عصر مدرن فصل دوم
رنسانس ایتالیا از کتاب تاریخ فلسفه غرب اثر برتراند راسل ترجمه و تلخیص: اعظم کم گویان
جهان بینی مدرن در مقابل نگرش قرون وسطایی در ایتالیا با جنبش رنسانس آغاز شد. در ابتدا افراد معدودی مشخصا پترارک این نگرش را داشت اما طی قرن 15 این نگرش در میان ایتالیایی های با فرهنگ چه مذهبی و چه غیر مذهبی اشاعه یافت. در برخی از وجوه- ایتالیایی های رنسانس بجز لئوناردو و معدودی دیگر توجه به علوم که خصلت نمای مخترعین از قرن هفده به بعد بوده نداشتند. این فقدان توجه و احترام به علوم همراه بود با موضعی مثبت نسبت به خرافات بخصوص در شکل نجوم. بسیاری از آنها مانند فلاسفه قرون وسطی به قدرت و اقتدار حاکم پای بند بودند اما اقتدار باستانی را جایگزین اقتدار کلیسا کرده بودند. البته این قدمی به سوی رهایی بود چون فلاسفه باستان با یکدیگر در توافق و هارمونی نبودند و تشخیص و قضاوت فرد بود که تعیین می کرد از کدام فلسفه و فیلسوف پیروی کند. اما تعداد بسیار کمی از هنرمندان و متفکرین ایتالیایی در قرن 18 این جسارت را داشتند که دیدگاهی مستقل از عهد عتیق و یا کلیسا داشته باشند.
رنسانس دوران دستاوردهای بزرگ در فلسفه نبود اما کارهای معینی انجام داد که مقدمات اساسی برای امور بزرگی بود که در قرن هفدهم بوقوع پیوست. در وهله اول - رنسانس سیستم متحجر اسکولاستیک را که مانع تفکر روشنفکرانه و پویا می شد را در هم شکست. رنسانس مطالعه افلاطون را احیا کرد و نتیجتا حداقلی از تفکر مستقلانه را طلب می کرد که بتواند بین افلاطون و ارسطو انتخاب کند. در مورد افلاطون و ارسطو رنسانس دانش دست اول و اصیلی را ارتقا داد که بری از شائبه های مفسران عرب و نئو افلاطونی بود. مهمتر از اینها رنسانس فعالیت فکری و روشنفکرانه را بعنوان یک جسارت روشنگرانه اجتماعی تشویق و ترغیب کرد که در تقابل با تفکر و مذهبی و رهبانی برای حفظ اورتودکسی از پیش مقدر شده – قرار داشت.
جایگزین کردن افلاطون بجای ارسطوی اسکولاستیک از طریق رابطه با تسهیلات امپراطوری بزانتین صورت گرفت. در شورای فرارا در سال 1438 که کلیساهای شرق و غرب را متحد ساخت مباحثه ای در جریان بود که در آن بزانتین ارجحیت و برتری افلاطون بر ارسطو را تحکیم کرد. زمیسوس پلتو یونانی مدافع سرسخت افلاطون فعالیت فراوانی برای اشاعه افلاطون در ایتالیا انجام داد. بساریون که یونانی دیگری بود و کاردینال شد و همچنین کازیمو و لورنزو مدیچی هر دو مدافع افلاطون بودند. اومانیست های آن زمان آنقدر مشغول کسب دانش عتیق بودند که خود قادر به ارائه دیدگاههای فلسفه ارژینال و اصلی نبودند.
رنسانس یک جنبش توده ای نبود. جنبش تعداد کوچکی از متفکرین و هنرمندان بود که لیبرال های در قدرت بخصوص خاندان مدیچی و پاپ های اومانیست از آن حمایت می کردند. اما این جنبش برای حامیان آن کمترین موفقیت را در بر داشت. پترارک و بوکاچیو در قرن 14 ذهنا به رنسانس تعلق داشتند اما به دلیل شرایط سیاسی متفاوت زمان آنها نفوذ بلافاصله شان کمتر از اومانیست های قرن 15 بود.
تمایل و جهتگیری دانشمندان رنسانس نسبت به کلیسا را نمی توان ساده دسته بندی و کارآکتریزه کرد. برخی آزاد اندیشان که آشکار و صریح بودند زمانی که احساس می کردند مرگ دارد به آنها نزدیک می شود با کلیسا آشتی می کردند. بیشتر آنها از خباثت های پاپ های هم عصر خود در هراس بودند معهذا از خدمت کردن به آنها و کار کردن برایشان راضی بودند. گوچیاردینی مورخ در سال 1529 نوشت:
"هیچکس به اندازه من از جاه طلبی و طمع و بی اخلاقی و هرزگی کشیشان چندشش نمی شود نه فقط به این خاطر که این خصوصیات هر کدام در خود قابل تنفرنیستند بلکه به این دلیل که در کسانی تجلی می یابند که خود را در یک رابطه خاص با خدا اعلام می کنند. با این حال موقعیت من در دربار چند تن از پاپ ها من را ناچار کرد که بخاطر منافع خودم به آنها خدمت کنم. اما اگر به این خاطر نبود مارتین لوتر را مانند خودم دوست می داشتم نه به خاطر قوانینی که مسیحیت بر ما اعمال می کند بلکه به خاطر اینکه این انبوه اراذل در جایگاه در شان خود قرار بگیرند تا بلکه ناچار شوند یا پستی و رذالت را کنار بگذارند یا قدرت را.
این صداقتی مسرت آور است و نشان می دهد چرا اومانیست ها نتوانستند رفورماسیونی را آغاز کنند. بعلاوه بسیاری از آنها راه میانه ای بین اورتدکسی و آزاد اندیشی نمی دیدند و موقعیت و موضعی مانند لوتر برای آنها غیرممکن بود چون آنها آن احساس تعلق مذهبی قرون وسطایی برای درک دقایق الهیات را نداشتند.
موسوچیو پس از توصیف شرارت و خباثت راهبه ها و طلبه های کاتولیک می گوید:"بهترین مجازات برای آنها این است که خدا اعراف را لغو کند در نتیجه آنها دیگر صدقه و خیراتی دریافت نخواهند کرد و مجبور می شوند به بیل زدن و زحمت کشیدن بپردازند."
بخش کوچکی از ثروت کلیسای کاتولیک در روم به منابع مالی کسب شده از قلمروهای پاپ نشین متکی بود این ثروت عمدتا باجی بود که از کل جهان کاتولیک از طریق سیستم تئولوژیک مبنی بر اینکه پاپ ها کلید بهشت را در اختیار دارند اخذ میشد. یک ایتالیایی که در عمل این سیستم را مورد سوال قرار می داد موجب بروز خطر فقر و نابودی ایتالیا و از دست رفتن موقعیت آن در جهان غرب می شد. متعاقبا غیر اورتدکس بودن ایتالیا در رنسانس خالصا روشنفکرانه بود و ابدا منجر به خلق یک جنبش توده ای در مقابل کلیسا نگردید. تنها ساونارولا بود که ذهنا به قرون وسطی تعلق نداشت.
بسیاری از اومانیست ها عقاید خرافی را که ریشه در عهد عتیق داشتند را حفظ کردند. شعبده بازی و جادوگری که تبهکارانه هستند وجود داشتند. در سال 1484 "معصوم هشتم" علیه جادوگری حکمی صادر کرد که منجر به تعقیب هولناک جادوگران در آلمان و نقاط دیگر شد. نجوم توسط آزاد اندیشان مورد تحسین و حمایت قرار داشت – موقعیتی که از زمان باستان به بعد وجود نداشته است. اولین تاثیر رهایی از کلیسا این نبود که انسانها عقلایی فکر کنند بلکه این بود که ذهن و فکرشان را به روی مزخرفات عتیق بگشایند.
از نظر اخلاقی اولین تاثیر رهایی از کلیسا بهمان اندازه فاجعه بار بود. احکام اخلاقی قدیمی دیگر احترام خود را از دست می دادند. بسیاری از حاکمان ایالات – موقعیت خود را از طریق خیانتکاری بدست آورده و با بیرحمی و قساوت آن را حفظ می کردند. وقتی که کاردینال ها به مراسم تاجگذاری پاپ دعوت می شدند از ترس زهرخور شدن- شراب و قدح خود را بهمراه می آوردند. بجز ساونارولا بندرت ایتالیایی ای خود را برای یک هدف و خواست عمومی به خطر می انداخت. مضرات و شر فساد سیستم پاپ و پاپ ها روشن و آشکار بود اما کاری علیه آن صورت نمی گرفت. مطلوب بودن وحدت ایتالیا واضح بود اما حاکمان قابلیت و لیافت تحقق آن را نداشتند. خطر سلطه بیگانه حتمی بود اما هر حاکم ایتالیایی در هنگام نزاع و مناقشه با دیگر حاکمان ایتالیایی حاضر بود کمک قدرتهای بیگانه حتی ترک ها را هم بپذیرد. مردان رنسانس در همه انواع جرائم بجز تخریب دست نوشته ای باستان دست داشتند.
خارج از حیطه اخلاق - رنسانس اعتبار زیادی داشت. رنسانس در معماری و نقاشی و شعر نفوذ یافت. رنسانس مردان بزرگی از قبیل لئوناردو میکل آنژ و ماکیاولی را تولید کرد. رنسانس مردان فرهیخته را از تنگی فرهنگ قرون وسطی خلاص کرد و حتی متفکرین و دانشمندان را علیرغم بندگی نسبت به عبادت عتیق به این واقعیت که اعتقادات و افکار متنوعی از سوی مراجع معتبر در مورد تقریبا هر موضوعی موجود است – سوق داد. رنسانس با احیای دانش دنیای یونان فضای ذهنی را ایجاد کرد که در آن نبوغ فردی می توانست با آزادیی شکوفا شود که از زمان آلکساندر تا آن زمان سابقه نداشت. شرایط سیاسی رنسانس در خدمت توسعه و رشد فردی بود اما بی ثبات بود. مانند یونان باستان عدم ثبات و فردیت به هم مرتبط بودند. یک سیستم اجتماعی با ثبات لازم است اما هر سیستم با ثباتی که آن زمان در پیش گرفته شده بود رشد و اعتبار و نبوغ روشنفکری و هنری را سد کرده بود. تا چه اندازه ما می توانیم قتل و هرج و مرج را بخاطر دستاوردهای بزرگ رنسانس تحمل کنیم؟ در گذشته تا حد و اندازه زیادی. در زمان حاضر نه چندان. تا بحال راه حلی برای این مشکل یافته نشده است. گرچه سازمان اجتماعی مداوما آن را با اهمیت تر می کند.
|
صفحه اول | در باره ما | تماس با ما
Copyright © 2006 bikhodayan.com