|
انديشه هاى يک فيزيکدان نجوم شناس درباره مساله خدا
نيل دگراس تايسون
ترجمه:
اعظم کم گويان
وقتيکه دانشمندان
درباره خدا حرف مى زنند، از او وقتى که در مرز و محدوده هاى بيکران دانش قرار
مى گيرند، استمداد مى طلبند، زمانى که حس اعجاب و شگفتى ما بيش از حد است و
توانايى ما در توضيح عملى پديده ها محدود مى شود. مثالها بيشمارند. طى دوره اى
که مساله حرکت سيارات در صدر و نوک تيز مباحثات فلسفه مادى قرار داشت، پتولمى
نمى توانست از يک حس اعجاب مذهبى گونه خوددارى کند. دقت کنيد که پتولمى مى
دانست که جيوه در درجه حرارت معمولى، مايع است و يک قطعه صخره سنگى مستقيما به
زمين اصابت مى کند. در عين حال که نمى توانست اين پديده ها را کاملا بفهمد. اين
پديده ها و درک آنها در آن زمان، در حيطه علوم قرار نداشت.
در قرن سيزدهم
آلفونسو خردمند (آلفونسو ١٠) شاه اسپانيا که يک آکادميسين مجرب بود گفت اگر من
در زمان خلقت کائنات وجود داشتم، راهنمايى ها و اشارات مفيدى براى خلق بهتر اين
جهان عرضه مى کردم. اسحاق نيوتون در اثر خود "اصول رياضى فلسفه مادى" که در
ساله ١٦٨٧ منتشر شد، طرح کرد که معادلات جديد جاذبه زمين، که نيروى کشش بين
اجسام را توضيح مى دهد، نمى توانسته سيستم پايدارى از مدارات براى جهان چند
سياره اى ما باشد. تحت اين بى ثباتى، سيارات يا به خورشيد اصابت مى کنند يا
بطور کلى از منظومه شمسى بيرون خواهند جهيد. نيوتون که درباره سرنوشت دراز مدت
زمين و ساير سيارات نگران بود، کمک خدا را بعنوان نيروى نيرويى براى حفظ و بقاى
يک منظومه شمسى پايدار و دائمى مى طلبيد. يک قرن بعد، رياضيدان فرانسوى پير
سيمون لاپلاس، يک رويکرد رياضى براى توضيح نيروى جاذبه اختراع کرد که در اثر
چهار جلدى وى "مکانيک عالى" منتشر شد که در آن کاربرد معادلات نيوتون در مورد
سيستم هاى کمپلکس سياراتى نظير سيارات منظومه شمسى را بسط داد. لاپلاس نشان داد
که منظومه شمسى ما ثابت است و به کمک خداوند احتياج نداريم. وقتى ناپلئون
بناپارت از لاپلاس درباره عدم رجوع به "خالق کائنات" در کتابش پرسيد، لاپلاس
پاسخ داد که "من به چنين فرضيه اى نياز ندارم"
در توافق کامل با
ناتوانى شاه آلفونسو در باره جهان، آلبرت انشتين در نامه اى به همکارش نوشت:
"اگر خدا جهان را خلق کرده مطمئنا اولين نگرانيش اين بوده که درک آن را براى ما
آسان نکند" انشتين که نمى توانست درک کند که چگونه و چرا يک جهان مقدر به
فورماليته احتمالات مکانيک کوانتمى احتياج دارد، گفت: "مشکل است که يواشکى به
کارتهاى بازى خدا نگاه کرد. اما اينکه او انتخاب کرده که با جهان طاس نيندازد
.... چيزى است که من حتى براى يک لحظه هم نمى توانم باور کنم...." زمانى که
نتيجه آزمايشى را به انشتين نشان دادند که در صورت صحت، مى توانست عدم درستى
تئورى جديد جاذبه وى را ثابت کند، انشتين در مورد آن گفت: "خدا ناقلا هست اما
مضر و مخرب نيست". نيلس بور فيزيکدان دانمارکى که بعنوان معاصر انشتين، نکات او
را در مورد خدا مى شنيد، گفت: "انشتين بايد از گفتن به خدا که اين کار و آن کار
را بکند، دست بردارد!
امروزه گاهگاهى (شايد
يک نفر از صد نفر) از فيزيکدانان نجوم شناس هنگامى که از آنها درباره قوانين
فيزيک يا اوضاع قبل از وقوع بيگ بنگ سوال کنند، پاى خدا را براى کمک به ميان مى
کشند. همانطور که قابل پيش بينى بوده سوالات فوق، حد و مرز مدرن کشف هستى را
تشکيل مى دهند و در حال حاضر، امکانات، داده ها و تئوريهاى ما براى پاسخ به
آنها و توضيح آنها کافى نيست. برخى ايده هاى نسبتا پايدار و معتبر از قبيل هستى
شناسى تورمى و تئورى سترينگ در حال حاضر موجودند. اين ايده ها و تئوريها نهايتا
مى توانند به سوالات فوق پاسخ داده و مرز و محدوده اعجاب، ناتوانى و شگفتى
انسان را به عقب برانند.
ديدگاههاى شخصى من
کاملا پراگماتيستى هستند و بخشا طنين و انعکاس گاليله است که طى محاکمه اش گفت:
"انجيل به شما مى گويد به بهشت برويد، نمى گويد بهشت چگونه مى رود و حرکت مى
کند" گليله بعدها در نامه اى در ١٦١٥ به دوشس بزرگ توسکانى نوشت: "از نظر من
خدا دو کتاب نوشت، کتاب اول انجيل است که انسانها در آن مى توانند پاسخ به
سوالات خود در مورد ارزشها و اخلاقيات را بيابند. کتاب دوم خدا، کتاب طبيعت است
که به انسانها اجازه مى دهد مشاهدات و آزمايشات خود را بکار ببرند تا بتوانند
پاسخ به سوالات ما درباره جهان و کائنات را پيدا کنند."
من با آنچه که عملى
است و جواب مى دهد، توافق دارم و آنچه که عملى است شکاکيت سالمى است که در متد
عملى موجود است. باور کنيد اگر انجيل توانسته بود نشان بدهد که منبع غنى از
پاسخ براى درک و کشف هستى است، ما روزمره آن را مى کاويديم تا پاسخ براى درک
هستى را در آن پيدا کنيم. من هم مانند پتولمى در مقابل جهانى که مانند ساعت
متظم کار مى کند، سر تعظيم فرود مى آورم. وقتى که در مرز و محدوده نهايى دانش
قرار مى گيرم، وقتى که قوانين فيزيک را با قلم خود لمس مى کنم و بکار مى برم،
وقتى که آسمان پهناور و بى انتها را در يک ابزرواتورى بر قله اى رفيع نگاه مى
کنم، از شکوه و هيبت آن به تحسين و تکريم مى افتم. در عين اين تحسين و تکريم،
اگر من وجود خدايى در وراى اين افق را مطرح کنم، کسى که دره نادانى ما را سيراب
مى کند، روزى خواهد آمد که دانش ما چنان رشد کرده و عظيم شده که من ديگر نياز
به فرضيه وجود خدا نخواهم داشت.
از کتاب علم و دين
تاليف پاول کرتز
|