرون وسطایی نبود اما مدرن هم نبود بیشتر شبیه بهترین عصر یونان می باشد. قرن 16 با حل شدن در الهیات - قرون وسطایی تر از جهان ماکیاولی است. دنیای مدرن تا آنجا که پای نگرش ذهنی در میان است با قرن هفدهم آغاز می شود. هیچیک از ایتالیایی های رنسانس بی اطلاع از افلاطون و ارسطو نبودند – لوتر می توانست موجب هراس توماس آکیناس بشود اما برایش قابل درک می بود. با قرن هفده تحقق این امر دیگر دشوار بود. افلاطون و ارسطو آکیناس و اوکام نمی توانستند سر و دم نیوتون را ساخته باشند. مفاهیم جدیدی که علوم عرضه کرد بطرز برجسته ای فلسفه مدرن را تحت نفوذ خود قرار دادند. دکارت که به لحاطی بنیان گذار فلسفه مدرن بود خود یکی از خالقین علوم قرن هفدهم بود. برای اینکه آتمسفر ذهنی دورانی که در آن فلسفه مدرن آغار شد را درک کنیم باید مقداری در مورد روشها و نتایج ستاره شناسی و علم فیزیک بگوئیم. چهار مرد بزرگ یعنی کوپرنیک و کپلر و گالیله و نیوتون پیشقراول د رآفرنیش علو هستند. از بین اینها کوپرنیک متعلق به قرن شانزده بود اما در دوران خودش نفوذ کمی داشت. کوپرنیک (1543- 1473) یک روحانی لهستانی بود با اورتدکسی ای غیرقابل رسوخ. او در جوانی به ایتالیا سفر کرد و مقداری از آتمسفر دوران رنسانس را جذب کرد. او در سال 1500 دارای کرسی استادی یا تدریس ریاضیات در روم بود اما در 1501 به سرزمین خود بازگشت. بنظر می آید که کوپرنیک بخش بزرگی از اوقاتش را در جدال با آلمانی ها و برای رفورم ارزی گذراند اما اوقات فراغتش صرف ستاره شناسی می شد. کوپرنیک بزودی دریافت که خورشید مرکز جهان نیست و زمین دارای دو نوع حرکت است: یک حرکت روزانه به دور خود و یک حرکت سالانه به دور خورشید. ترس از سانسور اعمال شده به روحانیون باعث شد که او دیدگاههای خود را با تاخیر منتشر کند اما آنها را در دسترس قرار داد تا شناخته بشوند. شاهکار او در سال مرگش با مقدمه ای از دوست او اشنایدر چاپ شد که در آن گفته بود که تئوری هلیوسنتریک صرفا بعنوان یک فرضیه طرح شده است. قطعی نیست که کوپرنیک تا چه اندازه این جمله را تائید کرده است اما این مساله مهمی نیست چون خود او جملات مشابهی در سراسر کتاب دارد. کتاب به پاپ تقدیم شده است و تا زمان گالیله از تکفیر رسمی دستگاه کلیسا قسر در رفته بود. دستگاه کلیسا در زمان زندگی کوپرنیک لیبرال تر از زمان شورای ترنت و ژزوئیت ها و احیای انگیزاسیون به وظایف خود عمل کردند. آتمسفر کار کوپرنیک مدرن نیست بیشتر می تواند فیثاغورثی توصیف شود. کوپرنیک این امر را که همه حرکات سماوی باید دورانی و یکنواخت و مشابه باشند را بدیهی می گیرد و مانند فلاسفه یونان اجازه می دهد که انگیزه های زیبائی شناسانه او را تحت تاثیر قرار دهند. بعلاوه در سیستم او دایره هایی که مرکز آنها روی محیط دایره های دیگر قرار دارند روی خورشید یا نزدیک به خورشید در نظر گرفته می شوند. این واقعیت که خورشید دقیقا در مرکز نیست بسادگی به تئوری او لطمه زد. هر چند که کوپرنیک در باره دکترینهای فیثاغورثی شنیده است اما بنظر نمی آید که در مورد تئوری هلیوسنتریک آریستاکوث می دانسته است. آنچه که در کار او مهم بود این بود که زمین را از موقعیت ممتاز هندسی خود خلع کرد. در دراز مدت این مساله باعث شد که دادن اهمیت هستی شناسانه به انسان طبق الهیات مسیحی دشوار شود اما کوپرنیک عواقب برخاسته از تئوری خود را نمی توانست بپذیرد چون اورتدکسی او صادقانه بود و به دیدگاهی که تئوری او را در تناقض با انجیل می دید اعتراض کرد. دشواریهای واقعی ای در تئوری کوپرنیک وجود داشت. بزرگترین این دشواریها اختلاف موقعیت ستاره ای بود. اگر زمین در هر نقطه ای از مدار خود 186 میلیون مایل از نقطه ای که در آنجا شش ماه بعد خواهد بود – قرار داشته باشد این باعث تغییر در موقعیت ستارگان می شود. همانطور که یک کشتی در دریا که قرار است در شمال نسبت به یک نقطه باشد نسبت به نقطه دیگر در شمال قرار نخواهد داشت. هیچگونه اختلاف منظری مشاهده نشد و کوپرنیک بدرستی طرح کرد که ستاره های ثابت باید خیلی دورتر از خورشید باشند. در قرن 19 بود که تکینیک به اندازه کافی برای مشاهده اختلاف موقعیت ستارگان - دقیق گردید. دشواری دیگر- سقوط اجرام بود. اگر زمین مداوما از غرب به سوی شرق می چرخد یک جرم که از بلندی می افتد در نقطه افقی زیر شروع حرکت خود سقوط نمی کند بلکه در نقطه ای بسوی غرب به زمین می افتد. زمین در طی زمان افتادن مقداری به سمت غرب حرکت کرده است. گالیله با قانون جبر - Inertia – به این مشکل پاسخ داد. اما در زمان کوپرنیک پاسخی وجود نداشت. کتاب جالبی از ای. آی. برت به نام بنیادهای متافیزیکی علوم تجربی مدرن (1925) وجود دارد که فرضیات ثابت نشده فراوانی که توسط کسانی که علوم مدرن را پایه گذاری کردند را طرح می کند. "امپریست های معاصر اگر در قرن 16 زندگی می کردند اولین کسانی بودند که فلسفه نوین کائنات را مورد استهزا قرار داده و رد می کردند." مقصود عمومی این کتاب بی اعتبار کردن علوم مدرن با گفتن اینکه اکتشافات ناشی از شانس خوب و تصادف مثبت بوده اند - می باشد. من فکر می کنم این برداشتی غلط از روش علمی است: آنچه که دانشمندان را متمایز می کند نه اعتقادات آنها بلکه چگونگی و چرایی اعتقادات آنهاست. عقاید آنها ثابت نشده وآزمایشی هستند- دگماتیک نیستند. این عقاید مبتنی بر مدارک و شواهد هستند و نه بر اساس مرجعیت و وحی. کوپرنیک در "فرضیه" نامیدن تئوری خود محق بود و مخالفانش که فرضیه او را نامطلوب می دانستند در اشتباه بودند. مردانی که علوم مدرن را پایه گذاری کردند دو مزیت مشخص داشتند که لزوما همراه با هم یافت نمی شوند: شکیبائی فراوان در مشاهده و صراحت عظیم در شکل دادن به فرضیه خود. مزیت دوم یعنی صراحت متعلق به فلسفه قدیم یونان و مزیت مشخص اولی تا حدود زیادی متعلق به ستاره شناسان متاخر عهد عتیق بود. اما هیچکس در میان باستانیان شاید بجز آریستارکوس هر دوی این مزیتهای فوق را نداشت. کوپرنیک مانند دانشمندان پس از خود واجد هر دو مزیت بود. او هرچه را که می شد دانست با ابزاری که در دوران او وجود داشت در مورد حرکات اجرام سماوی می دانست. طبق دیدگاههای مدرن که کلیه حرکات را نسبی می دانند ساده سازی و ساده نگری تنها چیزی است که از فرضیه او ناشی میشود – اما این دیدگاه او و معاصرنیش نبود و تا آنجا که به حرکت سالانه زمین بر می گردد یک ساده سازی و ساده نگری وجود داشت اما نه بهمان میرانی که در مورد حرکت روزانه زمین وجود داشت. بجز تاثیرات انقلابی بر تصورات و تخیلات در مورد فضا - مزیتهای مشخص ستاره شناسی نوین دو مزیت بودند: اول: تشخیص اینکه آنچه از زمان باستان مورد اعتقاد بوده ممکن است غیر واقعی و نادرست باشد- دوم: آزمایش حقیقت علمی از طریق جمع آوری صبورانه فاکت ها همراه با حدس صریح و بی پرده . هیچیک از این دو مزیت مشخص کاملا در زمان کوپرنیک نسبت به پسینیان او تکمیل نشدند اما هر دو تا حدود زیادی در کار او حضور دارند. برخی از کسانی که کوپرنیک در مورد تئوری خود با آنها ارتباط داشت لوترانهای آلمانی بودند اما وقتی لوتر در مورد کوپرنیک مطلع شد بطرز عمیقی حیرت کرد. لوتر گفت: "مردم گوش فرادهید" "به یک ستاره شناس که کوشید نشان دهد که زمین حرکت می کند نه آسمانها و نه خورشید و نه ماه و نه فلک." هر کس که می خواهد باهوش بنماید باید سیستمی را ابداع کند که از همه سیستم ها بهتر باشد. این احمق می خواهد کل سیستم ستاره شناسی را وارونه کند اما متون مقدس به ما می گویند که جاشوا به خورشید فرمان داد که ثابت بماند نه به زمین." کالوین هم مشابها کوپرنیک را با متون مقدس مورد حمله قرار داد: "جهان ثابت شده است و نمی تواند تکان بخورد" و اعلام کرد: "چه کسی جسارت دارد مرجعیت کوپرنیک را بر روح مقدس برتری دهد؟" روحانیت پروتستان به اندازه روحانیت کاتولیک متحجر بودند معهذا بزودی روشن شد که در کشورهای پروتستان آزادی جستجو و تفحص بیشتر از کشورهای کاتولیک بود چون روحانی ها در کشورهای پروتستان از قدرت کمتری برخوردار بودند. وجه مهم پروتستانیسم انشقاق بود نه التقاط و رفض. چون این انشقاق منجر به ایجاد کلیساهای سراسری شد که به اندازه کافی برای کنترل دولت غیر مذهبی قوی نبودند. این تماما منفعت و دستاورد بود چون کلیساها در همه جا تا آنجا که میتوانستند بخصوص با هر اختراعی که موجب افزایش خوشبختی و دانش روی زمین می شد مخالفت می کردند. کوپرنیک در وضعیتی نبود که دلیل و مدرک برای فرضیه اش ارائه کند و تا مدتهای طولانی ستاره شناسان آن را رد می کردند. ستاره شناس مهم بعد از کوپرنیک- تیکو براهه (1610- 1546) بود که موضع میانه ای در پیش گرفت: او اعلام کرد که خورشید و ماه دور زمین می گردند. او حرف تازه ای از خود نداشت . اما دو دلیل خوب علیه دیدگاههای ارسطو که معتقد بود همه چیز در بالای ماه غیر قابل تغییر است ارائه داد. یکی از این دلایل پدیدار شدن یک ستاره جدید در 1572 است که معلوم شد هیچگونه اختلاف منظر روزانه ای نداشت و باید دورتر از ماه باشد. دلیل دیگر از مشاهده شهاب ها استخراج شد که آنها هم در دوردست قرار داشتند. خواننده بیاد خواهد آورد که دکترین ارسطو تغییر و زوال را منحصر به فضای زیر منظومه ای می دانست. این هم مانند هر چیز دیگری که ارسطو درباره موضوعات علمی گفت مانعی بر سر راه پیشرفت و تحول گردید. ادامه دارد
|
صفحه اول | در باره ما | تماس با ما
Copyright © 2006 bikhodayan.com