|
عصر روشنگری فصلی از کتاب "تاریخ فلسفه غرب" اثر برتراند راسل ترجمه : اعظم کم گویان دوره ای از تاریخ که عموما "مدرن" نامیده می شود دارای جهان بینی و تفکری است که آن را به طرق مختلف از قرون وسطی متمایز می کند. از میان این طرق دو طریقه مهم هستند: زوال قدرت کلیسا و افزایش اتوریته علوم. عوامل دیگر به این دو طریقه مربوطند. فرهنگ عصر مدرن غیر دینی و عادی است نه روحانی و ومذهبی. دولتها بطور فزاینده ای جای کلیسا را بعنوان قدرت دولتی که فرهنگ را کنترل می کرد می گیرند. دولت ملل در ابتدا در دستهای شاهان قرارداشت و سپس مانند یونان باستان شاهان بتدریج جای خود را به دمکراسی ها یا دیکتاتوریها می دهند. قدرت دولت ملی (سراسری) و فونکسیونهایی که انجام می دهد بطور ثابتی طی این دوره زیاد می شود اما بیشتر اوقات دولت نفوذ کمتری از کلیسا بر اعتقادات فیلسوفان نسبت به قرون وسطی دارد. اشرافیت فئودال که توانسته بود تا قرن پانزدهم قدرت خود را در مقابل دولت مرکزی حفظ کند ابتدا قدرت سیاسی و سپس اهمیت اقتصادی خود را از دست می دهد. این اشرافیت جای خود را به ائتلاف شاه و تجار ثروتمند می دهد. این دو در کشورهای مختلف به نسبتهای مختلفی قدرت را بین خود تقسیم می کردند. از زمان انقلابات آمریکا و فرانسه به بعد دمکراسی مدرن به قدرت سیاسی مهمی تبدیل می شود. سوسیالیسم در مقابل دمکراسی مبتنی بر مالکیت خصوصی ابتدا در سال 1917 قدرت دولتی را کسب می کند. این شکل دولت واضح است که البته اگر اشاعه یابد با خود فرهنگ نوینی را بیاورد. فرهنگی که ما عمدتا با آن درگیریم فرهنگ لیبرال است که با تجارت و بازرگانی همراه است. اما استثنائاتی هم وجود دارند بخصوص در آلمان که فیخته و هگل بعنوان دو نمونه نگرشی دارند که کاملا به تجارت و بازرگانی نامربوط است. اما چنین استثنائاتی خصلت نمای این دوره نیستند.
طرد اتوریته کلیسائی که کارآکتر منفی عصر مدرن است زودتر از کارآکتر مثبت این عصر که پذیرش اتوریته علوم است آغاز شد. دررنسانس ایتالیا علم نقش بسیار کمی ایفا کرد. مخالفت با کلیسا در افکار انسان به عصر باستانی مربوط بود و به پذشته می نگریست اما به بخشی بسیار دورتر و قدیمی تر از کلیسای اولیه و قرون وسطی. اولین تعرض جدی علم انتشار تئوری کوپرنیکی در 1543 بود اما این تئوری تا زمانی که توسط کپلر و گالیله در قرن 17 به دست گرفته و تکمیل شد- نفوذی نیافت. سپس نبرد طولانی بین علم و دگم ها آغاز شد که در آن سنت گرایان به جنگی بازنده علیه دانش دست زدند.
قدرت علم که توسط کلیه فلاسفه دوره مدرن به رسمیت شناخته شد بسیار متفاوت از اتوریته کلیساست چون فکری و روشنفکرانه است نه دولتی. کسانی که با آن مخالفت می کنند مجازات و تنبیه نمی شوند و کسانی که آن را بپذیرند مشمول ملاحظه و مصلحتی نمی شوند. برجستگی و تداوم آن صرفا بخاطر عقلایی بودن آن است. اتوریته علم مانند دگم های کلیسا نیست که یک سیستم کامل در زمینه اخلاق انسان و امیدها و تاریخ و گذشته و آینده کائتات باشد. اتوریته علم فقط در باره چیزی مطمئن است که در زمان حاضر اعتبار علمی و مادی آن رسمیت دارد.
آنچه که تاکنون در مورد آن صحبت کردم علم تئوریک و نظری بود که تلاشی برای درک جهان است. اما علوم عملی که تلاشی برای تغییر جهان است از علم و دانش تئوریکی مهم تر است و اهمیت آن مداوما افزایش می یابد. اهمیت عملی دانش ابتدا در ارتباط با جنگ برسمیت شناخته شد. گالیله و لئوناردو توسط دولت به کار گماده شدند تا مهمات و صنایع نظامی را تکمیل کنند. از آن زمان به بعد نقش انسان در علوم جنگی بطور مداوم افزایش یافته است. نقش انسانها در صنایع و تولید ماشین ها و دستگاهها و استفاده مردم از آنها از ماشین بخار و الکتریسیته تا اواخر قرن 19 تاثیرات سیاسی قابل ملاحظه ای نداشت. پیروزی علم بیش از هر چیز ناشی از نقش عملی آن بوده و تلاش شده که این جنبه از جنبه تئوریک آن جدا شود و علم بیشتر و بیشتر به تکنیک و کمتر و کمتر به دکترین توضیح دهنده طبیعت و ذات جهان تبدیل شود.
رهایی از قدرت کلیسا به رشد هویت فردی و تاکید بر حقوق فردی منجر شد و حتی تا حد هرج و مرج و آنارشی پیش رفت. دیسیپلین و روشنفکری و اخلاق و سیاست در اذهان مردان عصر رنسانس با فلسفه اسکولاستیک و دولت کلیسایی همراه بود. منطق ارسطویی آموزشی را عرضه کرد. زمانی که این مکتب از منطق از رواج افتاد در ابتدا نه با چیز بهتری بلکه با تقلیدی مذهبی – روحانی از مدلهای باستانی جایگزین شد. تا قرن 17 مساله مهمی در فلسفه روی نداد. هرج و مرج سیاسی و اخلاقی قرن 15 ایتالیا افتضاح بود و منجر به دکترین ماکیاولی شد. در عین حال آزادی از قیود ذهنی منجر به بروز نبوغ در هنر و ادبیات گردید. اما این جامعه بی ثبات بود. رفورماسیون و ضد رفورماسیون همراه با انقیاد ایتالیا توسط اسپانیا نقطه پایانی بر خوب و بد رنسانس ایتالیا گذاشت. وقتی که جنبش به شمال آلپ اشاعه یافت این جنبش دیگر خصلت آنارشی و هرج و مرج نداشت.
فلسفه مدرن اما غالبا یک تمایل فردگرایانه و ذهنی را با خود حمل می کرده است. این بخوبی در فلسفه دکارت بچشم می خورد که دانش را از قطعیت وجود خود نتیجه می گیرد و وضوح و تمایز را بعنوان معیارهای حقیقت می پذیرد. این در فلسفه اسپینوزا برجسته نیست. طبیعت جان لاک که حقیقتا ابزکتیو هست به پذیرش دکترین ذهنی ای که دانش را حاصل توافق یا عدم توافق ایده ها می داند با بی میلی سوق می یابد دیدگاهی که چنان برای او دافعه دارد که با عدم انسجام زمختی از آن می گریزد. برکلی از ذهنی گرایی کامل از طریق استفاده از خدایی که فلاسفه پس از او نامشروع خوانده اند نجات می یابد. در هیوم فلسفه امپریسم تا حد شک گرایی پیش رفت که وجود خدا را نه می توانستید رد کنید و نه بپذیرید. کانت و فیخته در طبیعت و در دکترین هر دو سوبژکتیو (ذهنی) بودند – هگل با استفاده از فلسفه اسپینوزا خود را نجات داد. روسو و جنبش رومانتیسم – سوبژکنیویسم را از تئوری دانش به اصول اخلاق (اتیک) و سیاست بسط دادند و منطقا به آنارشیسم کامل از نوع باکونین رسیدند. این افراط در سوبژکتیویسم شکلی از جنون و دیوانگی است.
در ضمن و درعین حال علم بعنوان تکینک توسعه می یافت و منجر به احساس قدرت می شد. انسان نسبت به گذشته کمتر اسیر پیرامون خود است. این این قدرت – قدرت اجتماعی است و نه فردی. دانش تکنیکی به همکاری تعداد زیادی افراد که در جهت معنی سازمان یافته اند نیاز دارد. تمایل آن بر خلاف آنارشیسم و فردیت گرایی است چون به یک ساختار اجتماعی شکل گرفته نیاز دارد. دانش تکنیکی برعکس مذهب از نظر اصول اخلاقی خنثی است. این دانش به انسانها اطمینان می دهد که می توانند اعجاب بیافرینند اما حکم نمی کند که چگونه و به چه شکل. فلسفه هایی که از علوم تکنیکی الهام گرفته اند فلسفه های قدرت هستند و همه چیز را نه بعنوان انسان و نیازهای او بلکه بلکه بعنوان مواد خام در نطر می گیرند. هدف در نظر گرفته نمی شود صرفا ماهرانه انجام شدن پروسه مد نظر است. این هم شکل دیگری از جنون و دیوانگی است. این در زمان ما خطرناکترین مشکل است که یک فلسفه معقول باید با آن مقابله کند.
جهان دوران باستان پایان هرج و مرج را در امپراطوری روم یافت اما امپراطوری روم یک واقعیت وحشی بود. جهان کاتولیک پایان هرج و مرج را در کلیسا جستجو کرد که ایده ای بود اما هیچوقت کاملا به واقعیت مبدل نشد. نه راه حل باستان و نه راه حل قرون وسطی هیچیک موفق نبودند چون نه می توانستند ایده آلیزه شوند و نه به واقعیت تبدیل بشوند. دنیای مدرن بنظر می آید به راه حلی به سوی عهد عتیق میل کند یعنی ایجاد نطم اجتماعی مبتنی بر زور برمبنای میل قدرتمندان و نه امیدهای مردم عادی. مشکل نظم اجتماعی موفق و پابرجا تنها با ترکیب استحکام امپراطوری روم با ایده الیسم "شهر خدای" سنت اگوستین حل می شود. برای دستیابی به این نظم اجتماعی به فلسفه جدیدی احتیاج خواهیم داشت.
|
صفحه اول| در باره ما| تماس با ما
Copyright © 2006 bikhodayan.com