|
زن و شرق
پشت چادر – نگاهی به درون بایگانی اسلام
اسلاوی ژیژک
مترجم: کوروش
برادری
نمیتوان اسلام «خوب» (تکریم زنان) و اسلام «بد» (سرکوب زنان محجبه) را در
مقابل هم نشاند. تعیینکننده این نیست ساده به «ریشههای واپسرانده فمینیستی»
اسلام بازگشت، و اسلام را بهواسطه این بازگشت ازحیث جنبه فمینیستی نوسازی کرد،
بلکه این ریشه سرکوبشده درعینحال درست ریشه سرکوب زنان هم هست. سرکوب نباید
تنها ریشه را سرکوب کند، بلکه باید ریشه خودش را سرکوب کند ...
آنچه از پی میآید، مقالهای است به قلم اسلاوی ژیژک درباره رابطه زن و اسلام.
ژیژک در خوانش خود از این متن سعی دارد با استفاده از مفاهیم ژاک لاکان نشان
دهد که نقش و تعریف زن در این معادله بر مبنای هراس است: هراس از زن. اما این
هراس خود برگرفته از یک توهم است. توهم ناشی از فراافکنی اینهمانی دال و مدلول.
کشوواکش این رابطه ناشی از اینهمانسازی است برگرفته از این حقیقتباوری، که
گوئی تعریفی از زن بهمثابه زن پیشاپیش در دست است و مثلث حقیقت، قدرت و حق در
شکل حجاب زن است. دانست حقیقت اما بیشتر بهمعنای پیشنهادن حقیقت است تا داشتن
حقیقتِ حقیقت داشتن. اما حقیقت هیچگاه هست یا نیست نیست، چراکه حقیقت، به قول
نیچه، زن است. میخکوب کردن حقیقت، اینجا، بههمینجهت میخکوب کردن زن است.
آنجا، به مسخ حقیقت راه میبرد. اینجا، به انکار زنانگی. ازهمینروی است عطش
سیریناپذیر به زن در سراب دعوی شناخت زن.
اسلاوی ژیژک متولد 21 ماه مارس 1949 در لیوبلیان در کشور اسلوونی است. او اکنون
یکی از مطرحترین فلاسفه معاصر است. و آثارش به بسیاری از زبانها ترجمه شده
است. او در سال 1990 میلادی کاندیدای ریاستجمهوری حزب لیبرال دمکرات در
انتخابات جمهوری اسلوونی بود. وی در دانشگاه ها و انستیتوهای مختلفی ازجمله
کلمبیا، پرینستون، مدرسه نوین برای مطالعات اجتماعی، نیویورک، دانشگاه مینه
سوتا و دانشگاه میشیگان تدریس کرده است و سمت داشته است. در حال حاضر، او مدیر
بین المللی انستیتوی علوم انسانی بیرکبرک در کالج بیرکبک است. ژیژک به خاطر
استفاده اش از آثار ژاک لاکان در قرائتی جدید از فرهنگ عامه پسند معروف است.
ژیژک شاگرد لاکان، روانکاو معروف فرانسوی، بود و اکنون یکی از مفسران آثار
اواست. درونمایه آثار ژیژک شامل حیطه گستردهای است. آثار او دربرگیرنده
موضوعات ذیل است: بنیادگرائی و مفهوم رواداری بورژوازی، انصاف سیاسی،
جهانیسازی، روند سوژه شدن، حقوق بشر، لنین، اسطوره، فضای مجازی، چندفرهنگی و
پدیدههای فرهنگ و ادبیات و سینما.
اندیشه ژیژک بر مدار هویتها، هویتسازی و روابط متغیر آن با بافتهای نمادین و
ایجازی میچرخد. او با تعمیم اندیشه خود بر واقعیت، از یک الگوی سهگانه
استفاده میکند یعنی از الگوی روانکاوی لاکان. برای تولید واقعیت، ترس، تمنا
(اشتیاق، تمایل) یا وقایع مشابهای در امر غیرقابلرویت هم حائز اهمیت هستند و
هم هادی عملکردهای ما. امر کلی در امر جزئی انکشاف مییابد. ناخودآگاه که
ساختاری مانند زبان دارد، رو به سوی ابژه معین اشتیاق دارد. این ابژه ها تصادفی
هستند، اما باید در چارچوبی قرار بگیرند تا تمنای آنها ممکن شوند. این ابژه ها
دارای مشخصات معینی هستند. یکی از این مشخصات این است که ابژه از ما میگریزد.
این ابژه علامت انسان است، اما ممکن است هم به عکس آن، به «بتوارگی» بدل شود.
ژیژک درباره بتواره مینویسد، که بهاعتباری عکس نشانه است. این کل زندگی ما را
بهمنزله دروغ زندگی سروسامان میدهد تا چرخ زندگی ما بچرخد: بتواره تجسم دروغی
است که به ما امکان میدهد حقیقتِ تحملناپذیری را برتابیم.
. برخی از کتاب های او عبارتند از: ابژه والای ایدئولوژی (۱۹۸۹)، سرکردن با امر
منفی: کانت، هگل و نقد ایدئولوژی (۱۹۹۳)، سوژه حساس: کانون غایب هستی شناسی
سیاسی (۱۹۹۹)، امر مطلق شکننده (۲۰۰۰)، هنر امر متعالی مبتذل، درباره «بزرگراه
گمشده دیوید لینچ» (،۲۰۰۰ این کتاب امسال با ترجمه مازیار اسلامی و توسط نشر نی
به فارسی ترجمه شده است)، حدوث، هژمونی وکلیت (،۲۰۰۰ به همراه ارنستو لاکلائو و
جودیت باتلر).
ژاک امیل لاکان، در 13 آوریل 1901 در پاریس به دنیا آمد و در 9 سپتامبر 1981 در
پاریس از دنیا رفت. لاکان روانکاوی بود که آثار زیگموند فروید را بازتفسیر کرده
و اندیشههای فرویدی را رادیکالیزه کرد. آموزههای لاکان هم حاوی «بازگشت به
فروید» بود و هم بر آن بود به خوانشی جدید از «فروید علیه فروید» دست یازد. یکی
از مهمترین نظریات لاکان این بود که ناخودآگاه دارای ساختِ نمادین است. این
ساختِ نمادین زبان است. نظریه لاکان،علاوه بر کار فروید، بر مبنای آثار
فردیناند سوسور و رمان اوسیپوویچ یاکوبسون ساخته شده است. گذشته ازاین، او به
فیلسوفانی ماند ادموند هوسرل یا هگل هم استناد میکند.
چهار اقنوم نظریه لاکان را میشود بهگونه سادهای به شرح ذیل خلاصه کرد:
«من» در مرحله انعکاسی پدید میآید که ماتریس بنیادین ذهنیت را تشکیل میدهد.
سوژه موجودی است زبانمند، یعنی تحتِ شعاع نظم نمادین زبانی است: «ساخت
ناخودآگاه مانند ساختِ زبان است.»
سوژه، سوژه مشتاق است. ازآنجاکه ابژه اشتیاق ( ابژه آ کوچک) همیشه از دست رفته
است، این کمبود بنیادی است که به اشتیاق انسان استمرار میبخشد.
روان ازطریق سهگانه انحلالناپذیر ایماژی-نمادین-واقعی ساخته میشود.
به اعتقاد لاکان، کودک در زمان میان شش تا هجده ماهگی شروع به شناختن و تشخیص
هویت خود در آینه میکند. اما این مرحله هم چنین آغاز یک جدائی است. زیرا در
آینه کودک وحدت جسمانی خود را میبیند که هنوز خود نمیتواند حس کند. کودک خود
را با چیزی اینهمان میداند که خود نیست، یعنی با "شکل تام بدن". و آنهم در
جائی که این قرار ندارد یعنی در آینه. بههمینجهت بازشناختن در آینه درعینحال
یک ناشناختن ایماژی است و به دوپارگی سوژه منجر میشود. سوژه در من آرمانی یا
"سوژه ایماژی" و من اجتماعی تقسیم میشود. موقعیت دوآلیستی در مرحله آینهای
(حوزه ایماژی) نخست ازطریق رسیدن به نظم نمادین مغلوب میشود. یعنی در لحظهای
که سوژه شروع به حرف زدن کند و بهاینشیوه در دیگری بزرگ، زبان، سهیم است.
نخستین تجسم امر نمادین مادر است؛ مادر "اراده بزرگ دیگری" است که صحبت میکند
و کودک را در نظم زبان و نظم اجتماعی هدایت میکند. در جامعه قانون نمادین حاکم
است، یعنی قانون زبان، هنجارهای اجتماعی و مبادله اقتصادی. امر نمادین به این
معنا مساوی است با نظم زبان، سخن، حاکمیت دولتی و اقتصاد و هم چنین "قانون
پدر". آنها به یک سان نظم سیادت نمادین را تشکیل میدهند که سوژه را به انقیاد
میکشد و میسازد. ناخودآگاه هم مقهور ساخت امر نمادین است. ازهمینروی امر
نمادین امر حاکم در سه تعین ساختاری روان است.
امر واقعی، نمادین و ایماژی سه حوزه متفاوت هستند. امر ایماژی حوزه روان است،
بهگونه تصویری و دوبُنی سروسامان یافته است وجایش در اینهمانی و خودپرستی است.
بالاخص مرحله آینهای جزو سپهر ایماژی است. ابژه آ کوچک هم جزو همین سپهر است.
امر نمادین آن حوزه از روان است که بهسان نظم زبان سروسامان داده شده است و
نظم دالها و مدلولها را میسازد. مرجعی که نظم امر نمادین را تضمین میکند،
دیگری بزرگ یا درواقع نام پدر است. نظم نمادین بههمینخاطر یک ساختار سه بخشی
است. حالآنکه امر ایماژی دارای یک ساختار دوتائی است.
امر واقعی را لاکان بهمنزله چیزی که نه ایماژی نه نمادپذیر است تشریح میکند.
واقعی همیشه چیزی غیرقابل درک است. امر واقعی دارای وجودی فشرده، مستقل،
تقلیلناپذیر و بیبدیل است. امر واقعی بههیچوجه معادل واقعیت نیست که بیشتر
به نظم نمادین زبان و سخن متعلق است. امر واقعی بهلحاظ نمادین غیرقابل تصور یا
بازنمائی است. بااینهمه، امر واقعی بهکلی خارج از نظم نمادین نیست.
هر ابژه روانی ممکن است وجوهی از این سه سپهر را نشان دهد. برایمثال لاکان
میان مادر واقعی، نمادین و ایماژی فرق میگذارد. همین امر در مورد پدر یا فالوس
هم صادق است.
ابژه آ کوچک یا دیگری کوچک یک جزو مرکزی نظریه ژاک لاکان است. ابژه کوچک آ با
ابژه الف یا دیگری بزرگ فرق دارد. مراد از ابژه آ کوچک ابژه اشتیاق (یا تمایل)
است که به طور ماهوی دستنیافتنی است. ابژه آ کوچک به حوزه ایماژی تعلق دارد.
پیششرط اصلی فهم ابژه آ کوچک مقوله سوژه لاکان است بهمثابه حامل کمبودی
بازگشتناپذیر. این کمبود با زایش انسان زاده میشود که کودک را از کمال هستی
جنینیاش به بیرون پرتاب میکند، و ازطریق دومین جدائی بزرگ، یعنی جدائی از
همبودی با مادر(سینه مادر) تقویت میشود. کودک از تصویرخود، که در مرحله
آینهای خود را رودرروی آن میبیند، جدا شده است و بیگانه گشته است.
ازآنزمانبهبعد، سوژه ناقص است و بههمینخاطر همیشه در اشتیاق آن است کامل
شود و کمبودش را، خلا خودش را در سوژه ازطریق ابژهها پُر کند. ابژه آ کوچک
بهمثابه " اساس اشتیاق (تمایل)" بهمنزله نیروی محرکه و بانی کنشهای سوژه
است. اما کمبود درنهایت غیرقابلرفع است، و ابژه همیشه دستنیافتنی است. لاکان
در دهمین سمینار خود ابژه آ کوچک را در 5 مرحله به نمایش میگذارد: سینه،
مدفوع، فالوس، نگاه، صدا. ابژه آ کوچک با مفهوم مارکسی بهرهاضافی خویشاوند است
و بر الگوی آن هم ساخته شده است (ژیژک). ابژه آ کوچک « بهرهاضافی لذت
(ژوسیانس) است که ارزش مصرف ندارد، بلکه تنها نماد میل است.
دیگری بزرگ ("الف")، برخلاف "دیگری کوچک" (ابژه آ کوچک)، در اندیشه لاکان از
مقوله نوعدوستی و دیگربودی است. دیگری بزرگ، آن دیگری سوژه است، غیر-من است، که
درعینحال همیشه در ساخت این سوژه شرکت دارد. لاکان میگوید بنابراین باید
"دیگری را بهعنوان مکانی" فهمید "که در آن من، که حرف میزند، خود را بنا
میکند." دیگری بزرگ نظم نمادین زبان است، و سوژه از نمودهایاش استفاده میکند
تا خود بتواند حرف بزند.
در این متن ترجمه آیات قران و انجیل از ترجمههای موجود صورت گرفته است. در
ترجمه آیات قران، از ترجمه استاد فولادوند استفاده شده است و در ترجمه آیات
انجیل از ترجمه موجود توسط انجمن بینالمللی کتاب مقدس چاپ دوم. لازم به تذکر
است که در دو مورد ژیژک تنها به آیات قران ارجاع داده است. اما در ترجمه این
آیات در متن گنجانده شده است. آنچه در [...] آمده است از مترجم است.
*******************
برای خیلی
از تاریخنگاران دین در غرب، اسلام یک مشکل را به نمایش میگذارد. اسلام چگونه
توانست پس از مسیحیت پدید بیاید پس از دینی که قراربود ختم همه ادیان باشد؟
موقعیت جغرافیائیاسلام پیشاپیش دروغهای کلیشه شرقشناسی را کیفر میدهد.
اسلام بهجایاینکه جزوی از شرق است، بهخاطر گسترش قلمرواش مانع مصیبتباری
برای وحدت حقیقی شرق و غرب است. کلود لوی-اشتراوس این نکته را با صراحت تقریر
کرده است: «امروز من هندوستان را از ورای اسلام ملاحظه میکنم؛ اما هند بودا
را، [هند] را قبل از محمد [(ص)]، [محمد (ص)] که برای من که اروپائی هستم و
ازآنجاکه اروپائی هستم، میان تاملات ما و آموزههائی قرار گرفته که بسیار به
این تاملات شیبه هستند...، که مانع از آن شده است تا شرق و غرب که زاده شده
بودند دست دوستی به سوی یکدیگر دراز کنند، برای رقص جمعی به دور هم حلقه
بزنند. (...)
ای بسا غرب با تحقیق درباره منابع ازهمگسیختگیاش در صدد این باشد: [که] اسلام
با قراردادن خود میان بودیسم و مسیحیت ما را اسلامیزه کرده است. آنهم وقتیکه
غرب گذاشت جنگهای صلیبی اغوایش کند رودرروی اسلام بایستد و بهاینطریق شبیه
به اسلام شود. بهجایاینکه ، گویی که بودیسم هیچوقت وجود نداشته است، با آن
درون-ترواییهای تدریجی با اسلام موافقت کند که ما را بیشتر مسیحی کرده بودند،
و البته به اعتباری مسیحیتر،گویی ما به ریشههای خود مسیحیت نفوذ کرده بودیم.
آنزمان غرب فرصت زن ماندن را از کف میدهد.»
این بخش از آخرین صفحات مدارگان اندوهگین رویای ارتباط مستقیم و آشتی میان غرب
و شرق، مسیحیت و بودیسم، اصول مردانه و زنانه، را بیان میکند. بهسان یک رابطه
جنسی هماهنگ، این ارتباط مستقیم برای اروپا فرصتی بود، که زنانه شود. اسلام،
پرده حائلی بود که میان هر دو قرار گرفت و از طلوع تمدنِ جهانی هماهنگِ
هرمآفرودیستی جلوگیری کرد. توسط اسلام، غرب آخرین فرصتش را از دست داد که «زن
بماند». (ما در ادامه خواهیم دید که این نگرش پی نمیبرد که اسلام خود مبتنی بر
انکار زنانگی است و تلاش میکند خود را از بندنافی که او را با امر زنانه مرتبط
میکند خلاص کند.) بهاینطریق اسلام بهمثابه چیزی عمل میکند که فروید به
مزاحم عشق تعبیر کرد، بهمثابه کسی که بر سر راه رابطه جنسی هماهنگ ایستاده.
بهطبع این رابطه هماهنگ، رابطه تحت سیطره زنانگی میبوده است. غرب مردانه به
شرق زنانه میپیوست و بهاینسان «زن مانده بود»، اگر جای خود را در درون
زنانگی مشخص کرده بود.
فرانسوا رگنو یهودیان را بهمثابه « ابژه آ ما» تعریف کرده است، اما آیا
مسلمانان اینجا این « جزء-ابژه» آ-سکسوال نیستند؟ ما بهطورمعمول از تمدن
یهودی-مسیحی حرف میزنیم. اما شاید درست بهخاطر نزاع در خاورمیانه زمانش
فرارسیده است از تمدن یهودی-اسلامی بهمثابه یک «محور» متعارض با مسیحیت صحبت
کنیم. (یک شاهد غیرمنتظره این همبستگی ریشهدار را بهیاد بیاورید: پسازاینکه
فروید در سال 1938 کتاب خود موسا را منتشر کرد، کتابی که فروید با آن پیکره
بنیانگزار را از یهودیان ربود، تندترین واکنشها از سوی روشنفکران مسلمان در
مصر بود!) آیا هگل نیز پیشاپیش در صدد یافتن ردپای این پدیده بود وقتی به
اینهمانی نظرورزانه یهودیت و اسلام اشاره کرد؟ برطبق یک باورعمومی، یهودیت
(همینطور اسلام) یک دین «ناب» تکخدائی است، حالآنکه مسیحیت با تثلیثش سازش
با چندخدائی را به نمایش مینهد. هگل حتا اسلام را به نابترین شکل «دین
والایی»، به جهانشمولسازی تکخدائی یهودی، تعبیر کرده.
« در دین محمد[(ص)] اصل جزمی یهودیان ازطریق بسط و کلیت از میان رفته است.
اینجا، خدا ،برخلاف پشت آسیا، دیگر بهعنوان موجود بیواسطه به شیوه حسی مد
نظر قرار نمیگیرد بلکه بهمثابه قدرت لایزال برتر از همه کثرت جهان.
ازهمینروی دین محمد در معنای واقعی کلمه دین والابودن است.»
شاید درست به دلیل همین نزدیکی شدید هر دو دین است که در اسلام اینهمه
سامیستیزی وجود دارد. به زبان هگل، اسلام در یهودیت با «تعریف متعارض» خود به
شیوه جزئیت روبرو است. ازهمینروی تفاوت میان یهودیت و اسلام درآخر جوهری نیست،
بلکه صوری محض است. آنها یک دین هستند به شیوه متفاوت صوری (در معنائی که
اسپینوزا ادعا میکند، که سگ واقعی و اندیشه سگ بهلحاظ جوهری یکی و شبیه
هستند، فقط شیوهشان متفاوت است). در تضاد بااین، لازم است تصریح کرد که یهودیت
«نفی مجرد» چندخدائی است و به چنین مفهومی کماکان مبتلا به چندخدائی است (رشته
درازی از اشارات در این جهت وجود دارد: «یهوه» اسم جمع است؛ خدا در یکی از
فرمانهایاش یهودیان را از تجلیل و بزرگداشت خدایان دیگری «غیراز من»، خارج
از سیمای او، منع میکند.)، درحالیکه مسیحیت یگانه دین واقعی تکخدائی است،
چون خویش- جُدایشی را در امر واحد لحاظ میکند. این به این معنی است که آموزه
مسیحیت دال بر آن است: برای اینکه بهطور واقعی واحد باشید، نیاز به سه هست؛
تنها ازطریق خود-میانجیگری تثلیث، واحد بهواقع واحد است، یعنی میتواند
دگربودی را در خود لحاظ کند و دیگر به شبح خود مبتلی نشود.
ازهمینروی ما احیانا بایست به شیوه هگلی سهگانه جدیدی از تکخدائی پیشنهاد
کنیم: نخست، یهودیت را بهعنوان تکخدائی در شکل «بیواسطه» (جزءگرایانه،
تبارشناسانه) اصیل خود، و بعد اسلام را بهعنوان نفی مستقیم مجردش، بهعنوان
حجیت بیواسطه کلیت. بااینحال یهودیت، هرچند بهطریق جزءگرایانه، از خود
استطاعت پایداری خارقعادتی نشان میدهد ؛ اسلام البته جهانشمول است اما تنها
قادر به طغیانهای توسعهطلبانه کوتاه مدت است تا اینکه بعد شور و شوقاش
فروکش کند و در خود فروبریزد، چون برای دائم زنده نگاه داشتن این اشتیاق با
کمبود انرژی روبرو است. دراینصورت مسیحیت «سنتز» دیالکتیکی هر دو میبود،
یگانه تکخدائی واقعی برخلاف هر دو تجرید یهودیت و اسلام.
جُفتِ شبحگونه سنت
پس اسلام، این افراط پریشانگر چیست که شرق را برای غرب و غرب را برای شرق
بازنمائی میکند؟ فتحی بنسلما در کتابش روانکاوی اسلام جستوجوی نظاممندی در
باره «بایگانی» اسلام، درباره ارکان قبیحِ پنهانِ اسطورهایاش، ارائه میکند
که دست از نگارش خود نمیکشد، و بهاینوسیله دگمِ آشکار را در کنف حمایت خود
می گیرد. آیا برایمثال داستان هاجر «بایگانی» اسلام نیست که با آموزه روشن
اسلام همان ارتباطی را دارد که سنت مخفی یهودی موسا بر آموزههای روشن یهودیت
ناظر است؟ اریک سانتر، در مجادلهاش با فیگور فرویدی موسا، تفاوتِ کانونی را
باب میکند میان تاریخِ نمادین (مجموعه روایاتِ اسطورهای روشن و احکام
ایدئولوژیکی-اتیکی که اساسِ سنت یک جماعت را میسازند - آنچه هگل به «جوهر
اتیکی» آن تعبیر کرده بود) و آنرویدیگر قبیحش، تاریخِ "شبحگونه" خیالبندانه
پنهان،که نمیتوان به رسمیت شناخته شود اما به شیوه کارسازی سنت آشکار نمادین
را پابرجا نگاه میدارد، و بااینهمه باید غیرمحال بماند تا بتواند تاثیرش را
شکوفان سازد. آنچه فروید در کتاباش موسا تلاش میکند بهلحاظ نظری بازسازی
کند (داستانِ قتل موسا) چنین داستانِ شبحآلودی است که بر سر فضای سنت دینی
یهودی خراب میشود. آدم ازاینطریق ساده عضو برابر یک جمعیتِ مذهبی نمیشود که
خود را با سنت نمادین آشکارش اینهمان بداند، بلکه تنها ازاینطریق، که ساحتِ
شبحگونهای را هم بپذیرد که این سنت را زنده نگاه میدارد؛ ازطریق ارواح
غیر-مردهای، که بر زندگان نازل میشوند؛ ازطریق تاریخ پنهان تخیلات پنهانی، که
«در لابلای سطور» ازطریق شکافها و کژدیسیهای سنتِ آشکار نمادین منتقل
میشوند.
|