زن و شرق
پشت چادر – نگاهی به درون بایگانی اسلام

اسلاوی ژیژک

 

 مترجم: کوروش برادری

پایفشاری سرسختانه یهودیت بر اقدامِ بنیانگزاری خشونت‌آمیز غیررسمی که بر نظام حقوق عمومی به‌مثابه پیوستِ شبح‌آلودش فرودآمد، به یهودیان امکان داد هزاران سال بدون سرزمین و بدون سنت نهادین مشترک ایستادگی کنند و به حیات خود ادامه دهند. آن‌ها از چشمپوشی‌کردن از روح‌شان سرباز زدند، از قطع کردن ارتباط با سنت مشترک و انکارشده‌شان سرباز زدند. پارادُکس یهودیت این است که به کنشِ بنیانگزاری خشونت‌آمیزش درست به‌این‌خاطر وفادار است که نه به آن اعتراف می‌کند نه آن را سمبلیزه می‌کند. این وضعیت «واپس‌زدگی» رویداد، به یهودیت سرزندگی بی‌مانندی اعطا می‌کند.


برای توضیح این جُفتِ نانوشته شبح‌آلود ممکن است مثالی از یک عرصه دیگر مفید فایده باشد. هر نظم حقوقی (یا هر نظمی با هنجاریت آشکار) باید متکی بر شبکه‌ «بازتابشی» درهمپیچیده قواعد صوری باشد که ضمیر ما را آگاه می‌کند چگونه بایست با هنجارهای آشکار برخورد کنیم و چطور آن‌ها را به کار ببریم، چقدر بایست این هنجارها را لغوی بگیریم، چگونه و کِی مجازیم، درواقع حتا از ما انتظار می‌رود، که به آن‌ها بی‌اعتنا باشیم؟ این‌جا حوزه عرف در میان است. شناختن عادات یک جامعه به معنای شناختن فرا-قواعد کاربرد هنجارهای آشکارش است: [به این معنااست] کِی آن‌ها را بکار ببریم و کِی نه، چه وقت باید آن‌ها را نقض کنیم، کِی نبایست یک پیشنهاد را بپذیریم، درواقع کِی ما موظفیم کاری انجام بدهیم، اما چنان باید انجام بدهیم که گویی ما این را آزادانه انجام می‌دهیم ( مانند مورد پتلاش). بیندیشید به یک دعوت مودبانه، اما غیر جدی. بخشی از «عرف» این است که چنین دعوتی را رد کنیم، و هرکس بااین‌حال دعوت را قبول کند به‌لحاظ اجتماعی گاف می‌دهد.. همین امر درمورد بسیاری از موقعیت‌های سیاسی صادق است که درآن‌ها تصمیم به عهده خود ما گذاشته می‌شود. البته این مشروط به آن است، که ما درست تصمیم بگیریم. به‌طور رسمی به ما گفته می‌شود ما می‌توانیم نه بگوئیم، اما از ما انتظار می‌رود که ما با شوروهیجان آن را قبول کنیم. در خیلی از ممنوعه‌های جنسی کار درست برعکس است: «نه» اکید در واقعیت به‌منزله مطالبه ضِمنی است: «این کار را بکن، اما بااحتیاط و در خفا بکن!»


مشکلِ سال‌های حاکمیت هرج‌ومرج پسا-شوروری بوریس یلتسین در روسیه در این سطح جای می‌گیرد. بااین‌که قوانین برای همگان آشنا بود (و روی‌هم‌رفته مانند قواعدحقوقی در اتحادجماهیرشوروی[سابق.م.] بودند)، شبکه درهمتنیده قواعد نانوشته منحل شد که کل بنای اجتماعی را سرپا نگاه داشتند. وقتی برای‌مثال می‌خواستید در اتحادجماهیرشوروی [سابق.م] در بیمارستان بهتر معاینه و معالجه شوید یا می‌خواستید مسکن جدیدی داشته باشید، وقتی می‌خواستید فرزند‌تان در یک مدرسه خوب پذیرفته شود، وقتی رئیس کارخانه به مواد خام نیازداشت که توسط شرکای قرارداد دولتی در زمان مقرر ارسال نمی‌شدند، آن‌وقت هرکس می‌دانست چه کار باید بکند، با کی صحبت کند، به کی رشوه بدهد، چه کار انجام دهد و چه کار انجام ندهد. پس از فروپاشی قدرت شوروی یکی از جوانب دلسردکننده زندگی روزمره مردم عادی این واقعیت بود که بخش بزرگی از این قوانین نانوشته نقش بر آب شدند. مردم خیلی‌ساده دیگر نمی‌دانستند چه کار باید بکنند، باید چه واکنشی نشان دهند، چه واکنشی باید درمقابل تبصره‌های قانونی روشن نشان بدهند، می‌توانند چه چیزی را نادیده بگیرند، چه وقت رشوه کارساز بود. (یکی از کارکردهای جنایت سازمان‌یافته عبارت از بوجودآوردن یک نوع جانشینِ قانونیت بود. وقتی آدم تاجر خرده‌پائی بود و مشتری به او بدهکار بود، دست به دامن یکی از افراد تحت پوشش مافیا می‌شد تا این‌که او این مساله را به عهده می‌گرفت، چون نظام حقوقی دولت بی‌بازده بود.) ثبات در پرتوی حکومت پوتین تا حد زیادی مرهون برقراری مجدد شفافیتِ این قواعد نانوشته است. اکنون اکثر انسان‌ها دوباره می‌دانند چطور باید در شبکه درهمپیچیده میانکنشی‌های اجتماعی رفتار کنند. وضع این خرده- یا- فرا-قواعد که دراین‌باره ما را آگاه می‌کنند چطور باید با این قواعد روشن برخورد کنیم، وضع اسمِ رمز است: علامتِ تفاوتِ غیررسمی را تنها آنانی می‌شناسند که «خودی» هستند. علامتی که وجودش برای کسانی نادیدنی است که «غیرخودی» هستند. ازهمین‌روی اولین قاعده سیاست مساوات‌طلبانه-رهائی‌بخش عبارت است از: «بدون اسمِ رمز، لطفا!»

کویرِ تبارشناختی،
جماعت مومنان

پس جُفتِ سایه‌وار شبح‌مانند، رویداد واپس‌زده، چیست که به اسلام پویائی‌ می‌بخشد؟ کلیدِ این پرسش را پاسخ به پرسش دیگری می‌دهد: اسلام، سومین دین اهل کتاب، چه نسبتی با این سری [ادیان] دارد؟ یهودیت، دین تبارشناسی، توالی نسل‌ها، است. وقتی در مسیحیت پسر بر صلیب جان می‌دهد این دیگر به این معنااست که هم پدر می‌میرد (هگل دراین‌باره یقین کامل داشت) – هم نظم تبارشناختی پدرسالارانه به چنین مفهومی. روح‌القدس به این سلسله خانوادگی نمی‌خورد، و جماعت پساپدرسالار/پساخانوادگی را باب می‌کند. برخلاف هم یهودیت هم مسیحیت، هردو دین صاحب کتاب، اسلام خدا را از حوزه منطق پدرانه حذف می‌کند. الله پدر نیست، پدر نمادین هم نیست: خدا یکی است، او نه زاده شده است نه مخلوقاتی به دنیا می‌آورد. در اسلام، خانواده مقدس جایی ندارد. به‌همین‌خاطر اسلام این‌قدر بر روی این واقعیت تاکید دارد که خود محمد یتیم بود. به‌همین‌جهت، خدا در اسلام، درست در آناتِ تعلیق‌سازی، عقب‌نشینی، شکست یا «تعلل» وظیفه پدری دخالت می‌کند (وقتی مادر یا بچه توسط پدر بیولوژیک ترک شده یا انکار می‌شوند). این به این معنا است، که خدا سراسر در حوزه واقعی غیرممکن باقی می‌ماند. او، پدر واقعی غیرممکن، واقع در ماورائ، است، طوری‌که «کویر تبارشناختی میان انسان و خدا» وجود دارد. این ازنظر فروید مشکل اسلام بود زیرا کل نظریه دین وی، بر قرینه میان خدا و پدر استوار است. اما آن‌چه مهم‌تر است این است که این امر سیاست را بر قلب اسلام حک می‌کند، چراکه «کویر تبارشناختی» بنا ساختن یک جماعت را بر روی ساختارهای پدریت یا ازدواج با محارم غیرممکن می‌کند: «کویر میان خدا و پدر جایی است که در آن امر سیاسی خود را دایر می‌کند». در مورد اسلام دیگر ممکن نیست جماعتی برطبق نمونه توتم و تابو بنیان نهاد تا قتل پدر و گناه ناشی از آن، برادرها را به هم برساند؛ ازهمین‌روی است فعلیت غیرمنتظره اسلام. این مشکل مرکزثقلِ امت، «جماعت مومنان» مسلمان، است. این هم تداخلِ امر مذهبی و امر سیاسی را ( جماعت بایستی مستقیم مبتنی بر کلام خدا باشد) توضیح می‌دهد، هم این واقعیت را، که اسلام زمانی «بهترین» است که تشکیل یک جماعت را «از هیچ‌وپوچ» در کویر تبارشناختی به‌مثابه اخوتِ مساوات‌طلبانه انقلابی مبرهن کند. ازاین‌روی شگفت نیست، که اسلام زمانی موفق است که مردان جوان شبکه امن سنتی خانواده را در خطر ببینند.


برخلاف یهودیت و اسلام که قربانی‌کردن پسر در دَمِ آخر با ظاهرشدن فرشته بر ابراهیم باز نگاه داشته می‌شود، « تنها مسیحیت به قربانی‌سازی واقعی (کشتن) پسر تصمیم می‌گیرد». به‌همین‌خاطر اسلام باید، به‌رغم‌این‌که اسلام انجیل را به‌عنوان کتاب مقدس به رسمیت می‌شناسد، این واقعیت را انکار کند. در اسلام مسیح در‌واقع بر روی صلیب نمی‌میرد. یهودیان « گفتند: ببینید، ما عیسی مسیح را، پسر مریم، رسول خدا را به قتل رساندیم – اما آن‌ها او را نکشتند و او را به صلیب نکشیدند، بلکه کسی شبیه به او را» (قران، سوره 4: آیه 157). درواقع در اسلام منطق منسجم ردیه قربانی وجود دارد. در تفسیر قران از قربانی شدن اسحاق، تصمیم ابراهیم برای کشتن پسرش به‌عنوان بیان رادیکال آمادگی وی برای انجام خواست خدا قرائت نمی‌شود، بلکه به‌مثابه نتیجه تاویلِ غلط ابراهیم از خواب‌اش: هنگامی‌که فرشته جلوی عمل او را می‌گیرد، پیام او این است که ابراهیم داستان را کژفهمیده است زیرا خدا واقعا نمی‌خواست که او اسحاق را به قتل برساند.


تاآن‌جاکه خدا در اسلام یک واقعی غیرممکن است ازحیث قربانی در هر دو جهت عمل می‌کند: می‌تواند به ضرر قربانی بینجامد (اقتصاد نمادین مبادله میان مومنان و خدایان وجود ندارد؛ خدا واحد نابِ فراسوی است)، اما هم چنین می‌تواند به نفع قربانی تمام شود، وقتی واقعی الاهی در پیکره فرا-من «خدایانِ تیره‌وتار» استحاله شود که «مدام خون می‌طلبند». به نظر می‌آید اسلام میان هر دوی این افراط‌ها در آوند باشد، ضمن این‌که منطقِ قبیحِ قربانی در تاویلِ تازه‌‌اش از داستان هابیل و قابیل به اوج می‌رسد. در قران این داستان به شرح ذیل وصف می‌شود: «... «26» و داستان دو پسر آدم را به درستی بر ایشان بخوان هنگامی که [هر یک از آن دو] قربانیی پیش داشتند پس از یکی از آن دو پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد [قابیل] گفت‏حتما تو را خواهم کشت [هابیل] گفت‏خدا فقط از تقواپیشگان می‏پذیرد«27» اگر دست‏خود را به سوی من دراز کنی تا مرا بکشی من دستم را به سوی تو دراز نمی‏کنم تا تو را بکشم چرا که من از خداوند پروردگار جهانیان می‏ترسم«28» من می‏خواهم تو با گناه من و گناه خودت [به سوی خدا] بازگردی و در نتیجه از اهل آتش باشی و این است‏سزای ستمگران«29» پس نفس [اماره]اش او را به قتل برادرش ترغیب کرد و وی را کشت و از زیانکاران شد«30» (قران، سوره 5: آیات 30-26)


این‌جا تنها هابیل نیست که مایل است مرتکب قتل شود. خود قابیل هم سهم فعالانه‌ای در این اشتیاق دارد و قابیل را به این کار تحریک می‌کند تا او، قابیل، از گناهان‌اش رستگاری یابد. بن‌سلامه حق دارد، وقتی او این‌جا نشانی‌های «نفرتی آرمانی» را باز می‌شناسد که با نفرت پرخاشجویانه مجازی نسبت به همزاد خود متفاوت است؛ قربانی برای خود فعالانه جنایتی را آرزو می‌کند که خود قربانی‌اش خواهد بود تا به‌عنوان شهید وارد بهشت شود، درحالی‌که قاتل در آتش جهنم بسوزد. از چشم انداز امروز، سعی می‌شود که با نظربازی ناهمزمانی بازی کرد که منطق «تروریستی« آرزوی شهید برای مُردن ازقبل این‌جا، در قران، موجود است. هرچند باید مشکل را به‌طور طبیعی در بستر نوسازی نگریست. همان‌طور که می‌دانید، مشکل جهان اسلامی این است که یکدفعه با نوسازی غربی مواجهه گشت بدون این‌که زمان کافی داشته باشد درباره لطمات روحی این شوک «تعمق و تامل کند» و یک فضا-چتر نمادین-فرضی برای خود بسازد، طوری که یگانه واکنش ممکن به این تاثیر یا نوسازی سطحی، نوسازی تقلیدی محکوم به شکست ( حکومت شاه در ایران)، است. یا، درصورت شکست تخیل فضای نمادین خود، بازگشت مستقیم به امر واقعی خشونت‌آمیز، جنگ بی‌امان میان حقیقت اسلامی و زندگی غربی، بدون فضایی برای میانجیگری نمادین است. هنگام این راه‌حل «بنیادگرایانه» (پدیده‌ای مدرن بدون ارتباط مستقیم با سنن اسلامی) ساحت قدسی دوباره خود را در فرا-من-واقعی خود به‌مثابه شعله‌ورشدن خشونت و قتل و کشتار به منصه ظهور می‌رساند که به این وسیله به الوهیتِ قبیح فرا-من پاداش داده می‌شود.


تفاوت عمده بعدی میان یهودیت (همراه با تداوم مسیحی‌اش) و اسلام در این است که یهودیت، همان‌طور که ما در مورد هر دو پسر ابراهیم می‌توانیم ببینیم، ابراهیم را به‌مثابه پدر نمادین انتخاب کرد، یعنی به‌عنوان راه‌حل فالوسی اقتدار نمادین پدرسالار، به‌منزله شجره‌نامه نمادین رسمی، تا به این‌ترتیب زن دوم ترک شود و یک «تصاحب فالوسی امر غیرممکن» به نمایش گذاشته ‌شود. درمقابل، اسلام رای به شجره نامه هاجر و ابراهیم به‌مثابه پدر بیولوژیک می‌دهد و به این شیوه فاصله میان پدر و خدا را پاس می‌دارد، به طوری‌که خدا در حوزه غیرممکن باقی می‌ماند.


 

 


صفحه اول | در باره ما تماس با ما

Copyright © 2006 bikhodayan.com